دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

اولین استادیوم و تماشای زنده فوتبال

نویسنده:
۲۲ آذر ۹۶

سالها پیش که هنوز یزد زندگی میکردیم، یک بار به طور اتفاقی و کاملا بدون هماهنگ قبلی، بابا بهم خبر داد که امروز عصر قراره بریم استادیوم و فوتبال ببینیم. حتما از مطالب قبلی که نوشتم متوجه شدید که من علاقه مند به فوتبال هستم و این علاقه رو از پدر عزیز به ارث بردم و البته این رو هم باید بگم که بابام از زمانی که جوان بودند در مشهد به اتفاق دوستان تیمی داشتند که به اسم شهباز معروف بود و مدتها در زمین چمن پارک ملت بازی میکردند. از طریق ایشون هم من با فوتبال آشنا شدم و بسیار علاقه مند و البته بر خلاف ایشون و عموها که هوادار استقلال هستند، من به سبب دوستی زیاد با پسرخاله ها و البته قهرمانی های تیم پرسپولیس در اون دوران، علاقه مند و عاشق پرسپولیس شده بودم.

اونروز بابا صبح بهم گفت که عصر میریم استادیوم و مصطفی ۷ ساله در انتظار دیدن اولین استادیوم عمرش به سر میبرد. ماجرا از این قرار بود که تیم پرسپولیس به یزد میومد تا با تیم استقامت یزد یه مسابقه دوستانه در جهت کمکهای عام المنفعه برگزار کنه. (اینو مطمئن نیستم ولی یادم هست که بازی کاملا دوستانه بود) ما بر اساس اونچه که من به یاد دارم کم کم به استادیوم نزدیک میشدیم. در همین حین چراغهای استادیوم (که البته خاموش بود) رو بابا بهم نشون داد و من با دهان باز و در بهت داشتم نگاه میکردم و چایگاه تماشاگرا رو هم نشون داد بهم.

از اونجایی که خیلی با برنامه ریزی قبلی رفته بودیم، نه بلیط داشتیم نه امکان ورود به اونجا !! که از قضا مسوول نیروی انتظامی استادیوم، دوست صمیمی بابا بود و ما تونستیم با موتور بابا به داخل استادیوم بریم ! و در جایگاه VIP نشستیم !! (کاملا پارتی بازی) البته جایگاه وی آی پی صندلی فلزی یا همچین چیزی بود و فقط فرقش همین بود و تفاوت خاص دیگه ای نداشت. ولی ویوو بهتری به نسبت بقیه مردم داشتیم.

من با شوق وصف ناشدنی، پروین (که هم مربی پرسپولیس بود هم مربی تیم ملی)، فرشاد پیوس و خیلی از ستاره های اون موقع پرسپولیس که گاهی توی تلویزین اسمشون رو میشنیدم رو از نزدیک دیدم. بازی نیمه اول ۲-۰ به سود پرپسولیس تموم شد و استادیوم اینقدر مجهز بود که بازیکنها به جای رفتن به رختکن وسط زمین و روی چمن نشستند. نیمه دوم تیم یزد بهتر بازی کرد و یک گل زد و البته یک گل هم خورد. در نهایت بازی با حساب ۳-۱ تموم شد و من در اوج خوشحالی و شعف استادیوم رو ترک کردم و تا صبح نخوابیدم. بعدا علی پروین بازیکن تیم استقامت یزد که گل زده بود رو به تیم ملی هم دعوت کرد که نمیدونم چی شد سرنوشتش.

قطعا دفعات بعدی که رفتیم استادیوم هم خاطره انگیز بود ولی این بازی یه خاطره خاص و فراموش نشدنی برای من هست و خواهد بود.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , ورزشی

         , , , , ,

تولد ۳۵ سالگی

نویسنده:
۱۸ آذر ۹۶

 

چند روز پیش، ۳۵ سالگی رو تموم کردم. به راستی که چقدر سریع و عجیب میگذره. این دومین تولدی بود که سپهر هم در کنارمون بود. اتفاقات خوب دیگه هم توی این ماه اخیر افتاد که خیلی خوب بود. اما امسال مهری با زیرکی تولد بسیار خاصی برای من گرفت. شب اول که مطابق سنوات قبل، خانواده حضور داشتند و از قبل همه چیز مشخص بود. روز تولد هم مهری پیشنهاد کاملا راحت و ریلکسی داد که اگر دوست داری بریم شام بیرون و از من اسم رستوران رو هم پرسید و منم اسم جایی که نزدیک بود بهمون و خلوت رو پیشنهاد دادم. به محض ورود به اونجا صدای موزیک منفجر شد و تعداد زیادی از دوستان (حمید، مائده، رحمان، فاطمه، مرتضی، هدی ، مهدی، الهه و نازنین و محمد، امید) در حال دست و خوشحالی بودند. همگی زحمت کشیده بودند و کادوهای مفصلی رو تهیه کرده بودند.

مهری با اینکارش بهترین خاطره تولد رو برای من رقم زد و یادم نمیاد در این حد هیچ وقت سورپرایز شده باشم. همه چیز خوب و عالی برنامه ریزی شده بود و کلی سختی کشیده بود. مسعود و میلاد هم بهش کمک کرده بودند برای حمل کادوها و …

روز بعد از تولد هم در شرکت ممپل (محمدرضا) با کمک و حقه رحمان همین حرکت رو تکرار کرد و وقتی رسیدم به شرکت متوجه شادی بچه ها شدم و کیکی که زحمت کشیده بودند و خریده بودند رو دسته جمعی نوش جان کردیم.

