حالم به معنای واقعی از موزیک های ذخیره شده ای که روی هارد دارم به هم میخورد ! نمیدانم من معتاد به موسیقی و موزیک ، اگر این آلبوم های خاص شجریان و رادیو جوان (اونوریا رو میگما ! تاکید میکنم اونوریا رو چون متنفرم از اینوریا) رو نداشتم چه میکردم براستی ؟!
شاخه های متعدد موسیقی نامنظم و …
Music By Ruzbeh !
Music By Hamid !
Music By …. !
هیچ کدوم از این افراد نیستند ! اصلا خود موزیک ها جذابیتی ندارند دیگر ! ترانه هایی میخام که خاطره ای توش نباشه !
نیست اما ، باور کنید که نیست. در این حد قوی شده ام که همه این فولدر ها رو پاک کنم و بروم از امیر موزیک آلبوم بندی شده و مرتب و منظم رو بگیرم !!! اما مازوخیسم اجازه نمی دهد.

چندی پیش ، خانم یکی از آشنایان نزدیک بهم زنگ زد و گفت که خواهرم داره فارغ التحصیل میشه و اگر میشه پروژه فارغ التحصیلیشو واسش انجام بده !! من هنگ بودم که چطور میشه پروژه فارغ التحصیلی رو انجام بدم و مگر چه فکری میکنند در مورد پروژه پایان دوره ؟!؟
به ناچار گفتم خودشون تماس بگیرند تا صحبت کنیم.
چند ساعت بعدش تماسی برقرار شد و من فهمیدم که کلا پروژه بهانه ای بیش نیست و استاد تقریبا میخاد ببینه که یک کاری انجام شده (که البته بعدا فهمیدم استاد همون رو هم نمیخاسته ببینه) .
من یکی از پروژه های دلفی رو ردیف کردم و واسش مرتب کردم و گفتم فلان روز بیاین شرکت ، بهتون تحویل بدم.
و روزی که اومدند دیدم کار پیچیده تر از این حرفاست و اصلا مفاهیم برنامه نویسی رو باید در ابتدا گفت (مثلا آبژکت چیه ! چرا خصوصیت داره ! event چیه و … ) و وقتی دیدم تمایلی برای این قضیه هم نیست ، کلا بیخیال موضوع شدم و ایشون هم همینطور !! درآخر کلیاتی رو توضیح دادم و ایشون گفت از روی کتابی که داره چک میکنه و میخونه و یاد میگیره و اگر سوالی بود تلفنی میپرسه.
اون روز تموم شد و ایشون با پروژه رفت شهر مورد نظر تا تحویل استاد بده . یکی دو روز بعدش زنگ زد و گفت اگر میشه یک نمودار یو ام ال و اینا هم باشه خیلی خوب میشه ! اونا رو هم همونروز حاضر و ارسال کردم به ایمیلش !
۲ ۳ روز بعدش زنگ زد و تشکر که ۲۰ شدم و …
من با تعجب فراوان گفتم تونستید برسونید به دست استاد؟ گفت نه و از زیر در انداختم داخل !!! اتاق
گفتم مگه میشه ؟ گفت حالا که شده و من فارغ التحصیل شدم و …
خیلی توی فکر فرو رفتم که واقعا چرا باید سیستم آموزشی ما اینقدر بی ارزش شده باشه ؟ چرا ؟
خبر بدتر این بود که چند وقت بعدش فهمیدم ایشون استخدام آموزش پرورش شده و به دبیرستانی های رشته کامپیوتر ، برنامه نویسی مقدماتی رو یاد میده !!!!
دیگه وقتی این خبر رو شنیدم ، باخودم گفتم سیستم آموزشی ما حتی ارزش فکر کردن هم نداره

همینطوری حال کردم دوباره شروع کنم به نوشتن ، شاید به خاطر احترامی که واسه پاییز قایلم ، شاید هم به خاطر احترامی که واسه خودم قایلم !
قالب رو عوض کردم ، عکس بالاشو هم باید عوض کنم ! باید یک عکس سبز درختی یا گل آفتابگردان خیلی زرد بزارم بالا.
لیست پیوندها رو هم درست کردم ! چرا بعضیا مرده اند ؟ البته مهم هم نیست ! مردن وبلاگی کاملا طبیعی هست !
کلی کامنت تایید نشده داشتم ! بعضیاش سوال و تبریک و تبادل لینک بود که باید ایمیل بزنم بهشون.
بقیش از این بچه حزب اللهی هایی بود که احتمالا چون دیر جوابشون رو دادم فکر میکنن کم آوردم ! کلا بیخیال شماها دسته دوم ! کلا گفتم ! یعنی اصلا مهم نیستید!
ویش لیست کتابهام رو نگاه کردم ! خوبه ! لیستم متنوعه و باید خوندن رو شروع کرد دوباره ، با تاخیری ۲ ۳ ماهه ، خواندن از نوعی که دوست دارم ! خواندن بدون نیاز به هیچ قید و بندی ! گور بابای همه قید و بندا ! آره بابا ولش کن !
به قول عزیزی که میگفت : خودسانسوری ممنوع ! آره ممنوعه !
تصمیم بر این شده است که فعلا به سیاست فکر نکنم ! اما مگر میشود
همه ذهن من شده این حرفهای بیهوده این و آن !
اصلا گور بابایتان ! بی رو دربایستی گفتم ! خسته شدم از همه شماها ! به قول یکی از امین ها :
جای مردان سیاست، بنشانید درخت که هوا تازه شود.
که در استاتوس فیس بوکش نوشته است و من جدی به این فکر میکنم که چرا اینگونه نیست ، فکر کنید مثلا به جای آقای رئیس ___ (بیا خوبه حالا ؟ )یک درخت کاج بود ! چه مفید بود واقعا ! یا مثلا به جای همسر ایشان یک سری گل شقایق قرمز بود که چشم را برای ساعتهای زیادی نوازش میکرد !
میدانید ! مساله واقعا سیاست نیست ! مساله سیاستمداران هستند که سیاستندار هستند
رادیو جوان (مال اونوریا رو میگما) هم دیگه مثل قدیما فاز نمیده ، هرچند گهگاهی با ترانه ای جدید ، قلقلکی میده دلم رو اما قدرتش کم شده !
——————-
و اما سخت تر از همه این مسایل بالا که همانند پلک زدنی در تماشای یک فیلم سینمایی هستند، خاطره است ! خاطره اسم شخص نیست قاعدتا!
خاطره اون قسمتی از زندگی هست که ، مرتبا میاد روی اعصاب و بر اساس شرایط شکل گیری اون خاطره ، یک سوال از نوع دابلیو اچ از خودتون میپرسید ؟
مثلا : چرا ؟ چه جوری ؟ چه وقت ؟ کجا؟
البته به جای کجا شاید بهتر باشه بگیم ، کدوم محل لعنتی ؟!
مثلا چالیدره با اون سد و مرغابی های لعنتی !
یا به قول دوستی ، خیابان اسرار با درختهای لعنتی !
( لعنتی صفتی توصیفی هست در اینجا ، برداشت مثبت و منفیش بستگی به خودتون داره )
مشکل این خاطره ها از بین رفتن پلن ها هم هست !
————
امیر رفته مالزی ! یکی از ۱۰ امیری که میشناسم ! این یکی وب دزاینر هست و وب مستر ! تصمیمش رو گرفت و رفت ! مثلا همه اون دوستایی که رفتند ! یک هو هم رفتند ! با همسر و ۲ دخترش !
الان که نگاه میکنم ، نمیدونم چند نفر هستند از دوستام که رفتند ! اما رفتند !
گور بابای این خراب شده دوست داشتنی ! اما رفتند ! شاید اگر سهراب بود اینجوری میگفت : آری باید رفت ! جای دیگر باید رفت !
شاید من هم رفتم ! یعنی به غیر از یک بار که تصمیم گرفتم جدی برم تایلند و نرفتم ! دیگه تصمیمی جدی نداشتم ! اما ….
بررسی شرایط رفتن و تغییر کردن دوست داشتنیه به خودی خود ! اگر چه ترس داره واسم ! کلا آدم ترسویی هستم ! اما چند وقت پیش ، یک بار واقعا نترسیدم !
تو این اوضاع ___ (کلمه مناسبشو ندارم ! شاید یک فحش آبدار خوب باشه واسش) یک مهمان ناخوانده دارم !
ایندفعه از یزد نیست ! ایندفعه از خودم هست که بر خودم باد
یک سنگ کوچولو رو بزرگ کردم و الان باید تحویل بدم
ایشون در کلیه بنده ساکن شدند و داریم تلاش میکنیم اخراجشون کنیم ! اما ظاهرا جاشون خوبه
کلا مهمون ناخونده رو نمیشه زوری فرستادش رفت
۲ ۳ هفته پیش بچه های دانشگاه دور هم چمع شدیم ! برنامشو با هر سختی بود دسته جمعی راه انداختیم !
فکرشو هم نمیکردم ! ۳۷ نفر شدیم
الکی الکی