دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

سال ۹۶

نویسنده:
۱۳ فروردین ۹۶

سال جدید هم شروع شد. توی این ایام عیدی تونستم وبلاگ رو آپدیت کنم و مشکلاتش رو بگیرم. سرور رو هم که عوض کرده بودیم، دیتاها رو درست کردم وبرگردونم سرجاش. پستهای سال ۹۵ عملا هیچ کدوم پابلیش نشده بود که درستشون کردم . امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه مخصوصا خانواده کوچک و سه نفری ما.

پی نوشت : سپهر در مواجهه با اولین هفت سین زندگی 🙂

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , , ,

تولد سپهر

نویسنده:
۱۵ آبان ۹۵

دیروز (۱۴ آبان ۱۳۹۵) بعد از نزدیک به ۹ ماه انتطار؛ سپهر به دنیا اومد. شاید این بزرگترین و بهترین اتفاق زندگی من و مهری بوده و هست. خیلی هیجان دارم همراه با کلی نگرانی. امیدوارم بتونیم پدر و مادر خوبی براش باشیم  و عشق ورزیدن، دوست داشتن و سالم بودن رو بهش یاد بدیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , ,

پلیس بی مسوولیت

نویسنده:
۱۱ دی ۹۴

IMG10394243

شاید باورتون نشه اما اینقدر این ماجرا برای من عجیب و اعصاب خورد کن بود که گفتم حتما بنویسم. امشب به اتفاق مهری عزیز، در یکی از مناطق شلوغ شهر کاری داشتیم. مهری پیاده شد تا کارش رو انجام بده و منم به دنبال جای پارک بودم. بالاخره یک جای پارک مناسب بدون از بین بردن حقوق دیگران، پیدا کردم. بعد از پارک ماشین قرار شد مقداری صبر کنم تا مهری هم بیاد و با هم برگردیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یک ۲۰۶ صندوق دار به صورت دوبل در جلوی ماشین پارک کرد طوری که من عملا دیگه نمیتونستم از پارک بیام بیرون. ۳ تا خانم هم از ماشین پیاده شدند و رفتند!!!!

چند دقیقه ای نگذشته بود که مهری هم اومد و خواستیم بریم، اما به علت جای بدی که اونماشین پارک کرده بود نتونستیم بریم. هر چقدر صبر کردیم فایده نداشت، سراغ مغازه ها و پاساژ های اطراف رفتم اما خبری از اونها نبود. حدود ۴۰ دقیقه ای گذشت و کسی نیومد. اینطوری شد که مجبور شدیم زنگ بزنیم ۱۱۰ و موضوع رو بگیم. پلیس محترم گفتند که با صاحب خودرو تماس میگیرند. ۱۰ دقیقه گذشت و خبری نشد. دوباره زنگ زدم به پلیس و گفتند صاحب خودرو جواب ندادند و گشت رو میفرستم براتون. در همین حین، دقیقا مشابه فیلمهای تلویزیون چند تا جوون بامرام قصد داشتند کمک کنند تا من از اون وضعیت خلاص بشم. لذا تنها کار این بود که ماشین پشت سر رو با کمک قدرت بدنیشون ! جابجا کنند که اتفاقا کمک بزرگی شد.

۱۰ ذقیقه گذشت و جوانها مشغول و سرانجام گشت محترم رسیدند یعنی دقیقا من یک ساعت بود که منتظر رسیدن سرنشینهای ماشین مورد نظر بودم. موضوع رو برای آقای پلیس توضیح دادم و هنوز توضیحاتم تمام نشده بود که یک خانم و آقای جوان آمدند و سوار ماشین شدند. بر سر آنها فریاد زدم که کجایی این همه وقت ؟! و جوانک در اوج خونسردی فقط صرفا عذرخواهی کرد و وقتی عصبانیت منو دید گفت: عذرخواهی کردم که ! من به آقای پلیس معترض شدم و آقای پلیس بدون هیچ تذکر یا … صرفا گفتند که : عذرخواهی کرد دیگه آقا و آقایان پلیس رفتند ! جوانک ها هم سریع در رفتند. من هم به بازرسی اداره پلیس زنگ زدم و پیام صوتی از اتفاقاتی که افتاده گذاشتم.

مشخصا جوانک ها هرگز متنبه نشدند و پلیس بی مسوولیت وطنم ! هم به راحتی به حیات خود ادامه خواهد داد!

پی نوشت : راه حل : الف ) شیشه های ماشین مورد نظر را بشکنید.    ب ) خودروی کم فهم را خلاص کرده     ج) خودرو به سمتی هل بدهید     د) خودروی خود را با آرامش از پارک بیرون اورده و به مسیر خود ادامه بدهید !!!!

پی نوشت : پلیس محترم را به دردسر نیندازید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , ,

اختلاف ساعت مهم نیست …

نویسنده:
۳۱ مرداد ۹۴

IMG_0101

بعضی وقتها ، یک چیز کوچیک کافیه تا تو رو ببره به یک دنیای دیگه. یک جمله ، یک اسم ، یک خاطره ، یک عکس ، یک شمه از بو و …
امروز کامنتی از دوست قدیمی رسید برام که منو برد به خاطرات سالهای نوچوانی و دبیرستان. سالهای ۷۵ تا ۷۸ شمسی.

چه روزهای خوبی بود. برعکس دوره راهنمایی که یکی از بدترین دوران تحصیل من بود و فقط نکات منفی برای من داشت ، دوره دبیرستان ، یکی از بهترین دوره های زندگیم بود. مخصوصا سال سوم و سال دوم.
اونجا با حمید و مهرداد اکیپ پر شر و شوری رو درست کرده بودیم که البته مثبتشون من بودم. و طول کشید که تا یاد گرفتم چطوری یک سری از کارها رو بکنم.
مثلا یک بار از مدرسه فرار کردیم و رفتیم سینما ! اونم برای فیلم آژانس شیشه ای . (البته فیلمهای عاشقانه و مرد عوضی و … رو هم بعدا رفتیم دیدیم) یک ساندویچی کوچیک و دنج پیدا کرده بودیم که نزدیک دبیرستان بود و دیگه با صاحبش خیلی راحت بودیم و گاهی از روی راحتی مزاحم. البته هنوز هم اون ساندویچی هست ولی خوب دیگه ما رفقا پیش هم نیستیم … یادمه مهرداد تلاش میکرد که تعدادی نی رو توی هم فرو کنه و اینطوری یک لوله درست میکرد تا ثابت کنه که میتونه نوشابه رو از چند نی عبور داده و از شیشه به دهانش منتقل کنه !!!

یا مثلا خریدن مجله خوبی به اسم مهر ، که در واقع موسسه سوره منتشر میکرد. یکی از بهترین نشریاتی بود که توی اون دوران منتشر میشد. بعدها ایران جوان هم میومد که خیلی خوب بود و واقعا خط قرمزها رو میشکست. نشریه ای که از احزاب و شکل گیری اونها و افراد مهم و تاثیر گزارش تا زندگینامه کامل مایکل جکسون رو برای من ترسیم کرد. نشریه که خاطرات ترمه رو بدون هیچ سانسوری منتشر میکرد و غم زندگی سخت ترمه رو تونستم حس کنم. از بچه پولدارهای واقعی تهران میگفت و از ماشین های گرون قیمتشون و از آروزهای زندگیشون که بعضی وقتها حس میکردم من به همه آروزهای اونها رسیدم!
حمید توی شناخت مجله ، تبحر داشت و تقریبا هر نشریه ای که انتخاب میکرد خوب بود و البته به من معرفی میکرد و واقعا وابسته میشدیم بهش. برای کتاب هم همین حالت بود. کل کتابهای شرلوک هلمز رو به سفارش حمید خوندم. توی چند روز. انتشارات امام هم که قبلا گفتم در موردش ، خیلی به دبیرستان ما نزدیک بود و به نوعی پاتق. واقعا بوی کتاب ، بوی زندگی بود.
یک عادتی هم داشتیم که خیلی خوب بود ، پیاده روی های طولانی. اینکه میگم طولانی معمولا ۴ ۵ تا ۱۰ کیلومتر میشد ! و اینقدر حرف داشتیم بزنیم که تموم نمیشد …
یک عادت بدی هم که حمید داشت دیر سر قرار میومد و معمولا مهمترین قرار ما ، تقی آباد ، زیر ماشین بود ! (اشاره به پیکان نویی که در میدان تقی آباد ، جلوی هنرستان شهید بهشتی ، بر روی یک سکوی بلند برای تبلیغات قرار داشت)

اختلاف بین ما ادمها اصلا مهم نیست … تا شقایق هست زندگی باید کرد …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         ,

خاطرات تلخ ما از کار با ادارات

نویسنده:
۱۱ اسفند ۹۳

6601_612

متاسفانه کار نرم افزاری انجام دادن با ادارات دولتی کار بسیار سختی است. کارمندانی که رغبت رشد کردن ندارند ، مسوولینی که تنبل هستند و دنبال رانت و پارتی بازی هستند. در طی این سالها ، تجربیاتی رو به دست آوردم که اینجا مینویسم ، شما هم در کامنتها تکمیلش کنید. البته باید اعتراف کنم این اتفاقات در دولت آقای احمدی نژاد خیلی شدت پیدا کرد و این خاطرات به جز مورد آخر ، مربوط به دوره ایشون هست.