واقعا روزهای خوب و خوشی برام رقم خورد و البته فراموش نشدنی. ضمنا مهدی و رحمان کادوشون کتاب بود که حتما خواهم خوند. رحمان کتابهای نفحات نفت امیر خانی و تن تن جلد دوم و مهدی کتابهای این مردم نازنین رضا کیانیان و سفرنامه اونور آب رو برام گرفته بودند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , ,

جام جهانی ۹۰ ایتالیا

نویسنده:
۱۳ آذر ۹۶

این روزها که سپهر هم عضوی از خانواده ما هست، خیلی از چیزها و حس ها رو سعی میکنم به یاد بیارم و ببینم وقتی من کوچک بودم چه خاطراتی با پدرم دارم. چند روز قبل قرعه کشی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه بود و من به این فکر میکردم که از کی جام جهانی ها رو یادم میاد؟!

جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا، اولین جام جهانی فوتبالی هست که من در خاطرم میاد. من و پدرم از طرفداران جدی تیم آلمان بودیم و بازیها رو تا پاسی از شب تماشا میکردیم. بابام هم چیز رو برام توضیح میداد و تفاوت کات درون پا و بیرون پا رو میگفت و البته خیلی از اینها رو من نمیفهمیدم و خیلی از چیزها رو هم یاد گرفتم. مثلا ضربه ایستگاهی که هسلر برای آلمان اون موقعا میزد. من عاشق آلمانیا و مربی باکلاسشون یعنی بکن بائر شده بودم و اونجا بود که فهمیدم مربی با کت و شلوار و جدیت یعنی چه. یادم میاد یکی از بازیها رو آلمان ۲-۱ جلو بود و بکن بائر بسیار عصبانی از تیمش بود. مشخصا اون میدونست که باید قهرمان جهان بشه و پیروزی در یک بازی با ۲ گل و یک گل خورده چهره یک قهرمان رو نشون نمیده !!!

توی اون دوره، آرژانتین که قهرمان دوره قبل بود و مارادونا رو هم داشت، رقیب خیلی جدی برای آلمان بود. ایتالیایی ها هم میزبان بودند و برزیلی ها هم تیم خیلی خوبی داشتند. یادم میاد که اصلا از آرژانتین خوشم نمیومد شاید چون میترسیدم که به آلمان بخوره و وقتی که اونها مقابل برزیل قرار گرفتند خوشحال شدم. مطمئن بودم که آرژانتین حذف میشه و نهایتا برزیل و آلمان در فینال بازی میکنن. بازی کاملا دست برزیل بود و توپ چند بار به تیر دروازه آرژانتین خورد ولی به طرز عجیبی نهایتا آرژانتین یک بر صفر برد و بعد از اون ایتالیا رو برد و به فینال رسید.

توی فینال با استرس بازی رو تماشا میکردم و میدیدم که گویا اون آلمانی که من میشناختم بازی نمیکنه، آلمان یک بازی محتاطانه میکرد و من از دست بابام عصبانی بودم و واقعا نمیدونم چرا از دست اون عصبانی بودم و نق میزدم. در نهایت آلمان با تک گل پنالتی آندریاس برمه بازی رو برد و قهرمان جهان شد. آلمانیا خوشحالی میکردن و مربی باشخصیتشون به جای شادی سعی میکرد وسط زمین قدم بزنه. یکی از شیرین ترین خاطرات فوتبالی من همون بازیها بود. یادم میاد که زلزله رودبار و منجیل همون موقع اتفاق افتاده بود و خیلی همه ناراحت بودند.

اون موقع من ۷ سالم بود و امتحاناتمون تموم شده بود و کاملا با مفهوم جام جهانی از طریق پدر عزیز آشنا شدم. ۴ سال بعد جام جهانی ۹۴ آمریکا، آلمان اون تیم همیشگی نبود و کلینزمن هم نتونست کاری بکنه و حذف شدند.

موزیک مخصوص جام جهانی ۹۰ ایتالیا یکی از بهترین موزیکهایی بود که من شنیدم. (لینک دانلود از سایت طرفداری)

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , ورزشی

         , , , , , , , , ,

تولد یک سالگی سپهر

نویسنده:
۱۵ آبان ۹۶

 

 

 

سپهر دیروز یک ساله شد. این یک سال خیلی زود گذشت و خیلی شیرین بود. اولین دندون، اولین کلمه ها، اولین بابا مامان گفتن ها …

با مهری عزیز چند روزی برنامه ریزی کردیم تا یک جشن تولد مناسب براش بگیریم. خیلی خوشحال بود و کلی از اینکه اسباب بازی جدید داشت و بازی میکرد خوشحال و خندون بود.

توی این یکسال، شیرین ترین لحظه ها، لحظه های کشفیات جدید سپهر بود و سخت ترین لحظه ها، همون لحظات مریضی و یا تب سپهر بود. تلخی و شیرینی جدیدی که به با مهری تجربه کردیم، قطعا ما رو قوی تر و مصمم تر برای ادامه راه میکنه. راهی سخت و طولانی و شیرین برای بزرگ کردن سپهر و تجربه های جدید که امیدوارم برآیندش چیزهای خوبی باشه و بتونیم برای آیندش کار درستی رو بکنیم.

چیزی که من فمیدم توی این سالها، چیزی جز عشق و مهربانی و احترام نمیتونه به سپهر کمک کنه در مرحله اول و در مراحل بعدی چیزهای دیگه ای هست که باید کم کم بدونه.

 

برای تولد سپهر، مهری کیک خوشمزه چند لایه ای درسته کرده بود که با فوندانت و در آوردن شکل تعدادی فیل تزئین ش کرده بود. برای روی کیک هم یک فیل خوشگل با فوندانت و با سختی و صرف وقت زیادی درست کرده بود و اونجا گذاشت. مقداری بیسکوییت و کاپ کیک و … هم پخته بود و روی میز گذاشتیم برای مهمانان عزیز.

