دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

بیمارستان دولتی !

نویسنده:
۳۰ آبان ۸۹

دوستم علیرضا، که چند روزی رو به خاطر سکته مغزی تو بیمارستان بستری شده بود، امروز مرخص شد و شکر خدا حالش خیلی بهتر هست و بعد از چند شب میتونه تو خونه خودش بخوابه و استراحت کنه.

نکته ای که باعث شد تا این پست رو بنویسم ، مساله بیمارستان دولتی ی بود که علیرضا توی اون چند روزی رو بستری بود. ظاهرا در مورد مغز و اعصاب بیمارستان مورد نظر، در بین بیمارستانهای استانهای خراسان سرآمد هست (هر ۲ استان) و دکترهاش هم دکترهای خوبی هستند. خانم علیرضا به خاطر شرایط همسرش ، مجبور بود ساعات زیادی رو توی این محل بگذرونه و خوب گهگاهی با من در مورد این بیمارستان صحبت میکرد و البته نیازی به صحبت هم نبود زیرا چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود !! (زمان ضرب المثل رو خودم تغییر دادم)

شلوغی بیش از حد ، کثیفی دیوارها ، عدم نظم در ورود و خروج ، عدم وجود محل مناسب برای کسانی که در بخش برای مراقبت مریضاشون میان، عدم رسیدگی مفید به بیماران (البته ICU  تا حدی بهتر بود). تعدد سوسکهای قهرمانی که به راحتی مراجعین عبور و مرور میکردند مخصوصا شبها ! تخت های سرگردانی که مریضی با درد فراوان بر روی آن خوابیده بود و هر لحظه همانند خودرویی که تست سرعت می شود از میان انبوه مردم و مراجعین حرکت داده میشد و باید شانس می آورد که دستش که آویزان شده بود از روی تخت به دری یا دیواری نخورد و فریادش بلند نشود (هنوز صدای ناله پیرزنی دستش چنان محکم بر تخت معلق !! دیگری خورد در گوشم هست).

اما شگفتی وقتی بود که این صحنه را دیدم ! شاید باور نکنید و بخندید !! من هم اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم !

حدود ساعت ۳ بعداز ظهر بود (شاید کمی دیر تر و شاید هم کمی زودتر) که صدای دلر و اره و صد جور چیز پرسر و صدا و … را شنیدم ! از شدت این صدا سرم داشت درد میگرفت ! میدانید صدا از کجا بود ؟ پشت دیوار ICU !!! در ساعت استراحت بیمارانی که باید در سکوت مطلق باشند و در آرامش !! باورم نشد !

با همسر علیرضا بیرون آمدیم و در راهرو صحنه مذکور را دیدیم ! جوانی شاد و سرمست مشغول کارهای فنی بود !!!

و احتمالا در دلش میگفت : گور بابای همه ! صدا را عشق است !

پی نوشت : عکس بالا رو از یک سایتی پیدا کردم و مربوطه به بیمارستان مذکور نیست.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         

همین حالا هم خیلی دیر شد !

نویسنده:
۲۷ آبان ۸۹

ترانه ای از ابی هست که رادیو جوان گاهی میزاره، به اسم نوازش (اگر اشتباه نکنم). متن ترانشو اینجا میزارم. میتونم واقعا بخشی از زندگی خیلی ها همینه. مثل خودم! و واقعا حق دارم گاهی بدبین باشم !

لینک دانلود از سایت www_MOZHGAN_blogsky_com

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم

کنارت، اونقدر آرومم،که از مرگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار ،تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی
و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

