حس تنهایی از نوع جدید !
دیدن یک دوست قدیمی ، بعد از مدتها ، خیلی لذتبخشه ! مخصوصا وقتی که آدم بدونه دوستش ، مشکلاتی داره و میتونه کمکی بکنه.
دیروز علی اللهیاری دوست دوران دانشگاه ، زنگ زد بهم ! از اونجایی که گوشی عزیزم سرقت شده بود نشناختمش ولی بعد از چند کلمه صحبت های خاص سریعا شناختمش ! امروز میخواست برگرده سبزوار و مثل همیشه لطف داشت و توی هوای برفی میخواست دیداری بکنیم. بعد از گرفتن آدرس اومد پیشم و مفصل صحبت کردیم با هم. خیلی وقت بود ندیده بودمش و به محض دیدن لباس مشکی به تنش ، یاد فوت پدرش افتادم ! تقریبا ۱ ماهی میگذره .
راجع به همه چیز ، از سربازی و کار تا خونه دانشجویی و … صحبت کردیم. وقتی صحبت به پدرش رسید ، آهی کشید و شروع کرد به گفتن اونچه تو این یک سال و اندی کشیده بود و بعد هم از حس تنهایی جدیدی که داشت گفت. و تونست به من اون حس رو نشون بده که چقدر گاهی آدم احساس بی کسی میکنه و چی میشه که بغض میکنی از دیدن نبودن کسی ! تازه فهمیدم که اون کسی که خودش هم این حس رو داره ، چقدر سعی میکنه سریع به دوستای دیگش کمک کنه تا این حس دیرتر به سراغشون بیاد. تازه میفهمه آدم که چرا بعضیا روی نامه هایی که مربوط به روابط خانواده هست تاکید میکنند. تازه آدم میفهمه که چقدر بعضی از روابط و برخوردهای آدم قدرنشناسانه هست !
کاش قدر بدونیم ! هم زمانی که داره از دست میره و هم آدمهایی که با ما هستند و بعدا دیگه نیستند ! اینجوری باعث میشه که بدترین جمله یک عمر رو نگیم !

حسام کریم گفته است :
از علی الهیاری گفتی یاد اون روزی افتادم که دم در خونمون با هم خداحافظی کردیم چقدر روزگار غریبی بود… یادش بخیر….
از اونجایی که منم چند وقتیه همین حس رو دارم (حس تنهایی و دپرسی)و خودت میدونی که با شعر انس گرفتم فقط میتونم بگم:
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که باغ آمد ازین راه و از آن خواهد شد
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۳ ب.ظ
اس گفته است :
گاهی بعضی دوری ها هم خیلی آدما رو متوجه احساساتی می کنه که تا قبلش اونا رو جزء روزمزگی می دونسته
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۱ ب.ظ
اشنا گفته است :
فاش میگویم و از گفته خود دلـشادم
بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق
کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم
مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض
بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم
نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک
ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم
دی ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۸ ب.ظ