 

 

پی نوشت :

تولد سپهر ، ۱۴ آبان ۹۵

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , سپهر , عکس

         , , ,

دیپلماسی هسته ای و امنیت ملی

نویسنده:
۲۸ تیر ۹۶

 

امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای، کتابی از دکتر حسن روحانی است که در آن به شرح اتفاقات و خاطرات دوران مسوولیت خودش در پرونده هسته ای ( به مدت ۶۷۸ روز) می پردازد. در این مدت وی با سمت دبیر شورای عالی امنیت ملی مسوولیت این پرونده را بر عهده داشت و سعی کرده است تا با حفظ همه مسائل خاص جمهوری اسلامی، این موارد را بیان کند.

لازم است بدانیم که در زمان انتشار این کتاب، مسوولیت پرونده هسته ای بسته نشده بود و همچنان در دست سعید جلیلی و تیم احمدی نژاد بود و به عبارتی پرونده هسته ای ایران در حال پیگیری بوده است و به همین دلیل از انتشار اسامی و برخی از اسناد و اطلاعات خودداری شده است.

این کتاب در حدود ۱۴۰۰ صفحه که شامل فصول و پیوست های زیر است :

فصل اول: انقلاب اسلامی و فناوری هسته ای ( ۱۳۸۲ -۱۳۵۷ )
فصل دوم: چالش ها و ساختارها
فصل سوم: شکل گیری تنش هسته ای و ضرور تهای نوین (مرداد ۱۳۸۱ -مهر ۱۳۸۲ )
فصل چهارم: تهدیدزدایی از امنیت ملی (مهر ۱۳۸۲ – دی ۱۳۸۲ )
فصل پنجم: بحران جدید و تلاش های مضاعف
فصل ششم: دیپلماسی در بحران (مرداد ۱۳۸۳ – آذر ۱۳۸۳ )
فصل هفتم: توافق پاریس
فصل هشتم: آغاز مذاکرات و زمینه ای برای ایجاد فرصت
فصل نهم: امیدهای نو
فصل دهم: بی اعتمادی و تردید
فصل یازدهم: تغییر در خطوط قرمز
فصل دوازدهم: دستاوردهای ۶۷۸ روز تلاش
پیوست ۱٫ روزشمار پرونده هسته ای ایران
پیوست ۲٫ تودیع
پیوست ۳٫ اسناد: توافق ها، مذاکرات و نامه ها
پیوست ۴٫ قطعنامه ها
پیوست ۵٫ گزارش های مدیرکل
پیوست ۶٫ مصاحبه های مطبوعاتی
پیوست ۷٫ سخنرانی ها

 

در فصل اول در مورد پیشرفت ایران در زمینه انرژی هسته ای در زمان شاه نیز مطالبی بیان شده است و این جزو مطالبی است که بعضا بیان نمی شود. من بعضی از مطالب و صفحات این کتاب رو عکس گرفتم و اینجا نوشتم تا برای خوانندگان انگیزه هایی جهت مطالعه ایجاد کنم.

۱  پذیرش مسوولیت : حسن روحانی در زمانی که این مسوولیت توسط محمد خاتمی و بقیه به اون پیشنهاد می شود مخالفت میکند دلایل مخالفتش هم، اختلافات دو جناح کشور و عدم هماهنگی طرفین بوده است. در ادامه آقای خامنه ای از وی درخواست همکاری میکند که باز هم قبول نمیکند و در جلسه حضوری با رهبر، سرانجام با شرایطی این مسوولیت را میپذیرد.

۲ – چهارچوب مذاکرات تهران : یکی از مواردی که حسن روحانی تاکید دارد تا بیان کند این است که اختیارات مسائل هسته ای در اختیار رهبر و شورای عالی امنیت است و ارتباطی با اینکه دولت کاری انجام بدهد ندارد. این مساله را فیشر آلمانی در کتاب خاطرات خود بیان میکند.

 

همچنین از اینکه توسط افرادی در دولت بعدی، اقدامات جدید به اسم دولت احمدی نژاد نوشته می شده است، ناخرسند است . در واقع حسن روحانی تاکید دارد تا بگوید اتفاقات هسته ای در کشور، همگی زیر نظر سران کشور اتفاق و مصوب می شود و صرفا مجریان نقش پیگیری و اجرا و هماهنگی را دارند.

۲ – بیانیه تهران: یکی از مسائلی که خیلی مهم است، اشتباه در بیان این موضوع است که برخی از افراد در هر دو جناح کشور سعی دارند تا موضوع بیانیه تهران را به توافقنامه تهران تشبیه کنند. لذا حسن روحانی تاکید میکند که این صرفا یک بیانیه است و ایران هر زمان که بخواهد موارد اعلام شده که به دلیل همکاری است (از جمله تعلیق) را می تواند متوقف کند. در بیانیه ذکر شده است که ایران صرفا برای همکاری بیشتر به مدت محدود تعلیق را اجرا میکند و این توافقنامه یا قطعنامه نیست که ایران موظف به اجرا باشد. هدف این بیانیه تهدید زدایی از کشور و آرامتر شدن فضای جهانی نسبت به ایران است. در این برهه زمانی ، یکی از دلایل افزایش فشار، حمله آمریکا به عراق بوده است. ضمنا این توافقنامه کاملا با هماهنگی رهبر ایران بوده است. حسن روحانی اشاره میکند که قبل و بعد از بیانیه تهران، همه موارد را به اطلاع سران نظام و حتی جلسه خصوصی با رهبر ایران داشته است و نکاتی توسط رهبر جهت تصحیح مطالب ارائه می شود.