زوزه گرگ

نویسنده:
۲۴ آبان ۸۹

هوا سرد و آسمان تاریک بود. من ، تنها ، در پیاده روی سرد خیابانی در وسط شهری بزرگ میگذشتم. باد سرد تندی بر صورتم میخورد و سرمایش تا مغز استخوانم را میسوزاند . با شنیدن صدای زوزه گرگ ، ترس هم بر من چیره شد و دیگر تنها نبودم.
پیرمرد دستفروشی با لبخند تلخی به چشمان من خیره شده بود. تلخی لبخندش گرمتر از سردی هوا بود. ظاهرا سرما بر او چیره نشده بود.
مرد تنومندی که چهره خود را پوشانده بود ، نیز به جمع ما اضافه شد. با تامل اسلحه اش را بیرون آورد و گلوله ای را در مغز پیرمرد خالی کرد. یک قطره از خون پیرمرد بر روی صورت من پاشیده شد.
پیرمرد لبخند بر لب داشت.
مرد صورت پوشیده ، پیرمرد مرده را به داخل باغچه انداخت و خودش جای او نشست.
مرد صورت پوشیده ، احتمالا حالا لبخند میزد!!!
صدای زوزه گرگ هم میامد.
من نگاهم را دزدیدم و از آنجا رد شدم. باد سرد پایانی نداشت. کمی جلوتر همان پیرمرد مرده را دیدم که معرکه ای گرفته بود تا پولی در بیاورد. و بلند بلند همه را به سمت خویش فرا میخواند. هنوز هم میخندید.
صدای زوزه گرگ هنوز هم میامد.

پی نوشت : این رو باید تو دسته مزخرفات ناگهانی ذهنی بزارم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

هوس نوشتن در نیمه شب

نویسنده:
۲۲ آبان ۸۹

هر چی فکر میکنم نمیتونم دقیقا بگم حس برنامه نویسی در نیمه شب چیه. حس کد زدن در سکوت و بیدار بودن تا صبح ، حسی سرشار از آرامش هست ! و صبح با طلوع خورشید حس پیروزی ! من همیشه از برنامه نویسی های نیمه شب ، خوب برد کردم.
حتی وقتی کتاب هم میخونم در نیمه شب این حس رو دارم. خوندن و خوندن تا دیدن طلوع زیبای خورشید.
نیمه شب رو از دست ندید . همین

پی نوشت ۱ : امروز علیرضا رو از پشت شیشه آی سی یو دیدم. بهتر بود حالش ولی خیلی نگرانشم ! تو این سن ، این مشکل …. 🙁

پی نوشت ۲ : رادیو جوان نصف شب هم فاز میده ها

پی نوشت ۳ : این پست فقط یک هوس نیمه شب بود

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

کوری

نویسنده:
۱۹ آبان ۸۹

کوری را ۲ شب پیش تمام کردم. رمانی بی نظیر، از نویسنده شهیر پرتغالی ، ژوزه ساراماگو ، (برنده جایزه نوبل ۱۹۹۸) که حقیقت پنهان جامعه انسانی را به زیبایی نشان می دهد. آنچه که در این رمان بیان میشود، از خود نگذشتگی های روزمره ما و اومانیستی شدن جامعه بشری می باشد. اینکه بشر امروز از عقل خود در مسیر بهینه استفاده نمی کند و به عبارتی از دیدن واقعیات زندگی خود کور است ! همان که شاید باید داشته باشد. در این وانفسا ، همه از هم تاثیر می پذیرند و اومانیستی به طرز وحشتناکی بین ما رشد میکند. البته اتفاقات جامعه بشری بسیار پیچیده تر از آن است که بخواهیم در این مطلب به بیان آن بپردازیم . شباهتهایی بین مسخ کافکا با این رمان دیدم و آن تغییر کردن انسان و در نتیجه تغییر وابستگی جامعه به او می باشد.

و اما خلاصه داستان این است که یک نفر ناگهان کور میشود ، کوری از نوع سفید ! سپس افراد دیگر از او وا میگیرند و کوری در جامعه پخش می شود و اتفاقات عجیب و جدید روی میدهد و … . تنها یک نفر کور نمی شود و شاید علت این است که او تنها کسی است که از خودش میگذرد !!! و من دلم برایش سوخت ، خیلی زیاد. شاید او خوشبخت ترین بود ، اما خیلی از حال و روزش غصه خوردم. البته این کوری استعاره از کوری در زندگی است و در واقع کوری واقعی مدنظر نیست ، شاید به همین دلیل است که نویسنده بسیار تاکید به سفیدی این کوری دارد.

