دهه ۶۰ !
هفته پیش یک ایمیل از یکی از دوستان صمیمی رسیده بود بهم. مجموعه ای از مطالب و خاطرات پیرامون دهه ۶۰ در ایران. یعنی زمانی که جنگ شروع شده بود و کشور اصلا وضعیت خوبی نداشت. هم وضعیت روحی ، هم وضعیت اجتماعی و از همه بدتر اقتصادی. احساس کردم که این مطلب میتونه وبلاگ باشه و بعد از چند دقیقه وبلاگ مورد نظر پیدا شد ! یک وبلاگ که خاطرات دهه ۶۰ خودش و دیگران رو مینویسه ! و من رو یاد خاطرات خودم در اون دوران انداخت.
یادمه در اون دوران برای خرید کوچکترین چیزا باید پارتی می داشتی!! وضعیتی بود ! و یادمه که پدر من و شوهرخالم جبهه بودند و در همون زمان شوهر خاله دیگم ( که در حق من و بچه های خالم ، پدری میکرد ) ، هر هفته ما رو میبرد خونشون تا با منطقه جنگی تماس بگیریم و اینجوری بود که من عاشق بی حد و اندازه اون تلفن قدیمی قرمز رنگ خونه خالم بودم.
یادمه که شوهر خالم از تهران برامون عینکی (یک آبنبات بزرگ) میاورد و یادمه که برای خوردن اون عینکی ها من پرواز میکردم !!! خونه قدیمی خالم تو یزد رو هنوز تو ذهنم دارم ! همون دکورها و همون استایل و حتی اون گوشه دیواری که می نشستیم ، و شوهر خالم با کلی بدبختی تماس میگرفت و بعد سلام و احوال پرسی و بعد من و بچه های دیگه رو صدا میزد !! بدویین بدویین باباتون !! و هر کدوم از بچه ها که اول با باباش صحبت مبکرد مورد حسادت اون یکی واقع میشد !! مامان و خالم گاهی گریه میکردند گاهی هم میخندیدند ! جالب بود که خاله دیگمون هم گاهی میومد !! یعنی این یک جور جشن خانوادگی شده بود !
آلبوم عکسهای مختلفی که از توی آدامس ها توسط پسرخاله هام جمع شده بود و مثل یک صندوق جواهر هممون دوستش داشتیم ! مخصوصا ماشین عروسش ! که جای ویژه و جدا داشت ( وای خدا چقدر ساده بودیم … )
هر ۴۰ روز یک بار پدرم و شوهر خالم میومدند یزد ! یعنی برمیگشتند از جبهه و چند روزی میموندند . اون موقع ها ما و خالم خونه مادربزرگمون ساکن بودیم ! خیابون خاکی مذخرفی بود ولی خونه باصفایی بود! با اون انارای رویاییش که مادربزرگم برای اینکه وقتی خام هست ، نخوریم ، میگفت انار خام توش مار داره !!!!!! اگه بخوری مار از توش میاد بیرون !بعدا که بزرگتر شدم کنجکاویم باعث شد که این مساله رو بررسی کنم و برم نگاه کنم ! کوچکترین انار رو پیدا کردم و واسه کندنش رفتم روی لبه حوض خونه و کندمش . بعد هم بازش کردم !!! دونه های سفید خام بود و هیچ چیز دیگه !! وقتی خوردم تلخ بود و سریع تف کردم !!!
همیشه وقتی کسی زنگ در خونه مادربزرگم رو میزد ، من و بچه خالم ، بدو بدو میرفتیم دم در ، تا ببینیم بابایی در کار هست یا نه! خوب نمیتونستیم ۴۰ روز رو بشمریم !! و معمولا بعد از باز کردن در و دیدن مثلا خانم همسایه ( نصرت خانم !! که طفلک الان پیر هم شده ، یا الهه دختر کوچک نصرت خانم) گریه میکردیم و بعضی وقتها نصرت خانم و سایرین هم گریه می کردند !
چه دوران شاد و ساده ای داشتیم !!! ولی چقدر زندگی سخت بود !
در اون دوران تقریبا همه چیز حرام بود !! یعنی ریش نداشتن و لباس آستین کوتاه و شلوار جین و موزیک و هزار تا چیز دیگه ! بعضیاشو من یادمه و بعضیاشو بقیه گفتند . واقعا، شرایط عادی و منطقی برای زندگی کردن وجود نداشت.
حالا همه اینها رو گفتم تا بگم یک انسان بسیار باحال پیدا شده ، تا سعی کنه خاطراتی از اون دوران رو جمع و جور کنه و تو یک بلاگ بنویسه ! وقتی این بلاگ رو دیدم بلافاصله وقت گذاشتم و در طی یک ساعت تمام محتویات وبلاگ رو خوندم ! بعد هم یک ایمیل زدم بهش و یک خاطره هم از اون دوران خودم گفتم ! این وبلاگ ارزش خوندن داره ! وقت بزارین و بخونین !



رحمان گفته است :
مطلب قشنگی نوشتی. نمی دونستم بابات جبهه هم رفتند. کاش کی همه کسانی که جبهه رفتند مثل بابات با صفا بودند و اون دوران رو یادشون نمی رفت.
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
admin گفته است :
مرسی رحمان جان
اون دوران آدمای خودش رو داشت
الان آقایون برای بچه های شهید هم دیگه ارزشی قایل نیستند
همه چیز شده پول و مقام !! حتی بعضیا برای رسیدن به خدا دنبال صندلی ریاست می گردند !!
اگر فرصتی شد روزی از خاطره بابام میگم که چه جوری بعضی از ارگانها تشکیل شد و الان اون ارگانها چه وصعیت افتضاحی دارند !!!!
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۴ ق.ظ
مهدی فدوی گفته است :
من هم همین مشکل ۴۰ روز منطقه و ۲۰ روز مرخصی رو داشتم. البته وقتی بزرگ تر شده بودم دیگه می فهمیدم که وقتی یه هواپیما سی ۱۳۰ روزهای دوشنبه یا چهارشنبه حدود ساعت ۱۰ صبح از روی خونمون رد میشد نیم ساعت بعد بابا خونه بود.
حالا که پدر شدم می فهمم اون همه خداحافظی هایی که بابا می کرد و می رفت جبهه که معلوم نبود برگشتی در کار هست یا نه چقدر براش سخت بوده و چقدر دلش برای خانواده و بچه هاش تنگ می شده.
البته چون بابای من تو مخابرات بود مشکل تماس های تلفنی مصطفی رو نداشتم و تقریبا هر شب و هر چقدر هم که دلم می خواست می تونستم باهاش صحبت کنم به غیر از شب های عملیات.
اما حالا اون رزمنده ها چقدر ارزش دارن برای ما؟
من خودم واقعا دست این عزیزان رو می بوسم و هر کاری لازم باشه برای رفاهشون انجام می دم.
اگر بخوام در مورد بقیه چیزهای دهه ۶۰ صحبت کنم خیلی طولانی میشه برای همین فقط همین یه تیکه جبهه که اتفاقا به خاطر شغل پدر برای من از همه مهم تر بود رو نوشتم.
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹ ق.ظ
admin گفته است :
آره مهدی جان دقیقا حق داری
برای اون رزمنده ها کاری انجام نشده واقعا ولی حرف زیاده یا اگر کاری هم انجام شده با تبلیغات و منت زیادی بوده
برای رفاه کسایی کارایی شده که شاید واقعا ارزششو نداشتند
مساله پیچیده شده ! ولی من معتقدم حتی با دادن همین سهمیه دانشگاه به بچه های شهید به خود همون بچه ها ظلم شد. در واقع باعث اختلاف و کینه و … بین بچه ها شدند !! و اشتباه بزرگی رو کردند. !
در ضمن پس تو بودی که خط تلفن رو مشغول میکردی ؟!؟!؟! خیلی نامردی !! من با کلی بدبختی تماس می گرفتیم !! تو بودی که خطاااااااا رو مشغوووووووووووول میکردیییییییییی نامرد !!!!!!!!