۱ – مقرر شده بود تا در سامانه بزرگ MIS ، کاربران با ساب سیستمهای تولید شده ، کار کنند تا با سیستم بیشتر خو بگیرند و نیازهای تکمیلی خودشون رو هم اعلام کنند. بعد از گذشت چند روز ، و با مراجعه به اون اداره محترم ، متوجه شدیم که هیچ کارمندی کار نکرده و این مساله بسیار هم عادی و طبیعی بود. بعد از پرس و جو از مسوولین آی تی اداره بزرگ مورد نظر ، مسوول محترم فرمودند که باید برای کار به کارمندان پاداش داده بشه ، گفتیم خوب در نظر بگیرید ، با خنده ملیح فرمودند ، خوب پاداش رو شما باید بدید ! چون شما میخاین یا سیستم کار کنند. البته اگر هم کار نکنن ، معنیش اینه که شما نتونستید سیستمون رو نصب کنید و کارمندان راضی نیستند و ما یک مناقصه دیگه برگزار میکنیم ! ضمنا ما هم برای این هماهنگی ها خیلی سختمونه و فشار رومون میاد و خوبه که پاداشی برای واحد آی تی هم در نظر گرفته بشه !

۲ – مقرر شده بود تا در سامانه بزرگ MIS در بزرگترین اداره مشهد ، سیستم های نصب شده رو تحویل بدیم. کار خیلی سختی بود در اون اداره کار کردن. در یکی از واحدها مشکلات اساسی داشتیم چون کارمندان بسیار تنبلی داشتند. کارمند ارشد واحد مذکور کلی خواسته های عجیب و غریب داشت که انجام شده بود و بعد از اتمام، وقتی همکارنمون میرفتند سراغش ، فرار میکرد و به دستشویی پناه میبرد. ۳۰ دقیقه ای معطلشون میکرد ، بقیه همکارانش هم طبیعی میکردند ، گویی اتفاقی نیفتاده. به خاطر همین مساله ،  یک بار تعقیبش کردم و دیدم رفت باز همونجا ، وایسادم نیم ساعتی پشت در تا بیرون اومد. بلافاصله گفتم، چرا کار نمیکنید با سیستم و چرا فرار میکنید ؟ گفت سختمه که با سیستم کار کنم !! و دیگه نمیخام کار کنم ! ما هیچ مدیر ارشدی رو نتونستیم مجاب کنیم تا ایشون رو بدون پول راضی کنه. البته ما هم پول ندادیم و اون واحد هیچ وقت مکانیزه نشد !

۳ – سامانه MIS برای یکی از شهرداری ها ، تقریبا همه سیستم ها نصب شده بود و کار میکردیم و مشکلی هم نداشتیم به جز مواردی که در طی پشتیبانی رفع و رجوع میشد. کارمند یکی از ادارات ، بیش از یک سال و نیم بود که مدام خواسته های جدید و عجیبی میخواست و تقریبا هیچ وقت راضی نبود و سیستم رو هم زیر بار نمیبرد. مجبور شدیم که به صورت ویژه باهاش همکاری کنیم. بعد از ۱۰ روز ، یک دفتر چهل برگ آورد و گفت که مشکلات من اینه که تقریبا معنیش این بود که هیچ وقت نمیخاد با برنامه ما کار کنه. مدیرش هم نتونست مجبورش کنه چون تنها کسی که میتونست و میدونست سیستم کاری اون واحد چطوریه ، همون بود. به معنای واقعی مدیرش میترسید ازش !

