بلال خوری و حضور پلیس جوان !
چند شب پیش با حمید دوستم ، رفته بودیم طرقبه واسه هوا خوری و تعویض روحیه. هر دو خسته از کار شدید و کمی هم دپرس بودیم ! البته دپرسی ناشی از کار زیاد. می خواستیم یکی دو تا دیگه از بچه ها رو هم ببریم که اصلا نشد. و دو نفری رفتیم !
رفتیم اندکی اونجا بودیم و داشتیم برمیگشتیم که حمید پیشنهاد شیربلال داد و منم گفتم باشه.
حمید سر راه نرسیده به ورودی وکیل آباد و دقیقا ۵۰ متر مونده به ابتدای جاده فرعی پارک وکیل آباد ، نگه داشت که بریم بخریم. بین ۲ جوانکی که اونجا بودند یکی که ساده تر و فقیرتر بود رو انتخاب کردیم و ۲ تا بلال سفارش دادیم !!! که درست کنه.
جوانک بسیار ناشیانه داشت بلال ها رو خراب می کرد !!! که ازش پرسیدم اینجا اجاره هم میدی ! گفت اجاره قانونی که نه اما اگر مامور شهرداری بیاد ۲ تومن ازم مگیره به عنوان باج!! ( من از فروختن جوی خیابان به فردی که بلال درست می کنه اونم به نحو کاملا داینامیک ، شکه شده بودم)
داشتم به بلالهایی که لحظه به لحظه خراب تر میشد نگاه میکردم و با حمید پچ پچ میکردیم که به جوونک بگیم نمیخایم و بیخیال بشیم که یکهو دیدم یک پراید سفید رنگ با سرعت نگه داشت.
راننده مرد میانسالی بود با انبوهی ریش و فرد کنار راننده هم یک افسر نیروی انتظامی بود. جوانی ۳۵ ساله و وزنی معادل ۱۵۰ کیلو(حداقل).. مشخص بود که پراید مذکور آژانس هست. خلاصه هر دو پیاده شدند و افسر نیروی انتظامی بدون توجه به حضور خانواده هایی که اونجا بودند ( چند زن داشتند از جوانک دیگری بلال میخریدند ) با پا تمام ظرفهای این دو جوان رو واژگون کرد و شروع به فریاد زدن کرد که سریعتر اینها رو جمع کنید و … .
من و حمید میخکوب شده بودیم و شکه که آخه این چه حرکتیه ، حتی اگر مجرم باشند !! حمید تحمل نکرد و رفت سراغ افسرک .
بعد از سلام و علیک ….
بهش گفت : این رفتار در شان پلیس نبود !
افسر با صدای بسیار کلفت : چییییییییییی؟ شان پلیس ؟ شما میییدونی اینا چی کاره اند ؟ اینا همیشه دارن خلاف می کنند و مواد مخدر دارن و … .
حمید : می دونم ، بله حرف شما درسته ولی این رفتار در شان پلیس نبود ! من میگم دستگیرش کنین اگر کاری کرده ولی اینکارو نکنین که حرمت پلیس حفظ بشه !!
افسر : برو آقا !! اینا اگر آزاد باشند تو خیابون ، همین جا به شما تجاوز می کنن !!!
من و حمید هاج و واج مونده بودیم که این اراجیف چیه داره این میگه !!
افسر ادامه داد : ما تا این وقت شب کار میکنیم که شما راحت و آسوده زندگی کنین بعد شما میاین از اینا حمایت می کنن !!!!!
حمید : نه ما اصلا حمایت نمی کنیم
افسر : چرا دیگه الان شما دارین حمایت میکنین . (کمی مکث) سریعتر ماشینتو بردار و برو آقا . بحث هم نکن ! ( ادامه غرغر کردن افسر …)
در این لحظه من دست حمید رو گرفتم و از اونجا رفتیم.

حمید گفته است :
:))
عجب ماجرایی بود! ایول
مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ
سیما گفته است :
از شما بعیده واقعا , جوونای پر توقع!!!!!!!!!!
خوب توقع چه چیزه دیگه ای داشتین نه واقعا چی میخواستین؟
از این منطقی تر می شد آخه؟
بعد وقتی میگن نسل ما تی تیش هستن ناراحتم می شیم.
پر توقع هاااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!
D:
مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۶ ب.ظ
admin گفته است :
بله
کاملا درسته
تازه خدا رو شکر که ما رو هم همراه با اون بلال ها نسوزوندن !!!
مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۳ ب.ظ
ندا اکرمی گفته است :
خب آخه وقتی بلال رو این طوری هوس می کنین بخورین همین میشه دیگه
همینو اگه مثلا ذرت مکزیکی شو می خوردین هیچ وقت تفریح تون خراب نمی شد…
ولی خدایی بلال این طوری خوشمزه نیست، هیچ وقت یادم نمیاد بلال رو با لذت خورده باشم عوضش ذرت مکزیکی واااااااااااای
مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱ ب.ظ
امین گفته است :
چی بگم والا… آدم کم میاره
مهر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹ ق.ظ