دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

اختلاف ساعت مهم نیست …

نویسنده:
۳۱ مرداد ۹۴

IMG_0101

بعضی وقتها ، یک چیز کوچیک کافیه تا تو رو ببره به یک دنیای دیگه. یک جمله ، یک اسم ، یک خاطره ، یک عکس ، یک شمه از بو و …
امروز کامنتی از دوست قدیمی رسید برام که منو برد به خاطرات سالهای نوچوانی و دبیرستان. سالهای ۷۵ تا ۷۸ شمسی.

چه روزهای خوبی بود. برعکس دوره راهنمایی که یکی از بدترین دوران تحصیل من بود و فقط نکات منفی برای من داشت ، دوره دبیرستان ، یکی از بهترین دوره های زندگیم بود. مخصوصا سال سوم و سال دوم.
اونجا با حمید و مهرداد اکیپ پر شر و شوری رو درست کرده بودیم که البته مثبتشون من بودم. و طول کشید که تا یاد گرفتم چطوری یک سری از کارها رو بکنم.
مثلا یک بار از مدرسه فرار کردیم و رفتیم سینما ! اونم برای فیلم آژانس شیشه ای . (البته فیلمهای عاشقانه و مرد عوضی و … رو هم بعدا رفتیم دیدیم) یک ساندویچی کوچیک و دنج پیدا کرده بودیم که نزدیک دبیرستان بود و دیگه با صاحبش خیلی راحت بودیم و گاهی از روی راحتی مزاحم. البته هنوز هم اون ساندویچی هست ولی خوب دیگه ما رفقا پیش هم نیستیم … یادمه مهرداد تلاش میکرد که تعدادی نی رو توی هم فرو کنه و اینطوری یک لوله درست میکرد تا ثابت کنه که میتونه نوشابه رو از چند نی عبور داده و از شیشه به دهانش منتقل کنه !!!

یا مثلا خریدن مجله خوبی به اسم مهر ، که در واقع موسسه سوره منتشر میکرد. یکی از بهترین نشریاتی بود که توی اون دوران منتشر میشد. بعدها ایران جوان هم میومد که خیلی خوب بود و واقعا خط قرمزها رو میشکست. نشریه ای که از احزاب و شکل گیری اونها و افراد مهم و تاثیر گزارش تا زندگینامه کامل مایکل جکسون رو برای من ترسیم کرد. نشریه که خاطرات ترمه رو بدون هیچ سانسوری منتشر میکرد و غم زندگی سخت ترمه رو تونستم حس کنم. از بچه پولدارهای واقعی تهران میگفت و از ماشین های گرون قیمتشون و از آروزهای زندگیشون که بعضی وقتها حس میکردم من به همه آروزهای اونها رسیدم!
حمید توی شناخت مجله ، تبحر داشت و تقریبا هر نشریه ای که انتخاب میکرد خوب بود و البته به من معرفی میکرد و واقعا وابسته میشدیم بهش. برای کتاب هم همین حالت بود. کل کتابهای شرلوک هلمز رو به سفارش حمید خوندم. توی چند روز. انتشارات امام هم که قبلا گفتم در موردش ، خیلی به دبیرستان ما نزدیک بود و به نوعی پاتق. واقعا بوی کتاب ، بوی زندگی بود.
یک عادتی هم داشتیم که خیلی خوب بود ، پیاده روی های طولانی. اینکه میگم طولانی معمولا ۴ ۵ تا ۱۰ کیلومتر میشد ! و اینقدر حرف داشتیم بزنیم که تموم نمیشد …
یک عادت بدی هم که حمید داشت دیر سر قرار میومد و معمولا مهمترین قرار ما ، تقی آباد ، زیر ماشین بود ! (اشاره به پیکان نویی که در میدان تقی آباد ، جلوی هنرستان شهید بهشتی ، بر روی یک سکوی بلند برای تبلیغات قرار داشت)

اختلاف بین ما ادمها اصلا مهم نیست … تا شقایق هست زندگی باید کرد …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         ,