دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …
جانستان کابلستان
نویسنده:
۷ شهریور ۹۴

 

janestan

جانستان کابلستان ، شرح حال سفرنامه رضا امیرخانی ، به افغانستان است. یکی از بهترین سفرنامه هایی که خونده بودم. من تا به روزی که این کتاب رو خوندم ، انگار هیچ از افغانستان میدانستم. این نزدیکترین همسایه ، هم از بعد زبان و هم از بعد مسافت. زبان قاصر است از انچه بر مردم افغان در این ۶۰ سال گذشته است. با خواندن این کتاب ، خیلی چیزها را میفهمیم ، از زندگی و جنگ و فقر در افغانستان تا زیبایی کوهستانهایش . کتابهای آقای امیرخانی ، سبک خاصی دارد و معمولا خواننده تا دستش بیاید که چطوری بقیه کتاب را بخواند ، اندکی طول میکشد و کم کم عادت میکند . برای من نیز اینچنین بود و تجریه قیدار و کتابهای دیگر را چون داشتم راحت تر بودم.

ماجرای سفر رفتن نویسنده از آنجا آغاز می شود که او در پاییز ۸۸ و در بحبوحه انتخابات پرحرف و حدیث آن سال ، به نوعی از مهلکه میگریزد و به بهانه سخنرانی در دانشگاهی به مشهد می آید و سپس بدون برنامه قبلی به  افغانستان می رود. به همراه همسر و نوزادش!

نویسنده از خطرات و اتفاقات و رفتار و گفتار مردم افغان به صورت دقیق می نویسد و البته از مرام و مسلک و زندگی روزمره انها ! بخشهای مختلف کتاب بر اساس حالات روحی و البته شهرهای سفر شده ، نوشته شده که یک بخش انتخاباتیات هم دارد که به زیبایی کتاب چیزی اضافه نکرد و البته من هم خوشم نیامد. ناب ترین قسمت کتاب ، فصل آخر آن است که درد آور است و واقعی. ضمنا در این کتاب با انبوهی از کلمات آشنا می شویم. مانند زن = سیاه سر ، قوماندان = فرمانده   ، غلط کردی = اشتباه کردی ، عسکر = سرباز

برای من این قسمت ماجرا جالب بود که در طی روزهایی که این کتاب را میخواندم با سه افغان تصادف هم کردم ! (ماجرای تصادف). شاید جالب باشد ولی من از اصطلاحات کتاب به خوبی در برقراری ارتباط دوستانه با آن افغان ها استفاده کردم و موثر بود. از کلمات خاصی هم که در بالا گفتم به خوبی استفاده کردم!

بخش هایی از کتاب :

آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید و بدانید آنچه از خیال بیرون است عرض ارادتی است شکسته و ناسخته به هم زبانان هم تبار.

حکماً حکایتِ امیر تیمور گورکانی را شنیده‌اید؛ آن‌گاه که از دلیلِ ظفرمندی‌ِ آن خون‌ریز پرسیدند، جواب داد:
– وقتی از دشمن فرار کرده بودم، به ویرانه‌ای پناه بردم و ناامید در عاقبت کار خویش اندیشه کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه‌ا‌ی غله، بزرگ‌تر از خود را برداشته از دیوار بالا می‌برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم، دیدم آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدارِ این کردارِ مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم ای تیمور! تو از مور کم‌تر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش. سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم…
در این روزها البته میانِ نوشته‌جاتِ اهلِ سیاست مرسوم است که در هم‌چه حکایتی، خود را امیرتیمور بدانند و جناحِ روبه‌رو را کم از مور! برای همین بایستی به جِدّ متذکر شد که در حکایتِ مذکور، من، امیر تیمور نیستم… من همان مورم!

هیچ اهلِ مجامله و مداهنه هم نیستم. از این تواضعات کشکی هم که هزار برابرِ تکبراتِ بسته‌بندی‌شده، پروتئین دارند، بیزارم. من به جدّ همان مورم!

هر بار وقتی از سفری به ایران باز می گردم،دوست دارم سر فروبیاافکنم و برخاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم.این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم،برعکس پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی ،خطوط بی راه و بی روح مرزی…خطوط”مید این بریطانیای کبیر”پاره ای از نگاه من،مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه…بلاکش هندوکش…

 

پی نوشت : معرفی قیدار اثر دیگر نویسنده

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *