دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

گوآنگ جو ۲۰۱۰

نویسنده:
۷ آذر ۸۹

بی تعارف بگم گوآنگ جو ۲۰۱۰ ، از معدود مسابقاتی ورزشی بزرگی بود که از مجموعه تیم ایران خیلی حال کردم ! اینقدر مدال گرفتند و گرفتند ، که علاقه مندی من به پیگیری این بازیها خیلی زیاد شد. تقریبا در همه ورزشها پیشرفت محسوسی داشتیم که خیلی شیرین بود، مثل هندبال ، والیبال ، بسکتبال و کبدی. که به ترتیب ، نقره ، نقره ، برنز و نقره گرفتند !!!

به غیر از فوتبال که برنز رو در دو دقیقه بیخیال شدند و دو گل از یک بازیکن در دقایق ۸۸ و ۸۹ خوردند ، بقیه قابل تحسین بودند. البته فوتبالی ها هم در این فوتبال بی در و پیکر ما، با توجه به امکاناتشون (در مقایسه با بقیه تیم ها)، بد نبودند.

اما از همه شیرین تر ، مدال طلای خانم خدیجه آزاد پور بود. این طلا و این مدال بی نظیر بود. چرا ؟

چون اولا زن بود !!! دوما با همه مشکلات و سختیهای پوششی (لباس و ظاهر) تونست طلا رو بگیره ! سوما چون خیلی خوب طرف رو تو فینال زد !

چند تا عکس گذاشتم اینجا ، ببینید  + آمار مدال ها !

تفاوت پوشش در لباس رو ببینید !!!!

نوش جان ! اصل هست.

اینم کل مدالهامووون (سایز اصلی تصویر حدود ۱ مگا بایت هست)

پی نوشت : عکسا رو از اینجا گرفتم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

Early Starting

نویسنده:
۶ آذر ۸۹

Working in dawn, is very nice.Starting work early in the morning gives you more choices to handle your plans. Doing so is related to your personality and also your family.

I started my job in early morning on Friday. Rahman, Daniel and I started our job at 5:45 AM. We were online on GTalk and Skype messengers and communicated with each other. Also, I was listening to Radio Javan. It was playing very nice music in dawn. We were working on a new special XML Importer and it was for a new client. I could analyze database structure and synchronize fields and describe tasks to Daniel. Also Rahman developed the main functions.

I want to tell you this, starting work early in the morning has some benefits. One of them, is that you have more time to arrange your work and tasks in that day.

it is my first post in English and thanks Rahman for helping me in this regard.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         English Posts , دست نوشته

         , , ,

افسانه خدایان

نویسنده:
۵ آذر ۸۹

مطالعه کتابی با سبک  و سیاق جدید برای من بسیار جالب بوده و هست. افسانه خدایان ، کاملا اتفاقی رسید دستم و با خوندن چند صفحه از این کتاب، خیلی خوشم اومد.

کتاب به صورت فصل به فصل توضیحات مختصری در مورد خدایان باستانی همچون زئوس ،هرا ، زهره، آتنا و غیره داده است و داستانهای کوتاهی درباره ی هر کدام نوشته شده. در فصل آخر نیز به نیمه خدایانی همچون آشیل و هرکول پرداخته شده است. (اینجا)

برداشت شخصی من این هست که، یونانیها، از این افسانه ها به عنوان نمادها و مسایل زندگی اجتماعی خودشون استفاده میکردند. و کسی که کتاب رو میخونه باید با دید مثبت و دقیق ، همراه با برداشت منطقی خوندن رو ادامه بده.

نویسنده کتاب آقای شجاع الدین شفا هستند که از نویسنده های بسیار معروف کشور بودند که همچون بسیار دیگری از نویسنده های خوب کشور ، در خارج از ایران زندگی میکردند. در اینجا لیست برخی از کتابهای ایشون رو میبینید.

کسانی که تنوع کتابخوانی رو ترجیح میدهند و کمی حساسیت روی بعضی از مسایل دینی و اعتقادی ندارند ، میتونن با خوندن این کتاب لذت ببرند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

به این میگن اتی !!

نویسنده:
۴ آذر ۸۹

اعتماد به نفس رو دارید ؟!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         عکس

         ,

روزهای خاص

نویسنده:
۳ آذر ۸۹

بعضی از روزها ، توی دوره هایی از زندگی ، تبدیل به روزهای خاصی می شوند. مثلا روزی که من تونستم اولین مقالم رو ببینم !
بعضی از این روزها مربوطه به یک شخص تنها نیست و در واقع شما این روز رو ، شادی یا تلخیشو باید با یک نفر دیگه شریک بشید. این روزها معمولا نیاز به برنامه ریزی خاصی داره و شما باید پلن هایی رو براش بچینید. بهتره بگیم برای اینکه به رویاتون توی اون روز برسید ، باید پلن ها رو بچینید تا برسید.
ولی این رو بدونید که این روزها ، به راحتی و به سادگی ساخته نمیشن و سختی های زیادی (بسته به نوع روز و ارزشش) باید تحمل کرد. و همیشه این شما نیستید که برنده میشید زیرا بخشی از عوامل دست به دست هم میدن که اون روز رو که شما شاید از ۲ ماه قبل واسش برنامه ریزی کردید منفجر کنن و اینجوریه که اون روز شاد تبدیل به یک روز دیگه ای در زندگی شما میشه !

واسه همینه که گاهی آدم با هزاران فرسخ فاصله فقط میگه تولدش مبارک و کاری نمیتونه بکنه !

پی نوشت ۱ : عکس کاملا تصادفی بوده !

پی نوشت ۲ : فاصله ها و عبارات و روزها ، همه مثال هستند و اصلا واقعی نیستند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

بیمارستان دولتی !

نویسنده:
۳۰ آبان ۸۹

دوستم علیرضا، که چند روزی رو به خاطر سکته مغزی تو بیمارستان بستری شده بود، امروز مرخص شد و شکر خدا حالش خیلی بهتر هست و بعد از چند شب میتونه تو خونه خودش بخوابه و استراحت کنه.

نکته ای که باعث شد تا این پست رو بنویسم ، مساله بیمارستان دولتی ی بود که علیرضا توی اون چند روزی رو بستری بود. ظاهرا در مورد مغز و اعصاب بیمارستان مورد نظر، در بین بیمارستانهای استانهای خراسان سرآمد هست (هر ۲ استان) و دکترهاش هم دکترهای خوبی هستند. خانم علیرضا به خاطر شرایط همسرش ، مجبور بود ساعات زیادی رو توی این محل بگذرونه و خوب گهگاهی با من در مورد این بیمارستان صحبت میکرد و البته نیازی به صحبت هم نبود زیرا چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود !! (زمان ضرب المثل رو خودم تغییر دادم)

شلوغی بیش از حد ، کثیفی دیوارها ، عدم نظم در ورود و خروج ، عدم وجود محل مناسب برای کسانی که در بخش برای مراقبت مریضاشون میان، عدم رسیدگی مفید به بیماران (البته ICU  تا حدی بهتر بود). تعدد سوسکهای قهرمانی که به راحتی مراجعین عبور و مرور میکردند مخصوصا شبها ! تخت های سرگردانی که مریضی با درد فراوان بر روی آن خوابیده بود و هر لحظه همانند خودرویی که تست سرعت می شود از میان انبوه مردم و مراجعین حرکت داده میشد و باید شانس می آورد که دستش که آویزان شده بود از روی تخت به دری یا دیواری نخورد و فریادش بلند نشود (هنوز صدای ناله پیرزنی دستش چنان محکم بر تخت معلق !! دیگری خورد در گوشم هست).

اما شگفتی وقتی بود که این صحنه را دیدم ! شاید باور نکنید و بخندید !! من هم اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم !

حدود ساعت ۳ بعداز ظهر بود (شاید کمی دیر تر و شاید هم کمی زودتر) که صدای دلر و اره و صد جور چیز پرسر و صدا و … را شنیدم ! از شدت این صدا سرم داشت درد میگرفت ! میدانید صدا از کجا بود ؟ پشت دیوار ICU !!! در ساعت استراحت بیمارانی که باید در سکوت مطلق باشند و در آرامش !! باورم نشد !

با همسر علیرضا بیرون آمدیم و در راهرو صحنه مذکور را دیدیم ! جوانی شاد و سرمست مشغول کارهای فنی بود !!!

و احتمالا در دلش میگفت : گور بابای همه ! صدا را عشق است !

پی نوشت : عکس بالا رو از یک سایتی پیدا کردم و مربوطه به بیمارستان مذکور نیست.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         

همین حالا هم خیلی دیر شد !

نویسنده:
۲۷ آبان ۸۹

ترانه ای از ابی هست که رادیو جوان گاهی میزاره، به اسم نوازش (اگر اشتباه نکنم). متن ترانشو اینجا میزارم. میتونم واقعا بخشی از زندگی خیلی ها همینه. مثل خودم! و واقعا حق دارم گاهی بدبین باشم !

لینک دانلود از سایت www_MOZHGAN_blogsky_com

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم

کنارت، اونقدر آرومم،که از مرگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار ،تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی
و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

زوزه گرگ

نویسنده:
۲۴ آبان ۸۹

هوا سرد و آسمان تاریک بود. من ، تنها ، در پیاده روی سرد خیابانی در وسط شهری بزرگ میگذشتم. باد سرد تندی بر صورتم میخورد و سرمایش تا مغز استخوانم را میسوزاند . با شنیدن صدای زوزه گرگ ، ترس هم بر من چیره شد و دیگر تنها نبودم.
پیرمرد دستفروشی با لبخند تلخی به چشمان من خیره شده بود. تلخی لبخندش گرمتر از سردی هوا بود. ظاهرا سرما بر او چیره نشده بود.
مرد تنومندی که چهره خود را پوشانده بود ، نیز به جمع ما اضافه شد. با تامل اسلحه اش را بیرون آورد و گلوله ای را در مغز پیرمرد خالی کرد. یک قطره از خون پیرمرد بر روی صورت من پاشیده شد.
پیرمرد لبخند بر لب داشت.
مرد صورت پوشیده ، پیرمرد مرده را به داخل باغچه انداخت و خودش جای او نشست.
مرد صورت پوشیده ، احتمالا حالا لبخند میزد!!!
صدای زوزه گرگ هم میامد.
من نگاهم را دزدیدم و از آنجا رد شدم. باد سرد پایانی نداشت. کمی جلوتر همان پیرمرد مرده را دیدم که معرکه ای گرفته بود تا پولی در بیاورد. و بلند بلند همه را به سمت خویش فرا میخواند. هنوز هم میخندید.
صدای زوزه گرگ هنوز هم میامد.

پی نوشت : این رو باید تو دسته مزخرفات ناگهانی ذهنی بزارم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

هوس نوشتن در نیمه شب

نویسنده:
۲۲ آبان ۸۹

هر چی فکر میکنم نمیتونم دقیقا بگم حس برنامه نویسی در نیمه شب چیه. حس کد زدن در سکوت و بیدار بودن تا صبح ، حسی سرشار از آرامش هست ! و صبح با طلوع خورشید حس پیروزی ! من همیشه از برنامه نویسی های نیمه شب ، خوب برد کردم.
حتی وقتی کتاب هم میخونم در نیمه شب این حس رو دارم. خوندن و خوندن تا دیدن طلوع زیبای خورشید.
نیمه شب رو از دست ندید . همین

پی نوشت ۱ : امروز علیرضا رو از پشت شیشه آی سی یو دیدم. بهتر بود حالش ولی خیلی نگرانشم ! تو این سن ، این مشکل …. 🙁