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۳ ق.ظ
s گفته است :
من فکر می کردم هر چی نوشته باشی جز این مطلب. واقعا متاسفم که برات دوران سختی بوده و ابن همه استرس و دل تنگی داشتی و متاسفم که نمی تونم درکت کنم. برای همش خوشی و خوراکی و سفر و کارتون داشته این دهه و صد البته مدرسه. راستش گمونم حتی اگه سختی هم داشته من درکش نکردم چون الان که مثلا بزرگ شدم میبینم که خیلی چیزا رو عوض بدل می فهمیدم,

خنگی هم گاهی مزایایی داره دیگه
راستی اون خاطره ات هم خیلی با حال بود
تو و خوانندگی و
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۳ ب.ظ
امیر فهمیده گفته است :
سلام واقعا مطلب قشنگی بود
منم از اون دوران خیلی یادم نمیاد چون خوب اون موقع بچه بودم آما اون آدامس هایی که توش عکس داشت رو یادمه خیلی دوسشون داشتم
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۸ ب.ظ
مهم نیست گفته است :
سلام.اگر ممکنه یه مطلب در مورد بددلی,تعصب و دست به زن داشتن مردها بذار.چون از این آدما امروز زیاده بذارید.کاش می شد آدم بفهمه و بشناسه اونایی رو که تعادل روانی ندارن.اما متاسفانه در شناخت اول نمی شه و تا به خودت میای میبینی چقدر از خود واقعیت دور شدی و هیچ اعتمادبه نفسی برات نمونده.چرا؟؟
چون اون اینو خواسته چون مهم خودشه.چون اول با همون ظاهر اعتقاداتت خوب بوده اما نه حالا باید کاملاً عوض شی.بشی همون که اون می خواد.مهم نیست چقدر تو می تونی کنار بیای مهم اینه که باید کنار بیای
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۵ ب.ظ
ندا اکرمی گفته است :
من اون روزا فکر کنم حدودا ۳ سال، یه کم این ور و اون ور سنم بود.
چیزی به اون صورت یادم نیست غیر از یک صحنه که زنگ خونه به صدا در اومد و من و خواهرم وقتی فهمیدیم باباست دویدیم سمتش و اون هر دوتای ما رو بغل کرد.
البته مامان میگه یه بار که بابا دیرتر از جبهه برگشت زمانی که اومد، خواهرم که حدودا ۵ سالش بوده از خوشحالی زبونش برای چند روز میگیره…
مهر ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۱ ب.ظ
مهم نیست گفته است :
lotf konid matlabe ghablimo tayid konid.in vazifeye shomas.man tu commentam na bekasi bi ehterami kardam na chizi.yani kasayi ke gharare tu webloge shoma bian bayad faghat dustaye samimitun bashan??ya adamayi ke khoshan?adamayi ke tu deleshun harf daran chi?adamayi ke mikhan harfeshun be gushe kasayi berese ke khodeshuno be kari va kuri zadan chi?lotf konid commente ghablimo tayid konid.
man khodamo az shoma makhfi nakardam ke az chizi betarsam.shoma midunid manam midunam khoda ham midune.
مهر ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۳ ق.ظ
admin گفته است :
بله خانم اکرمی از این موارد زیاد بوده ! و جالبه که من هم خواهرم زیاد تب میکرد وقتی بابام میرفت.
مهر ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۶ ق.ظ
admin گفته است :
همه دوستان مطمین باشند که همه کامنت هاشون قرار داده میشه مگر اینکه بی احترامی شده باشه به کسی ! حتی احمدی نژاد !!!
اگر بعضی از وقتها کامنتها دیر تایید میشه علتش اینه که من دیر به دیر گاهی کامنت ها رو چک میکنم . افرادی که قبلا کامنتی از ایمیلشون تایید شده باشه اتومات تایید میشه ، افرادی که دفعه اول باشه که با ایمیلی کامنت میزارن باید تایید بشه ! کل داستان همینه و قصد و غرضی نیست !!!
در ضمن مطالب وبلاگ به صورت اتومات ثبت شده و خودش طبق تاریخی که من دادم ، میره بالا
فقط بعضی از مطالب که از لحاظ زمانی اهمیت بیشتری داره و جالب تره اولیت بندی میشه
مرسی از همه دوستان بابت این کامنتهای خوبتون
در ضمن قبلا در مورد آقایونی که اعتماد به نفس دارن یا … نوشتم و به زودی در مورد بددلی آقایون و خیانت خانم ها هم مطلبی خواهم نوشت ! چون این مساله برای خودم هم خیلی مهم و گاهی نگران کننده هست !
مهر ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۹ ق.ظ
مریم شیرازی گفته است :
مطلب جالبی بود . من از اون دوران چیزی یادم نیست از اطرافیان هم کسی جبهه نبوده ولی شرایط سختی بوده و امروز خیلی کمن کسایی که برای اون روزا و اون آدما احترام قائل باشن.
مهر ۹م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۱ ب.ظ
امین گفته است :
زیبا بود مثل همیشه
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۰ ق.ظ
محسن گفته است :
این وبلاگ توسط بلاگفا از صفحه روزگار محو شد.
تیر ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۶:۳۸ ب.ظ
mina گفته است :
salam mataleb khubi dari hamchenin ghalebe zibayi.
mamnun misham be man sar bezani
فروردین ۸م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۶ ب.ظ