لنگ کفش حامد
فوتبال بازی کردن در دوران کودکی جذابیتی داره که غیر قابل وصفه
میتونین تصور کنین که چی باعث میشه ۱۰ ۱۲ تا پسر بچه ۸ تا ۱۳ ساله توی گرمای ۴۰ درجه تابستون شهر یزد !!! جمع بشن و توپ پلاستیکیشون رو درست کنن و گاهی حتی تا ۸ شب با هم بازی کنن. و فقط تاریکی شب و غروب خورشید اونا را از هم جدا میکنه !
البته در این حین گاهی با برخوردهای شدید خانواده با بیان این سوال که مگر تو خونه زندگی نداری ؟ مگر تو انسان نیستی ! مواجه میشدن طفلکا !!
دارم از دوران کودکی خودم میگم. یادش بخیر چه فوتبالهای شیرینی بود. داشتم عکسهای سایت بوستون رو میدیدم ( که اینجا کامل ازش گفتم واستون) که رسیدم به آلبومی با نام فوتبال در آفریقای جنوبی و چند تا عکسش من رو به یاد اون دوران و این خاطره ای که در زیر میخوام براتون بگم انداخت.
یادمه یک روز مسابقه داشتیم !! حالا با کی ؟ با بچه های ۲ تا کوچه اونورتر !
از چند روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم و تمرین میکردیم که مثلا چه مسابقه مهمی داریم ! روزش خدا خدا میکردم که عصر اونروز مهمونی نریم و بازی رو حتما باشم. حالا فک کنین که هر روز هم خانواده های ما و کوچه اونوریا همدیگه رو توی کوچه یا نونوایی یا … میدیدن !
صبحش که داشتیم تمرین میکردیم یک لنگ کفش من پاره شد و از اونجایی که توی زمین خاکی بازی میکردیم واسه عصر نگران بودم که نکنه نتونم بازی کنم و عصرش کمی از بازی نگذشته بود که دیدم پای چپم درد گرفته و زخم شده.
ناراحت بودم و میخواستم بیخیال بشم. اما دیدم حامد (پسر همسایه بغلیمون و به قول خودش حامد روماریو !!!) لنگ کفش چپ داداش کوچیکش ( که اسمش حمید بود و بازیش نمی دادیم معمولا !!! ) رو پوشید واسه پای چپ خودش ( طفلک تنگشم بود اما هرجور بود پوشید دیگه ) و کفش پای چپش رو داد به من و من خیلی حال کردم از این کارش !
ولی در نهایت ما با کلی دعوا و … بازی رو بردیم و تیم حریف کل کل کرد که هفته دیگه باز مسابقه بدیم اگه مردشیم و این داستان ما ادامه داشت !
( البته این دعواها همیشه هم اتفاق می افتاد و آخرش هم آشتی می کردیم )
الان سالهاست که توی اون شهر زندگی نمی کنم و دیگه از حامد و حمید خبر درستی ندارم فقط میدونم که حامد ازدواج کرده !! و دیگر هیچ !

( عکسها از سایت بوستون مربوط به سوژه فوتبال در آفریقای جنوبی هست )

ندا اکرمی گفته است :
چه خاطره زیبایی نا خودآگاه با دیدن کلمه دوران کودکی از سر دلتنگی خندیدم.
این پست خیلی قشنگ بود.
چقدر کودکی زیباست و شفافه.
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۲ ب.ظ
دست نوشته های خودم » بایگانی وبنامه (وبلاگ) » چشمها هیچ وقت دروغ نمی گن گفته است :
[...] و معصومیت از چشمهای این بچه ها میباره . (چند روز قبل اینجا یک مطلب مربوط به دوران کودکی خودم گذاشتم که بد نیست [...]
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ب.ظ
امین گفته است :
یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
جیف که هنوز صبح نشده غروب بود…
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ب.ظ
شکوفه گفته است :
قیافه ی حامد و حمید رو هیچوقت فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی حمید دستور تهیه ی پاپ کورن رو میداد !
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ب.ظ
امیر فهمیده گفته است :
منم یاده دعواهای بی دلیلم تو کوچه سر فوتبال اوفتادم وای چه روزای قشنگی بود
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۷ ب.ظ