نوشته شده
در قسمت :
کتاب توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۲۴م, ۱۳۹۰

بیشعوری اسم یک کتاب است که به تازگی خوندم. این کتاب به بیان و تشریح یک بیماری به نام بیشعوری می پردازد. کتاب به رایگان به اشتراک گذاشته شده است در اینجا ولی من چون نویسندش خواسته بود ، وجهش رو به حسابش ریختم.
نویسنده کتاب آقای دکتر خاویر کرمنت هست و آقای محمود فرجامی اون رو ترجمه کرده.
کتاب حاوی نکات جالب زیادی در مورد انسانهایی هست که هر روزه آنها را میبینیم. نویسنده به بیان مشکلات روزمره این افراد می پردازه و توضیح میده که چطوری تونسته اونها رو به یک انسان غیر بیشعور تبدیل کنه.
برای دانلود این کتاب اینجا رو کلیک کنید. حجم : ۱/۶ مگا بایت
نوشته شده
در قسمت :
شخصی توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۲۰م, ۱۳۹۰

فیلمی که زندگی رو ساده و واقعی گفت ! پر از نکته ، ظریف و بی آلایش بود. سری به سایت فیلم هم بزنید و دیدن این فیلم رو از دست ندید. این ششمین فیلم رضا میرکریمی هست و ارزش دیدن داره.
نوشته شده
در قسمت :
دست نوشته,
کتاب توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۱۶م, ۱۳۹۰

سوءتفاهم اثر آلبر کامو هست ، نویسنده و فیلسوف مشهور فرانسوی (الجزایری تبار) که آثار خاص و بینظیری دارد از جمله اثر معروف بیگانه.
کتاب سوءتفاهم که به ترجمه جلال آل احمد می باشد، یک نمایشنامه ساده است که به بیان ماجرایی وحشتناک در یک مسافرخانه در زادگاه جوانی به نام ژان می پردازد.
خوندن این اثر + مقدمه ای که جلال آل احمد براش نوشته رو شدیدا توصیه میکنم.
نوشته شده
در قسمت :
عکس,
پرواز توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۹م, ۱۳۹۰

یکی از چیزهایی که عاشقان پرواز دوست دارند مرتبا مشاهده کنند و از دیدنش لذت ببرند ، تصاویر پرواز و هواپیماهای مختلف هست که در بعضی از سایتهای دنیای پرواز ارایه میشه. یکی از این سایتها ، Airplane Pictures هست که امروز میخام معرفی کنم به شما.
بخش های اصلی وب سایت ، قسمت تصاویر و قسمت اخبار هوانوردی (Aviation) هست که میتونید از دیدن و خوندنش لذت ببرید. خودتون هم میتونید تصاویر مورد علاقتون رو آپلود کنید.
یکی از خوبیای دیگش اینه که من تونستم کلی از تصاویر هواپیماهای شرکتهای ایرانی رو بببینم اینجا. مرسی از حمید عزیز که این سایت رو معرفی کرد.

هواپیمای بواینگ ۷۴۷ شرکت ماهان

هویپیمای بواینگ ۷۳۷ شرکت استرلینگ

بدون شرح
نوشته شده
در قسمت :
دست نوشته توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۵م, ۱۳۹۰

سووشون ، رمان از خانم سیمین دانشور است که به بیان مجموعه ای از اتفاقات برای تعدادی از افراد یک خانواده سنتی ایرانی میپردازد. در این بین ، تاریخ ایران و تحولات آن برهه نیز مدنظر قرار میگیرد.
در داستان ، اتفاقاتی برای یوسف (همسر زری) می افتد که به مخالفت با آنچه سربازان انگلیسی میخواهند می پردازد و سرانجام بهای آن را نیز میدهد …. در متن کتاب ، نوشته هایی بسیار ظریف از عشق زری و یوسف را میبینیم و در ادامه تغییرات شگرفی که برای زری اتفاق می افتد. آنچه که مردم ما برای بیدار شدن نیاز دارند.
کتاب متن ساده ای دارد و همین باعث خسته نشدن شما از خواندن می شود. من این کتاب رو حدود ۵ ماه پیش برای بار دوم خوندم.
یکی از زیبا ترین قسمتهای کتاب :
«گریه نکن خواهرم، در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟»
نوشته شده
در قسمت :
خاطره,
شخصی,
پرواز توسط :
خودم در تاریخ : آبان ۲م, ۱۳۹۰