۳ – موافقت رهبری با تعلیق

 

۴ – یکی از مسائل مهم و پردردسر، عدم آگاه بودن روحانی و تیم هسته ای ایران از مقدار واقعی پیشرفت کشور در انرژی هسته ای می باشد که  به دلیل اطلاغات  اشتباه و غلطی بوده است که از سمت سازمان انرژی هسته ای ارائه می شده است. برای مثال در فصل ۵ کتاب نویسنده به مشروح توضیح میدهد که مسائلی از قبیل بحران ناشی از ناقص بودن اولین گزارش سازمان انرژی اتمی ایران به آژانس، ذکر نکردن نقشه‌های مربوط به نسل دوم سانتریفیوژها (P2) و … چه مشکلاتی را ایجاد کرده بوده و در ادامه  چگونگی تبدیل این بحران به یک فرصت بالقوه از طریق توافق بروکسل را تبیین می‌کند. زمینه سیاسی داخلی و بین‌المللی عبور از قطعنامه‌های مارس و ژوئن ۲۰۰۴ از طریق توافق بروکسل و احتمال خارج کردن پرونده هسته‌ای ایران از دستورکار اضطراری شورا را نیز توضیح داده و دلایل عادی نشدن پرونده را تحلیل می‌کند. (جمله تکمیلی از اینجا)

۵ – نقش رسانه های داخلی : در یکی از صفحات کتاب، حسن روحانی آشکارا به مخالفت رسانه های اصولگرا در زمان فعالیت او و اتهام هایی که به او و تیمش وارد میکردند اشاره میکند فارغ از نتایجی که گرفته شده است و مقایسه ای دارد با دوره بعد که هیچ کس نمیتوانست و حق نداشت اعتراضی بکند.

۶ – جاسوسان در سازمان انرژی اتمی : حسن روحانی در قسمتی از کتاب، اینگونه میگوید

 

۷ – نقض توافق بروکسل توسط ایران

 

۸ – مدت زمان حل و فصل پرونده توسط ایران و صحبت با رهبری

۹ – گزارش پایانی به رهبر

 

و در پایان علت خداحافظی روحانی از پرونده هسته ای به شرح زیر بیان می شود :

 

ر تاریخ ۱۸ /۵/ ۱۳۸۴ قرار بود در آژانس، جلسه اضطراری شورای حکام تشکیل شود؛ آقای احمدی‌نژاد دو روز قبل از آن (۱۶ /۵/ ۱۳۸۴) به من زنگ زدند و خواستند ملاقاتی با هم داشته باشیم و لذا به ریاست جمهوری رفتم.

در آن ملاقات بحث ما عمدتاً پیرامون مسئله هسته‌ای و اجلاس آتی شورای حکام بود. ایشان گفتند چرا آژانس می‌خواهد جلسه فوق‌العاده تشکیل دهد؟ گفتم می‌خواهند مسئله راه‌اندازی اصفهان را بررسی کنند. گفتند آژانس حق ندارد چنین کاری بکند، چون ما کار خلافی نکرده‌ایم، خوب است با البرادعی تلفنی صحبت کنید. گفتم این‌طور نیست که مدیرکل همه‌کاره باشد، اعضای شورای حکام آژانس، سفرای ۳۵ کشور هستند که بر اساس گزارش مدیرکل تصمیم می‌گیرند. بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است. پرسیدند چرا آژانس تحت نفوذ آن‌هاست؟ گفتم برای اینکه هم بیشتر بودجه آژانس را آن‌ها می‌دهند و هم بر اکثر کشورهای عضو نفوذ دارند.

[آقای احمدی‌نژاد] گفت: هزینه‌های آژانس در سال چقدر است؟ گفتم نمی‌دانم. مثلاً چند صد میلیون دلار. گفتند شما همین حالا به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما کل مخارج آژانس را پرداخت می‌کنیم. گفتم اولاً آژانس نمی‌تواند بپذیرد، چون برای مخارج آژانس و بودجه آن، مقرراتی وجود دارد و ثانیاً ما همچنین اختیاری نداریم، چون اگر به‌جایی بخواهیم کمک بلاعوض کنیم، مجلس باید تصویب کند. [آقای احمدی‌نژاد] گفتند: من به شما می‌گویم، شما چه‌کار دارید! گفتم روش کاری من این‌طور نیست و من چنین کاری نمی‌کنم. اگر اصرار دارید، خودتان با البرادعی صحبت کنید.

در ادامه گفتم شما من را خواستید تا به من چنین توصیه‌ای بکنید یا مسائل مربوط به هسته‌ای را از من بپرسید؟! گفتند من نظرم را به شما می‌گویم. گفتم من فکر کردم من را خواسته‌اید تا به شما مشورت بدهم. اگر می‌خواهید چنین دستوراتی را بدون مشورت و تصویب در جلسه سران بدهید، خوب است زودتر، دبیر جدیدی را منصوب کنید و این دستورات را به او بدهید و با او خداحافظی کردم.

 

 

 

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , , , , , , , , , , ,

سال ۹۶

نویسنده:
۱۳ فروردین ۹۶

سال جدید هم شروع شد. توی این ایام عیدی تونستم وبلاگ رو آپدیت کنم و مشکلاتش رو بگیرم. سرور رو هم که عوض کرده بودیم، دیتاها رو درست کردم وبرگردونم سرجاش. پستهای سال ۹۵ عملا هیچ کدوم پابلیش نشده بود که درستشون کردم . امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه مخصوصا خانواده کوچک و سه نفری ما.

پی نوشت : سپهر در مواجهه با اولین هفت سین زندگی 🙂

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , , ,

تولد سپهر

نویسنده:
۱۵ آبان ۹۵

دیروز (۱۴ آبان ۱۳۹۵) بعد از نزدیک به ۹ ماه انتطار؛ سپهر به دنیا اومد. شاید این بزرگترین و بهترین اتفاق زندگی من و مهری بوده و هست. خیلی هیجان دارم همراه با کلی نگرانی. امیدوارم بتونیم پدر و مادر خوبی براش باشیم  و عشق ورزیدن، دوست داشتن و سالم بودن رو بهش یاد بدیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , سپهر , عکس

         , , ,

پلیس بی مسوولیت

نویسنده:
۱۱ دی ۹۴

IMG10394243

شاید باورتون نشه اما اینقدر این ماجرا برای من عجیب و اعصاب خورد کن بود که گفتم حتما بنویسم. امشب به اتفاق مهری عزیز، در یکی از مناطق شلوغ شهر کاری داشتیم. مهری پیاده شد تا کارش رو انجام بده و منم به دنبال جای پارک بودم. بالاخره یک جای پارک مناسب بدون از بین بردن حقوق دیگران، پیدا کردم. بعد از پارک ماشین قرار شد مقداری صبر کنم تا مهری هم بیاد و با هم برگردیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یک ۲۰۶ صندوق دار به صورت دوبل در جلوی ماشین پارک کرد طوری که من عملا دیگه نمیتونستم از پارک بیام بیرون. ۳ تا خانم هم از ماشین پیاده شدند و رفتند!!!!

چند دقیقه ای نگذشته بود که مهری هم اومد و خواستیم بریم، اما به علت جای بدی که اونماشین پارک کرده بود نتونستیم بریم. هر چقدر صبر کردیم فایده نداشت، سراغ مغازه ها و پاساژ های اطراف رفتم اما خبری از اونها نبود. حدود ۴۰ دقیقه ای گذشت و کسی نیومد. اینطوری شد که مجبور شدیم زنگ بزنیم ۱۱۰ و موضوع رو بگیم. پلیس محترم گفتند که با صاحب خودرو تماس میگیرند. ۱۰ دقیقه گذشت و خبری نشد. دوباره زنگ زدم به پلیس و گفتند صاحب خودرو جواب ندادند و گشت رو میفرستم براتون. در همین حین، دقیقا مشابه فیلمهای تلویزیون چند تا جوون بامرام قصد داشتند کمک کنند تا من از اون وضعیت خلاص بشم. لذا تنها کار این بود که ماشین پشت سر رو با کمک قدرت بدنیشون ! جابجا کنند که اتفاقا کمک بزرگی شد.

۱۰ ذقیقه گذشت و جوانها مشغول و سرانجام گشت محترم رسیدند یعنی دقیقا من یک ساعت بود که منتظر رسیدن سرنشینهای ماشین مورد نظر بودم. موضوع رو برای آقای پلیس توضیح دادم و هنوز توضیحاتم تمام نشده بود که یک خانم و آقای جوان آمدند و سوار ماشین شدند. بر سر آنها فریاد زدم که کجایی این همه وقت ؟! و جوانک در اوج خونسردی فقط صرفا عذرخواهی کرد و وقتی عصبانیت منو دید گفت: عذرخواهی کردم که ! من به آقای پلیس معترض شدم و آقای پلیس بدون هیچ تذکر یا … صرفا گفتند که : عذرخواهی کرد دیگه آقا و آقایان پلیس رفتند ! جوانک ها هم سریع در رفتند. من هم به بازرسی اداره پلیس زنگ زدم و پیام صوتی از اتفاقاتی که افتاده گذاشتم.

مشخصا جوانک ها هرگز متنبه نشدند و پلیس بی مسوولیت وطنم ! هم به راحتی به حیات خود ادامه خواهد داد!

پی نوشت : راه حل : الف ) شیشه های ماشین مورد نظر را بشکنید.    ب ) خودروی کم فهم را خلاص کرده     ج) خودرو به سمتی هل بدهید     د) خودروی خود را با آرامش از پارک بیرون اورده و به مسیر خود ادامه بدهید !!!!

پی نوشت : پلیس محترم را به دردسر نیندازید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , ,

اختلاف ساعت مهم نیست …

نویسنده:
۳۱ مرداد ۹۴

IMG_0101

بعضی وقتها ، یک چیز کوچیک کافیه تا تو رو ببره به یک دنیای دیگه. یک جمله ، یک اسم ، یک خاطره ، یک عکس ، یک شمه از بو و …
امروز کامنتی از دوست قدیمی رسید برام که منو برد به خاطرات سالهای نوچوانی و دبیرستان. سالهای ۷۵ تا ۷۸ شمسی.

چه روزهای خوبی بود. برعکس دوره راهنمایی که یکی از بدترین دوران تحصیل من بود و فقط نکات منفی برای من داشت ، دوره دبیرستان ، یکی از بهترین دوره های زندگیم بود. مخصوصا سال سوم و سال دوم.
اونجا با حمید و مهرداد اکیپ پر شر و شوری رو درست کرده بودیم که البته مثبتشون من بودم. و طول کشید که تا یاد گرفتم چطوری یک سری از کارها رو بکنم.
مثلا یک بار از مدرسه فرار کردیم و رفتیم سینما ! اونم برای فیلم آژانس شیشه ای . (البته فیلمهای عاشقانه و مرد عوضی و … رو هم بعدا رفتیم دیدیم) یک ساندویچی کوچیک و دنج پیدا کرده بودیم که نزدیک دبیرستان بود و دیگه با صاحبش خیلی راحت بودیم و گاهی از روی راحتی مزاحم. البته هنوز هم اون ساندویچی هست ولی خوب دیگه ما رفقا پیش هم نیستیم … یادمه مهرداد تلاش میکرد که تعدادی نی رو توی هم فرو کنه و اینطوری یک لوله درست میکرد تا ثابت کنه که میتونه نوشابه رو از چند نی عبور داده و از شیشه به دهانش منتقل کنه !!!

یا مثلا خریدن مجله خوبی به اسم مهر ، که در واقع موسسه سوره منتشر میکرد. یکی از بهترین نشریاتی بود که توی اون دوران منتشر میشد. بعدها ایران جوان هم میومد که خیلی خوب بود و واقعا خط قرمزها رو میشکست. نشریه ای که از احزاب و شکل گیری اونها و افراد مهم و تاثیر گزارش تا زندگینامه کامل مایکل جکسون رو برای من ترسیم کرد. نشریه که خاطرات ترمه رو بدون هیچ سانسوری منتشر میکرد و غم زندگی سخت ترمه رو تونستم حس کنم. از بچه پولدارهای واقعی تهران میگفت و از ماشین های گرون قیمتشون و از آروزهای زندگیشون که بعضی وقتها حس میکردم من به همه آروزهای اونها رسیدم!
حمید توی شناخت مجله ، تبحر داشت و تقریبا هر نشریه ای که انتخاب میکرد خوب بود و البته به من معرفی میکرد و واقعا وابسته میشدیم بهش. برای کتاب هم همین حالت بود. کل کتابهای شرلوک هلمز رو به سفارش حمید خوندم. توی چند روز. انتشارات امام هم که قبلا گفتم در موردش ، خیلی به دبیرستان ما نزدیک بود و به نوعی پاتق. واقعا بوی کتاب ، بوی زندگی بود.
یک عادتی هم داشتیم که خیلی خوب بود ، پیاده روی های طولانی. اینکه میگم طولانی معمولا ۴ ۵ تا ۱۰ کیلومتر میشد ! و اینقدر حرف داشتیم بزنیم که تموم نمیشد …
یک عادت بدی هم که حمید داشت دیر سر قرار میومد و معمولا مهمترین قرار ما ، تقی آباد ، زیر ماشین بود ! (اشاره به پیکان نویی که در میدان تقی آباد ، جلوی هنرستان شهید بهشتی ، بر روی یک سکوی بلند برای تبلیغات قرار داشت)

اختلاف بین ما ادمها اصلا مهم نیست … تا شقایق هست زندگی باید کرد …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         ,

آن تصادف معروف …

نویسنده:
۱۸ خرداد ۹۴

1

اواخر شهریور پارسال ، حوالی ساعت ۷ شب بود که در حال رانندگی در بزرگراه میثاق بودم که قصد گردش به بلوار اندیشه رو داشتم. در کنار من یک موتورسیکلت همراه با سه سرنشین نیز حرکت میکردند. از نوع رانندگی مردک اینگونه به نظر میومد که میخاد به سمت بلوار اندیشه بره. تقریبا پیچیده بودم و وارد بلوار شده بودم که یکهو یک صدایی شنیدم و بعد از اون هم صدای آخ چند انسان !
بله من تصادف کرده بودم و البته این اولین تصادف من با یک موتورسیکلت سه نفره بود. قبلا پیش اومده بود که همراه با ماشین با ماشین دیگه ای تصادف کوچکی کرده باشم ولی تا اونروز همچین تصادفی پیش نیومده بود. بلافاصله ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم تا ببینم چی شده.(اشتباه اول) واقعیت این هست که به شدت ترسیده بودم و البته ترس از مردن اونها. دیدم راننده موتور که یک پیرمرد مسن لاغر اندامی بود دوان دوان به سمت من اومد و فریاد زد که : چچچه کاااررر میکونیییی ؟ ما را کشته کردی … فهمیدم که مورد تصادف،  تبعه افغانستان هستند و البته دو نوجوان دیگر هم از موتور افتاده بودند که پسران آن فرد بودند …. . یک جورایی شانس اورده بودم که همشون زنده بودند. هیچ وقت از دیدن یک تبعه افغان که حمله ور به من بود اینقدر خوشحال نشده بودم …

2

از آنجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم ، بلافاصله تصمیم گرفتم در یک حرکت انقلابی و جوانمردانه ، آنها رو به بیمارستان ببرم. (اشتباه دوم) . لذا به آنها گفتم که شما دو پسرک سوار ماشین من بشوید و پیرمرد هم پشت سر من بیاید (اشتباه سوم) هر دو پسرک کوفتگی داشتند و دلم برایشان به شدت سوخته بود. (اشتباه چهارم) پیرمرد هم اتفاقی برایش نیفتاده بود و سوار موتورش شد و پشت سر ما می آمد. در راه با مهری تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم. گفت کاری نکن و توی درمانگاه باش تا ما برسیم.چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مهری با مسعود و میلاد رسیدند. خلاصه آقای دکتر گفت دو پسرک هیچ مشکلی ندارند. ولی برای اینکه دردسر نشه ، برو درمانگاه دولتی و عکس بگیر که سند بشه. در همین لحظه پیرمرد هم گفت ، من هم درد دارم و منم باید معاینه بشم. منم گفتم بله مشکلی نیست. دکتر اون رو هم معاینه کرد و گفت ایشون هم مشکلی ندارند ولی برای اطمینان عکس بگیرید. در واقع دکتر جاهایی از بدن اینها رو که خودشون اشاره کردند معاینه کرد. هزینه این سه نفر رو آزاد پرداخت کردم. (پیرمرد متوجه نشده بود مشکلاتش را و البته بعدا هر روز که ما رو میدید ، میگفت فلان قسمت بدنم درد میکنه.)

همه چیز داشت ختم به خیر میشد که پسر بزرگ مرد ، از راه رسید و رفتار خوب و معقولی هم نداشت. بلافاصله گفت که اگر خسارت رو میدید ما رضایت میدیم اگر نه که هیچ. ما هم گفتیم ما اگر قصدمون خیر نبود که شما رو نمیرسوندیم تا اینجا و مشکلی هم نیست ولی مطمین نیستیم که کی مقصر هست. اون هم شروع به سر و صدا کرد. یک صجبتی با مسعود و مهری کردیم و مهری اصرار کرد که مساله رو قانونی پیش ببریم (کار صحیح). من تصمیم داشتم که اینکارو نکنم چون میدونستم که تصادفات منجر به جرح ، همراه با نگه داشتن وسایل نقلیه در پارکینگ خواهد بود و دوست نداشتم ماشین به پارکینگ منتقل بشه. ولی چاره ای نبود و پسر بزرگ ول کن ماجرا نبود. علی رغم میل باطنی با پاسگاه تماس گرفتیم. ۱۰ دقیقه ای نشده بود که خودروی پلیس اومد. ماشین ها رو بررسی کرد و وقتی متوجه ماجرا شد با تعجب به من گفت چرا صحنه رو به هم زدی ؟ کارتو خیلی سخت کردی. وسایل نقلیه باید بیاد پاسگاه.

3

وقتی به پاسگاه رسیدیم ، شرح واقعه رو از همه ما خواستند. قابل حدس بود که جوانک افغانی (پسر بزرگ) در حال نوشتن یاوه بود. من به پلیس گفتم که ایشون اصلا در تصادف نبوده !!! افسر پلیس به شدت عصبانی شد و رو کرد به جوانک و توپید به او و از خود پیرمرد خواست که بنویسد. پیرمرد تقریبا صادقانه نوشته بود. قابل حدس بود که پیرمرد هیچ مدرکی برای رانندگی نداشت. نه گواهینامه ، نه کارت خودرو و نه کلاه ایمنی و … . طبق قوانین کشو ما ، این مسایل هیچ وقت منجر به مقصر بودن کسی نمی شود و صرفا جریمه برای فرد خاطی در نظر گرفته می شود !!! آقای پلیس بعد از دیدن و مطالعه اقرار نامه ها ، به افغان ها گفتند که اگر رضایت دارید که اعلام کنید اگر نه که روال قانونی باید طی باشه و برای این قضیه ، شما حداقل ۳۰۰ تومن جریمه میشید و موتورسیکلت رو میبریم پارکینگ . راننده خودرو هم ماشینشو میخوابونیم. طرفین افغانی به هیج وجه کوتاه نیامدند تا اینکه پلیس منطقی توضیح داد برایشان که به علافیتون شاید نیرزه. پسرک بزرگ افغانی قبول کرد که بروند رادیوگرافی و اگر مشکی نداشت رضایت بدن. تصمیم منطقی گرفته بودند و قرار شد همین کار رو بکنیم. ماشین نداشتند و میلاد هم پراید همراهش بود. با پراید به همراه افغان ها رفتیم درمانگاه. البته بماند که در آن وقت شب که حدود ساعت ۱۱ بود ، چندین درمانگاه رفتیم ولی جایی برای رادیوگرافی باز نبود و خیلی سر پیدا کردن یک رادیوگرافی در اون ساعت اذیت شدیم.

بالاخره درمانگاه شبانه روزی رو یافتیم ولی درمانگاه مورد نظر ، بسیار شلوغ بود ، و تقریبا یک ساعتی طول کشید تا نوبت ما شد. عکسها گرفته شد و نتیجه رو به دکتر نشون دادیم. مشخص شد که پسرک هیچ مشکلی نداره و کمی کوفتگی داشت فقط (البته شاید باورتون نشه ولی در پاسگاه در حد معلول کامل قطع نخاعی خودش رو کج کرده بود و به در و دیوار میزد ولی در جاهایی که پلیس و دکتر نبودند به راحتی روی پاش لم میداد راه میرفت و … !! ) ولی پیرمرد از ناحیه استخوان ترقوه دچار مشکل بود و باید کمرش و دنده هاش بسته میشد. خانم دکتر نسخه رو تجویز کرد و ما رفتیم دنبال داروها. یک داروی ساده هزارتومنی رو هیج داروخونه ای نداشت !!! خیلی جالب بود که هیچ کس این دارو رو نداشت ! تا اینکه یک داروخونه خیلی دور از درمانگاه در بلوار فردوسی داشت. ساعت نزدیک به یک بود ، مهری و بابای من هم رسیده بودن درمانگاه. خلاصه بعد از همه این ها و درمان و … پسر بزرگ مرد افغانی با پدرش صحبت کرد و گفتند که ما رضایت نمیدیم !!! و گفتند میخان از ما (در واقع بیمه ما) خسارت بگیرند. قاعدتا باید ۱۳۰ هزار تومنی که بابت درمان داده بودیم رو به ما میدادند و ما هم خواستیم ازشون و قول شرف !! دادند که میدن و قبول دارند که وقتی از بیمه خسارت میگیرند ، پول ما رو پس میدن که … البته هرگز ندادن (اشتباه پنجم) بحث دین و اسلام و مسلمونی هم مطرح شد  ولی عملی در کار نبود … پس طبق قانون جلو برید …

4

القصه ، بعد از عدم رضایت ، برگشتیم پاسگاه ، و قرار شد صبح بریم خدمت افسر برای کروکی کشیدن. میلاد هم با من اومد و کار خوبی هم کرد چون پسر بزرگه رسما میخواست ما رو بزنه و حتی چاقو چاقو کنه که میلاد نشون داد که از پسش بر میاد!کروکی بعد از کلی سوال و جواب و البته حضور در محل تصادف ، کشیده شد . سپس پرونده رفت به شورای حل اختلاف ، بعد از ساعتها علافی و اینور اونور رفتن ، آقای رئیس شورا گفت که پلیس ۵۰ ۵۰ تشخیص دادن تصادف رو  . همه قبول کردند و مدارک به شعبه تحویل داده شد. قرار شد کوپن بیمه من داده بشه به اونها برای خسارت جانی که دیده بودند. همینطور هم شد. برای این قضیه ، من مجبور شدم برم دفتر خسارت بیمه ملت که دقیقا اونطرف شهر بود. (خیابان نخریسی) متاسفانه خانم منشی شورا ، مدارک پرونده رو برابر اصل نکرده بود ! وقتی آقای بیمه مدارک رو دید ، اعلام کرد بهم و من مجددا مجبور شدم برگردم بلوار وکیل آباد و وقتی هم که بهش گفتم با خونسردی یک مهر کمرنگ و الکی زد روی برگه هام!! و من دوباره برگشتم به دفتر بیمه و اینبار قبول کردند مدارک رو و قرار شد خسارت داده بشه به مجروحین.

از نظر من همه چیز تموم شده بود ! اما وقتی پس فردا رفتم به شورای حل اختلاف تا مدارک بیمه رو ارایه بدم ، آقای رئیس شورا گفت این افغانها تصمیم گرفتند به کروکی اعتراض کنن ! و جالبه که برای دوباره کروکی کشیدن نیاز به ۳۰۰ هزارتومن پول داشتند که بتونن بریزن به حساب دولت و قرض کرده بودند (به گفته خودشون) و اعتراض کرده بودند !!!!!!!!! خلاصه پرونده دوباره برگشت برای کشیدن کروکی مجدد. مقرر شد چند روز بعد بریم محل حادثه. اینبار مسعود اومد باهام و کروکی کشیده شد. پیرمرد افغانی این بار با همسرش اومده بود و به آقای پلیش گفت (در حالی که قسم میخورد ) : اینها (یعنی من و مسعود) میخواستند ما رو بزنن !!!! واقعا جالب بود برام که ما فقط بهشون اعتراض کردیم که این همه وقت ما رو علاف کردید و ماشین رو توی پارکینگ نگه داشتید و … ولی اون به آقای پلیس اینطوری گفت !!!

باورتون نمیشه ! اما کروکی این بار ۱۰۰% مقصر من رو شناخت ! البته به حال من تاثیری نداشت. از نظر من ماجرا تموم شده بود و فقط دو بار دیگه مجبور شدم برم شورای حل اختلاف برای تکمیل پرونده و  یک بار هم پاسگاه و بعد هم پارکینگ و ماشین رو بعد از ۱۰ روز درآوردیم ! البته تهدید های پسر بزرگ افغانی از طریق پیامک ادامه داشت … تصمیم گرفتیم کلا باهاشون رابطه رو کات کنیم !!!!

11 m

قضیه تمام شده بود که اواخر اسفند ماه ، یعنی ۶ ماه بعد  افغانی ها تماس گرفتند که باید بیاین بیمه ملت و مدارکی رو بیارید… واقعا واضح نبود که چی میگن . منم  مشخص بود که نمیتونستم اعتماد کنم و برم. پس گفتم نمیام. اونها هم تهدید که باید بیاین و منم مصرتر که نمیام. به اصرار مهری زنگ زدم به اداره بیمه و گفتم به من چه نیازی هست ؟ آقای بیمه گفت ، اینها چون تبعه هستند ما پول خسارت رو میریزیم به حساب دادگستری ، مدارک رو هم میدیم به شما که ببرید شورای حل اختلاف، بعد هم افغانی ها از دولت میرن پول رو میگیرن. قانونهای عجیب کشور ما ! واقعا اگر من لج میکردم و نمیرفتم چطوری میشد ؟!؟!؟!

این بار با بابا رفتیم و مدارک رو ارایه دادیم. نکته جالب این بود که شورای حل اختلاف اصلا و ابدا نمیدونست موضوع چیه و من براشون توضیح دادم که قانون چی هست و چرا پول خسارت رو بهشون نمیدن !! میدونم باورتون نمیشه ، ولی این عین واقعیت بود. ضمنا این رو هم بهتون بگم که پیرمرد ۹ میلیون و اندی ، و پسرک ۲ میلیون تومان خسارت از بیمه گرفتند ! و اینطوری بیش از ۱۱ میلیون تومن دریافت کردند.

 

نکات این ماجرا :

اشتباه اول : بنا به گفته افسران پلیس به من ، هیچ وقت در محل های خلوت ، یا وقتی که تصادفاتی این مدلی دارید که چند نفر در مقابل شما هستند ، از خودرو پیاده نشوید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید. علت این ماجرا این است که ممکن است این تصادف ساختگی باشد و خودروی شما سرقت برود. یا اینکه ممکن است منجر به درگیری بشود و … . در صورتی که محل شلوغ است با احتیاط پیاده شدن و بررسی کردن مشکلی نخواهد داشت البته تماس با پلیس در اولین لحظه ضروری است.

اشتباه دوم : برای بیماران منجر به جرح در تصادفات ، باید با اورژانس تماس بگیرید. اورژانس رایگان بیمار را منتقل میکند. اینطوری حتی اگر خدا نکرده تصادفی ، در حین مسیر فوت شود ، طرف مقابل نمیتواند ادعایی کند که به عمد کشته شده است. همچنین احتمال زنده ماندن در آمبولانس بیشتر از صندلی جلو سمند است

اشتباه سوم : هیچ وقت در تصادفات منجر به جرح ، صحنه را به هم نزنید. اگر هم باعث ترافیک میشوید ، فقط وسایل رو به کناری ببرید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید.

اشتباه چهارم : هیچ وقت دلتان نسوزد. شاید سنگدلانه یا احمقانه به نظر بیاید ، ولی واقعیت این است.

اشتباه پنجم : وقتی قراره بیمه خودرو ، هزینه رو بده ، اصلا و ابدا لازم نیست شما هزینه ای بکنید ، حتی اگر نیتتون هم خیر هست ، میتونید پول رو به خیریه بدید و هیچ وقت نیاز نیست که هزینه ای بکنید چون در اکثر مواقع (تقریبا همه مواقع) کسی دیگه به شما پول رو برنمیگردونه ! مخصوصا اگر تبعه هم باشند !

نکته : توی دادگاه کت و شلوار ست نپوشید ! فکر میکنن شما وکیل هستید و سوالات بیهوده میپرسن مداوم ازتون ! وقتی هم جواب نمیدید فکر میکنن میخاین پول بگیرید تا جواب بدید !

نکته : به حرفهای رئیس پاسگاه دقت کنید. حرفهاشون روی حساب هست معمولا و اگر ادم حسابی باشن ، واقعا آدم های شریفی هستند. مثل سروان زارع در پاسگاه قاسم آباد که خیلی کمک کرد به من.

نکته : افرادی که در شورای حل اختلاف هستند ، اطلاعات زیادی در مورد قوانین ندارند و سعی کنید خودتون بفهمید قانون چطوری است

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره

         , , , , ,