این رمان ۳۶۰ صفحه ای ، چند ویژگی بسیار جالب دارد. اولین نکته ، گویی نویسنده هم کور است، هرچند که در طول داستان به صورت مختصر اشاره ای به این مساله می شود. متون فاقد سجاوندی خاصی است، و حتی برای بیان گفته های اشخاص ، خط جدیدی نوشته نمی شود و جملات افراد پی در پی هم بیان می شود. ظاهرا نویسنده در حین نوشتن داستان نمی توانسته ببیند تا خط بعد را درست بنویسد. نکته دیگر این رمان این است که شخصیتهای داستان (که بسیار دقیق و با حوصله شرح داده میشوند و این شرح دادن تا انتهای داستان با توجه به شرایط جامعه ادامه دارد ) اسم ندارند !!! مثلا در داستان اولین مردی که کور میشود، تا انتهای داستان با همین عبارت نامیده میشود : مردی که اول کور شد ! و همسرش : زن مردی که اول کور شد !! همینطور ، خیابانها اسم ندارند !  زیرا در این شرایط وحشتناک کوری در جامعه ، اسامی مهم نیستند ، موقعیت افراد و جامعه آنها و کارهایی که میکنند مهم هستند.  نکته جالب این است که اینها باعث پیچیدگی داستان نشده بلکه جذاب تر نیز شده است. خالصانه ترین برداشت از رمان شاید این میتواند باشد که ، ما انسانها ، در موقعیت های مختلف و خاص ، خود واقعیمان را نشان خواهیم داد.

۳ ترجمه از این رمان وجود دارد که من ترجمه خانم مشیری رو خوندم و فکر میکنم این بهترین ترجمه است.

پی نوشت : فیلمی به همین نام ، برگرفته از این داستان در سال ۲۰۰۸ ساخته شده است که من فیلمش را ندیدم ! و به شما خواندن رمان به جای دیدن فیلم توصیه میکنم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کتاب

         ,

استخوان خوک و دستهای جذامی

نویسنده:
۱۶ آبان ۸۹

یکی از نوشته های مصطفی مستور که بسیار جذاب و خواندنی هست ، استخوان خوک و دستهای جذامی نامی دارد. داستان مجموعه ای از انسانهای خاکستری ، که هرکدوم زندگی خودشون رو دارند و درگیر خوشی و ناخوشی های خودشون هستند.

نکات جالب این کتاب بسیار هست از جمله قرار گرفتن افراد مختلف در طبقات خاص برج خاوران ، مثلا در آخرین طبقه برج افسانه و محمد دنبال اهدا کننده عضو برای الیاس می‌گردند. شخصا وقتی این کتاب رو میخوندم، سعی میکردم بفهمم توی کدوم طبقه برج و کدوم واحد هستم. برداشت من اینه که داستان و شخصیتهاش بسیار واقعی هستند ! و انگار واقعا این افراد وجود دارند و بسیار هم به ما نزدیک هستند. افراد این داستان به جز دانیال که ظاهرا دیوانه هست ( که بنظر من از همه بهتر میفهمد و غیر نرمال هم زندگی میکند) درگیر مسایلی از قبیل ، عاشق شدن ، طلاق گرفتن ، ازدواج کردن ، کشتن ، زنده کردن و … هستند.

چیزی که میتونم بگم ، این کتاب رو از دست ندید. هم قیمتش بسیار مناسب هست و هم اینکه وقتتون تلف نمیشه.

اسم کتاب از این روایت حضرت علی نشات گرفته :

«به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی.» (امام علی بن ابی طالب) (ص ۵۰ کتاب)

در کتاب میخوانیم (از قول دانیال) :

«آنتونی فلو رو که می شناسی؟ می گه تو این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی دیگه چی باید اتفاق بیفته که مؤمنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست یا اگه هست خیلی مهربون نیست؟» (ص ۵۵)

پی نوشت : قبلا در مورد روی ماه خداوند را ببوس اینجا چیزایی نوشتم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کتاب

         ,

ارزشی بیشتر از ۵۰۰ میلیون نفر

نویسنده:
۱۵ آبان ۸۹

چند هفته پیش مطلبی رو خوندم از چیزهای جالب و عجیب. از این ایمیهایی که می رسد گهگاهی و انبوهی از این چیزهای عجیب و غریب رو گردآوری میکنه برایت . توی همه این مطالب چیزی بود که بسیار برام جالب بود و اون رنگ فیس بوک هست که آبی هست.
اگر از من به عنوان یک برنامه نویس میپرسیدند که چرا آبی انتخاب شده ۱۰۰۰ تا علت عجیب و غریب رو سر هم میکردم !
مثلا اینکه آبی رنگ آرامش هست و شبکه اجتماعی اینترنتی باید محیط آرامی برای کاربراش باشه یا خیلی چیزهای دیگه  و یا حتی دلایل فنی.