۴ – و از همه جالبتر ، سیستمی رو تونسته بودیم در یکی از ادارات نصب کنیم. بیش از دو سال از زمان نصب نرم افزار میگذشت  و سیستم در حال کار کردن به درستی و با سرعت مناسبی هم بود. بیش از ۱۱۰ هزار تا کاربر فعال داشتند. اما چون مدیران اون اداره ، از سطح دانش بسیار اندکی برخوردار بودند و مدام خواسته های غیر معقول داشتند ، و وقتی جواب خواسته های اشتباهشون رو میدادیم ، میگفتند شما دانش ما رو به حساب نمیارید ! و با مدیریت شرکت هم نتونستند کنار بیان و به نوعی میخواستند به هر قیمتی شده سیستم مورد نظر رو حذف کنند ، لذا تصمیم گرفتند که سیستم رو عوض کنند ! و پول هنگفتی رو به یک شرکت دیگه ای دادند تا نرم افزار دیگه ای رو براشون بیارن!  به همین راحتی   و البته کاربران بیچاره ای که ساعتها دچار قطعی و مشکلات بودند …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , ,

دست آوردهای سخت …

نویسنده:
۹ اسفند ۹۳

life

دست آوردهای سخت زندگی ، همیشه ، شیرینی خاص خودش رو داره. علتش هم همون سختی هایی هست که در طی دست اورد تحمل میکنیم. رسیدن به موفقیت در این شرایط وقتی شیرینه که ، تحملمون رو زیاد کنیم ، تمام تلاشمون رو بکنیم و کم نزاریم ، همدیگه رو به کم گذاشتن متهم نکنیم ، امیدوار و واقع بین باشیم و بدونیم که هر موفقیتی زمان و هزینه خودش رو میخواد…

اینطوری هست که بعد از گذر از سختی ها ، شیرینی رسیدن به موفقیت بیشتر و بیشتر حس میکنیم …

۶ نکته در زندگی سخت روزانه

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

دهه شصتی ها

نویسنده:
۲۱ بهمن ۹۳

tempoo

امروز فرصت شد تا بتونم کامنت های بازدیدکننده های عزیز رو بخونم و جواب بدم. بین یکی از اون ها ، دوست عزیزی لطف کرده بودند و سایت خوب خودشون رو معرفی کرده بودند. موضوع سایتشون مربوط به خاطرات و اتفاقات دهه ۶۰ هست.

به همسن و سالهای خودم هم پیشنهاد میکنم ، یک سری بهش بزنید.

 

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , وب سایت ها

         ,

پایان قطعی وبلاگ

نویسنده:
۱ آذر ۹۳

Back-to-Writing-600x600

دوباره سلام

به دست دوستان عزیزی که نگران آینده کشور هستند ، وبلاگم چند ماهی از دسترس خارج شده بود و با حذف بعضی از چیزها ، دوباره ردیف شد و برگشتم. انبوهی اتفاقات بد افتاد توی این مدت که خیلی اذیت شدیم … ولی خدا رو شکر رو به بهبود هست اوضاع. از دوستان عزیزی که توی این مدت کامنت گذاشتید و جواب ندادم پوزش میخام … به زودی به صورت ایمیل ، به همتون جواب میدم…

شاد باشید و ایام به کام

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

خانه جدید

نویسنده:
۳ آبان ۹۲

Moving-animated-picture-of-home-with-smoking-chimney

حدود ۲ هفته ای میشه که اومدیم به خونه جدید. همه چی خوبه و اوضاع روبراهه. تقریبا همه چیزهایی که فکر میکردم درست از آب در اومد. اینترنت هم که دیشب وصل شد. به توصیه دوستان و اطرافیان هم شاتل گرفتم. از نوع سرویس و خدماتشون که خوشم اومد. سرعتش هم خوبه. اینجا همسایه های خوبی هم داریم. اینطوری که مدیر ساختمون (یک خانم خیلی خوش اخلاق) میگه ، اینجا همه یک جورایی با هم خونواده هستیم ! البته یکی دو تا از همسایه ها سگ دارند که حال نمیکنم زیاد … هواگیری شوفاژ رو انجام دادم ۳ ۴ شب پیش ، ولی نمیدونم چرا سردتر شد یک جورایی ! فعلا که همه چیز روبراهه 🙂

حس خوبیه وقتی که میبینی مستقل شدی و زندگی رو باید بچرخونی … حالا دستت میاد خیلی از چیزها و میفهمی که زندگی رو پدر مادرها با همه سختیها  ، چقدر خوب اداره میکردند 🙂 .

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

تست برای کلاس

نویسنده:
۴ اردیبهشت ۹۲

تست با موبایل

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته