Follow @Mostafafallah

آرشیو برای ماه : آبان, ۱۳۹۰

تصاویر هواپیما

نوشته شده در قسمت : عکس, پرواز توسط : خودم

یکی از چیزهایی که عاشقان پرواز دوست دارند مرتبا مشاهده کنند و از دیدنش لذت ببرند ، تصاویر پرواز و هواپیماهای مختلف هست که در بعضی از سایتهای دنیای پرواز ارایه میشه. یکی از این سایتها ، Airplane Pictures هست که امروز میخام معرفی کنم به شما.

بخش های اصلی وب سایت ، قسمت تصاویر و قسمت اخبار هوانوردی (Aviation) هست که میتونید از دیدن و خوندنش لذت ببرید. خودتون هم میتونید تصاویر مورد علاقتون رو آپلود کنید.

یکی از خوبیای دیگش اینه که من تونستم کلی از تصاویر هواپیماهای شرکتهای ایرانی رو بببینم اینجا. مرسی از حمید عزیز که این سایت رو معرفی کرد.

هواپیمای بواینگ ۷۴۷ شرکت ماهان

هویپیمای بواینگ ۷۳۷ شرکت استرلینگ

بدون شرح

سووشون

نوشته شده در قسمت : دست نوشته توسط : خودم

سووشون ، رمان از خانم سیمین دانشور است که به بیان مجموعه ای از اتفاقات برای تعدادی از افراد یک خانواده سنتی ایرانی میپردازد. در این بین ، تاریخ ایران و تحولات آن برهه نیز مدنظر قرار میگیرد.

در داستان ، اتفاقاتی برای یوسف (همسر زری) می افتد که به مخالفت با آنچه سربازان انگلیسی میخواهند می پردازد و سرانجام بهای آن را نیز میدهد …. در متن کتاب ، نوشته هایی بسیار ظریف از عشق زری و یوسف را میبینیم و در ادامه تغییرات شگرفی که برای زری اتفاق می افتد. آنچه که مردم ما برای بیدار شدن نیاز دارند.

کتاب متن ساده ای دارد و همین باعث خسته نشدن شما از خواندن می شود. من این کتاب رو حدود ۵ ماه پیش برای بار دوم خوندم.

یکی از زیبا ترین قسمتهای کتاب :

«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

۱ ساعت در برج مراقبت مشهد

نوشته شده در قسمت : خاطره, شخصی, پرواز توسط : خودم

چندی پیش فرصتی شد تا با حمید عزیز به برج مراقبت فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بریم.  دوست مشترکی که در برج مشغول به کار هستند ، با سختی فراوان این شرایط رو فراهم کرد و ما رو شرمنده لطف و محبت خودش کرد.
حدود ۱ ساعت توی برج بودیم و از نزدیک عملکرد برج رو دیدیم. واحدهای Ground و Tower و Approach رو تونستیم ببینیم و عزیزانی که در اونجا مشغول به کار بودند.
واحد Approach از همه واحدها پرکارتر به نظر میومد و دوستی که اونجا بود به سختی تونست با ما احوالپرسی کنه.
اونجا تونستیم AREA های مختلفی که قبلا آشنا شده بودیم رو ، به صورت واقعی روی مانیتورهای Tower Mans ببینیم. همینطور اشیایی مثل Light Gun رو هم همینطور که خیلی جذاب بود. رادارها و عملکرد هر کدوم هم جذابیت خاص خودش رو داشت.

یکی از بینظیر ترین موارد خوش آیند برج مراقبت ، دیدی هست که وجود داره ! یک دید فوق العاده خاص ، باز و جذاب که میتونید جزئیات کامل Landing و Take off های هواپیماها رو ببینید.

روز بسیار خوبی بود.
متاسفانه محدودیت عکاسی باعث شد که فقط همین یک عکس رو بگیریم.

معشوقه ای که یتیم شد !

نوشته شده در قسمت : دست نوشته, کامپیوتر توسط : خودم

واسه ما برنامه نویسها ، زبان سی ، معشوقه ای عزیز هست. و اینکه این معشوقه چند روز پیش یتیم شد !

با ریچی بیشتر آشنا شوید.

دیدار با معلم عشق ، بعد از ۲۲ سال

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته, عکس توسط : خودم

چند هفته پیش ، فرصتی دست داد ، تا سفر کوتاهی به یزد داشته باشم. شهری که در آن متولد شدم و دوره تحصیلات ابتدایی هم در آنجا بودم. مدتی قبل تر از این سفر ، ۲ تا از همکلاسی های خودم رو با کمک فیس بوک پیدا کردم. محمد و حمید ، هر دو از دانش آموزان نخبه کشور هستند و الان هم در جایگاه خوب و موفقی هستند. (آرزو میکنم روزهای بهتری پیش رو داشته باشند)

از حمید ، آدرس چند سال پیش آقای بهاریه ، معلم کلاس اول خودم رو گرفته بودم. با خودم فکر میکردم میشه  ایشون رو راحت پیدا کرد . بعد از اینکه به یزد رسیدیم ، برنامه ریزی کردیم و یک روز رو رفتیم به دنبال ایشون. پدر هم همراهی میکردند من رو. سوغات ناچیزی هم با خودمون برده بودیم که صرفا دست خالی نباشیم. حدود ۴ ۵ ساعتی طول کشید ، خیابان های یزد رو طی کردیم ، کلی مدرسه و اداره آموزش پرورش رو گشتیم و سرانجام ایشون رو پیدا کردیم ! جالب این بود که من صدای ایشون رو از تو راهرو شنیدم و مطمین شدم که استاد رو یافته ایم !

طفلک استاد بعد از دیدن ما ، ما رو نشناختند ، و پدرم هم کمی سربه سرشون گذاشتند ، اما بعد از شنیدن اسم من ، بلافاصله من رو شناختند !! و گفتند آقای محمدرضا فلاح !! ردیف دوم ، سمت راست !!!!!!!!  گویی همین دیروز بوده است ! متعجب گفتم بله استاد !  و دست استاد رو بوسیدم و ایشون هم سعی کرد نزاره و بعدش هم چند ثانیه ای نگاه کردند و خلاصه وضعیتی بود !! یکی از همکاران استاد هم اشکشون دراومده بود و احساساتی شده بود شدید !!! در حدی که گفت: ای کاش دوربین ها اینجا بودند !! ( نردیک بود بزنم زیر خنده از حرف این بنده خدا !! )

یک ساعتی رو در خدمت استاد بودیم ، استاد یکی دوباری از من پرسیدند ، خیلی پیر شدم نه ؟ عرض کردم خیر ، فقط رنگش سفید شده … از خاطرات بسیاری استاد گفتند و منم یکی دو تایی رو گفتم از دوره تحصیل با ایشون و البته گفتم که روز اول هم شعری برامون خوندید و ما رو بردید سر کلاس به همراه کمی حرکات موزون که در همین لحظه استاد بلافاصله شعر رو با صدای بلند خوندند.

حس خوبی بود ، دیدن استادی بعد از سالها ، موهای سپید استاد ، و خنده از ته دل او، خیلی لذت بخش بود.

تو این سفر حمید رو فرصت نشد ببینم ، اما یک بعدازظهر به یاد ماندنی با محمد داشتم که با هم به مدرسه دوران دبستانمون رفتیم و بعدش هم به کافی شاپ باغ دولت آباد یزد رفتیم ( که انصافا خیلی هم بهش رسیدن)، که یک مکان بسیار زیبا و تاریخی هست رفتیم. دست محمد عزیز درد نکنه :)

چند تا عکس گذاشتم تو فیس بوک برای این دیدار :) ( اینجا )