اما علت چیز دیگه ای هست. اون همان چیزی هست که باعث شد تا این پست را بنویسم . علت انتخاب این رنگ ، ارزشی هست که سازنده فیس بوک برای خود قایل شده است.

یعنی میلیون ها کاربر (تا جولای ۲۰۱۰ ، حدود ۵۰۰ میلیون نفر (اینجا)) همه باید آبی را ببینند چون سازنده آن ، جوانی است به نام مارک زوکربرگ ، متولد ۱۹۸۴ که فقط آبی را میتواند ببیند .
به قول ویکی پدیا
Zuckerberg, who is red-green colorblind, sees blue, Facebook’s dominant color, best

به همین سادگی !

او با ارزشترین انسانی هست که میشناسم ، چون برای خود ارزشی بیشتر از ۵۰۰ میلیون نفر قایل شده.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کامپیوتر , وب سایت ها

         ,

ادعاهایی برای آینده …

نویسنده:
۱۳ آبان ۸۹

اینکه من، سیمپل فرند تو میمانم، ادعایی هست بس گزاف و بزرگ که هرکسی از پسش بر نمی آید.

مثل خودم ! مثل خودت !

(از کتاب عواقب زندگی و رابطه ، بعید میدونم نوشته شده باشه)

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

حالا میفهمم

نویسنده:
۱۳ آبان ۸۹

با تو هستم. با تو که رفتی …

تازه کم کم می فهمم که خیلی از چیزها ، بهانه ای بود برای اشاره به غصه هایی که خفه میکردی و به من نمی گفتی!

و من در مرور روزها میفهمم …

افسوس ….

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

آن چند خیابان و آن چند صد روز !

نویسنده:
۱۲ آبان ۸۹

امشب فرصتی شد تا بروم و از محدوده ۳ راه ادبیات ، نزدیک ۴ راه دکترا ، قدم بزنم مهدی هم در ابتدا همراهم بود و اندکی گپ زدیم.

گذری ، از آن مسیر زیاد رد شده بودم ، اما اینبار ، با آرامش ، پیاده ، کیف در دست. همه چیز سرجایش بود. دبیرستانم که سرجاش بود، فقط آن پنجره ای که من میشناسم تغییر کرده بود. انگار تیره تر شده بود. (تابلویی هم در جلویش !) پیاده رو هم مثل سابق بود ولی درختان پیر تر و رنجورتر شده بودند. دکه روزنامه فروشی که روزگاری مجله بی نظیر مهر (و بعدها ایران جوان هم) را ازش میخریدم هم هست. آن تالار معروف که زمانی هر روز در آن دعوای حزبی بود هم هست ! آخر آن وقت ها سید محمد خاتمی تازه روی کار آمده بود و تالار جایی برای مهمانهای سیاسی !آن ساندویچی مهمان نواز هم سرجایش بود ، همان که مهرداد ، زمانی برای نمره گرفتن ، چند بار خیلی ها را مهمان کرد و آخرش هم برای بار سوم افتاد !

اما انتشارات امام ، خدا را شکر که سرجایش بود. فروشنده هایش همان پدر و پسر دوست داشتنی بودند. وقتی داخل شدم بو کشیدم ! بوی خاطرات چند صد روز دبیرستانم را میداد. بوی کتاب ! بوی خوندنهای کتاب های غیر درسی در شب امتحان ! تا نیمه شب !  و چه لذتی داشت.

۲ تا کتاب خریدم ! همانهایی که باید میخریدم ! استخوانهای خوک و دستهای جذامی!(مستور) و کوری .اولی را قبلا خوانده بودم ، اما خواستم داشته باشم و دوباره بخوانم !

با خودم عهد کردم باز هم بروم و میروم.

پی نوشت : این را هم پیدا کردم ، در مورد انتشارات ذکر شده، حالش را داشتید بخوانید : اینجا فقط یک فروشگاه نیست !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,