چندی پیش فرصتی شد تا با حمید عزیز به برج مراقبت فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بریم. دوست مشترکی که در برج مشغول به کار هستند ، با سختی فراوان این شرایط رو فراهم کرد و ما رو شرمنده لطف و محبت خودش کرد.
حدود ۱ ساعت توی برج بودیم و از نزدیک عملکرد برج رو دیدیم. واحدهای Ground و Tower و Approach رو تونستیم ببینیم و عزیزانی که در اونجا مشغول به کار بودند.
واحد Approach از همه واحدها پرکارتر به نظر میومد و دوستی که اونجا بود به سختی تونست با ما احوالپرسی کنه.
اونجا تونستیم AREA های مختلفی که قبلا آشنا شده بودیم رو ، به صورت واقعی روی مانیتورهای Tower Mans ببینیم. همینطور اشیایی مثل Light Gun رو هم همینطور که خیلی جذاب بود. رادارها و عملکرد هر کدوم هم جذابیت خاص خودش رو داشت.
یکی از بینظیر ترین موارد خوش آیند برج مراقبت ، دیدی هست که وجود داره ! یک دید فوق العاده خاص ، باز و جذاب که میتونید جزئیات کامل Landing و Take off های هواپیماها رو ببینید.
روز بسیار خوبی بود.
متاسفانه محدودیت عکاسی باعث شد که فقط همین یک عکس رو بگیریم.

واسه ما برنامه نویسها ، زبان سی ، معشوقه ای عزیز هست. و اینکه این معشوقه چند روز پیش یتیم شد !
با ریچی بیشتر آشنا شوید.

چند هفته پیش ، فرصتی دست داد ، تا سفر کوتاهی به یزد داشته باشم. شهری که در آن متولد شدم و دوره تحصیلات ابتدایی هم در آنجا بودم. مدتی قبل تر از این سفر ، ۲ تا از همکلاسی های خودم رو با کمک فیس بوک پیدا کردم. محمد و حمید ، هر دو از دانش آموزان نخبه کشور هستند و الان هم در جایگاه خوب و موفقی هستند. (آرزو میکنم روزهای بهتری پیش رو داشته باشند)
از حمید ، آدرس چند سال پیش آقای بهاریه ، معلم کلاس اول خودم رو گرفته بودم. با خودم فکر میکردم میشه ایشون رو راحت پیدا کرد . بعد از اینکه به یزد رسیدیم ، برنامه ریزی کردیم و یک روز رو رفتیم به دنبال ایشون. پدر هم همراهی میکردند من رو. سوغات ناچیزی هم با خودمون برده بودیم که صرفا دست خالی نباشیم. حدود ۴ ۵ ساعتی طول کشید ، خیابان های یزد رو طی کردیم ، کلی مدرسه و اداره آموزش پرورش رو گشتیم و سرانجام ایشون رو پیدا کردیم ! جالب این بود که من صدای ایشون رو از تو راهرو شنیدم و مطمین شدم که استاد رو یافته ایم !
طفلک استاد بعد از دیدن ما ، ما رو نشناختند ، و پدرم هم کمی سربه سرشون گذاشتند ، اما بعد از شنیدن اسم من ، بلافاصله من رو شناختند !! و گفتند آقای محمدرضا فلاح !! ردیف دوم ، سمت راست !!!!!!!! گویی همین دیروز بوده است ! متعجب گفتم بله استاد ! و دست استاد رو بوسیدم و ایشون هم سعی کرد نزاره و بعدش هم چند ثانیه ای نگاه کردند و خلاصه وضعیتی بود !! یکی از همکاران استاد هم اشکشون دراومده بود و احساساتی شده بود شدید !!! در حدی که گفت: ای کاش دوربین ها اینجا بودند !! ( نردیک بود بزنم زیر خنده از حرف این بنده خدا !! )
یک ساعتی رو در خدمت استاد بودیم ، استاد یکی دوباری از من پرسیدند ، خیلی پیر شدم نه ؟ عرض کردم خیر ، فقط رنگش سفید شده … از خاطرات بسیاری استاد گفتند و منم یکی دو تایی رو گفتم از دوره تحصیل با ایشون و البته گفتم که روز اول هم شعری برامون خوندید و ما رو بردید سر کلاس به همراه کمی حرکات موزون که در همین لحظه استاد بلافاصله شعر رو با صدای بلند خوندند.
حس خوبی بود ، دیدن استادی بعد از سالها ، موهای سپید استاد ، و خنده از ته دل او، خیلی لذت بخش بود.
تو این سفر حمید رو فرصت نشد ببینم ، اما یک بعدازظهر به یاد ماندنی با محمد داشتم که با هم به مدرسه دوران دبستانمون رفتیم و بعدش هم به کافی شاپ باغ دولت آباد یزد رفتیم ( که انصافا خیلی هم بهش رسیدن)، که یک مکان بسیار زیبا و تاریخی هست رفتیم. دست محمد عزیز درد نکنه
چند تا عکس گذاشتم تو فیس بوک برای این دیدار
( اینجا )
نوشته شده
در قسمت :
کتاب توسط :
خودم در تاریخ : تیر ۲م, ۱۳۹۰

چند روز پیش فرصت شد تا کتابی که شاید میتونستم ۱۰ سال پیش بخونمش رو به دست بیارم و بخونم.
شازده کوچولو کتابی است که نثر فوق العاده زیبایی داره، نقاشی هایش ساده ، متونش ساده و پیوسته و فصولش کوچک و مناسب است. اضافه گویی نداره و فلسفه خودشو سعی میکنه به ساده ترین شیوه ممکن بیان کنه. همه اینها باعث میشه که لذت خوندن چند برابر بشه.
پیشنهاد میکنم اگر نخوندید این کتاب کوچک و جذاب رو ، تهیه کنید و به نوجوانهای دور و برتون هم برسونید که اونها هم مطالعه کنن.
شازده کوچولو ، نوشته آنتوان دو سن اگزوپری است.
ویکی پدیا فارسی اینطوری تعریف میکنه از این کتاب :
این داستان از معروفترین داستانهای کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهانو همچنین یکی از پرفروش ترین کتاب های تمام دوران ها است. در این داستان اگزوپری به شیوهای سورئالیستی و به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی میپردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سوالات بسیاری را از آدمها وکارهای آنها مطرح میکند. این اثر به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شدهاست. مجموع فروش این کتاب به زبانهای مختلف از دویست میلیون نسخه گذشتهاست.
شازده کوچولو ترجمههای متعددی به زبان فارسی دارد که در این میان ترجمههای احمد شاملو (که وی نام مسافر کوچولو را برای ترجمه خود برگزید)، محمد قاضی و ابوالحسن نجفی معروفترند.
من خودم ترجمه قاضی رو خوندم و خیلی خوب و مرتب بود.
چند متن زیبا از این کتاب :
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد…»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش… عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقهای یک بار دور خودش میگردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقهای یک بار فانوس را روشن میکنم یک بار خاموش.
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نیست که دورهبیفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و دریاها و اقیانوسها و بیابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بیفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذیرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان یادداشت بر میدارد و اگر خاطرات یکی از آنها به نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گندهگو باشد کار کتابهای جغرافیا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
روباه گفت: -خدانگهدار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
پی نوشت : برای مطالعه کتاب به صورت آنلاین ، میتوانید متن فارسی این کتاب را به ترجمه احمد شاملو اینجا بخوانید.
نوشته شده
در قسمت :
کتاب توسط :
خودم در تاریخ : خرداد ۲۷م, ۱۳۹۰

سه تفنگدار رمانی است از الکساندر دوما فرانسوی.یک رمان خواندنی زیبا که با اینکه قدیمی است ، اما واقعا دوست ندارید که دست از خوندن بردارید.
ماجرا از آنجا شروع می شود که جوانی دلیر به نام دارتنیان بنا به وصیت پدرش به شهر می آید و با سه تن از تفنگداران لویی سیزدهم به نامهای آتوس، پورتوس، آرامیس آشنا می شود. این ۴ تن با هم پیمان دوستی بستند و در همه مهالک و مخاطرات با یکدیگر بودند.
الکسندر دوما در این رمان تلاش میکند تا اشخاص، زندگی و ماجراهای قسمتی کوچکی از تاریخ فرانسه را با مهارتی خاص به خوانندگان نشان دهد.
این کتاب رو از جمعه بازار کتاب مشهد گرفتم، و توصیه میکنم این رمان رو به صورت کتاب کاغذی بخونید تا لذت ببرید ازش ولی اگر خواستید هم میتونید از اینجا یا اینجا دانلود کنید.