پی نوشت ۲ : رادیو جوان نصف شب هم فاز میده ها

پی نوشت ۳ : این پست فقط یک هوس نیمه شب بود

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

کوری

نویسنده:
۱۹ آبان ۸۹

کوری را ۲ شب پیش تمام کردم. رمانی بی نظیر، از نویسنده شهیر پرتغالی ، ژوزه ساراماگو ، (برنده جایزه نوبل ۱۹۹۸) که حقیقت پنهان جامعه انسانی را به زیبایی نشان می دهد. آنچه که در این رمان بیان میشود، از خود نگذشتگی های روزمره ما و اومانیستی شدن جامعه بشری می باشد. اینکه بشر امروز از عقل خود در مسیر بهینه استفاده نمی کند و به عبارتی از دیدن واقعیات زندگی خود کور است ! همان که شاید باید داشته باشد. در این وانفسا ، همه از هم تاثیر می پذیرند و اومانیستی به طرز وحشتناکی بین ما رشد میکند. البته اتفاقات جامعه بشری بسیار پیچیده تر از آن است که بخواهیم در این مطلب به بیان آن بپردازیم . شباهتهایی بین مسخ کافکا با این رمان دیدم و آن تغییر کردن انسان و در نتیجه تغییر وابستگی جامعه به او می باشد.

و اما خلاصه داستان این است که یک نفر ناگهان کور میشود ، کوری از نوع سفید ! سپس افراد دیگر از او وا میگیرند و کوری در جامعه پخش می شود و اتفاقات عجیب و جدید روی میدهد و … . تنها یک نفر کور نمی شود و شاید علت این است که او تنها کسی است که از خودش میگذرد !!! و من دلم برایش سوخت ، خیلی زیاد. شاید او خوشبخت ترین بود ، اما خیلی از حال و روزش غصه خوردم. البته این کوری استعاره از کوری در زندگی است و در واقع کوری واقعی مدنظر نیست ، شاید به همین دلیل است که نویسنده بسیار تاکید به سفیدی این کوری دارد.

این رمان ۳۶۰ صفحه ای ، چند ویژگی بسیار جالب دارد. اولین نکته ، گویی نویسنده هم کور است، هرچند که در طول داستان به صورت مختصر اشاره ای به این مساله می شود. متون فاقد سجاوندی خاصی است، و حتی برای بیان گفته های اشخاص ، خط جدیدی نوشته نمی شود و جملات افراد پی در پی هم بیان می شود. ظاهرا نویسنده در حین نوشتن داستان نمی توانسته ببیند تا خط بعد را درست بنویسد. نکته دیگر این رمان این است که شخصیتهای داستان (که بسیار دقیق و با حوصله شرح داده میشوند و این شرح دادن تا انتهای داستان با توجه به شرایط جامعه ادامه دارد ) اسم ندارند !!! مثلا در داستان اولین مردی که کور میشود، تا انتهای داستان با همین عبارت نامیده میشود : مردی که اول کور شد ! و همسرش : زن مردی که اول کور شد !! همینطور ، خیابانها اسم ندارند !  زیرا در این شرایط وحشتناک کوری در جامعه ، اسامی مهم نیستند ، موقعیت افراد و جامعه آنها و کارهایی که میکنند مهم هستند.  نکته جالب این است که اینها باعث پیچیدگی داستان نشده بلکه جذاب تر نیز شده است. خالصانه ترین برداشت از رمان شاید این میتواند باشد که ، ما انسانها ، در موقعیت های مختلف و خاص ، خود واقعیمان را نشان خواهیم داد.

۳ ترجمه از این رمان وجود دارد که من ترجمه خانم مشیری رو خوندم و فکر میکنم این بهترین ترجمه است.

پی نوشت : فیلمی به همین نام ، برگرفته از این داستان در سال ۲۰۰۸ ساخته شده است که من فیلمش را ندیدم ! و به شما خواندن رمان به جای دیدن فیلم توصیه میکنم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کتاب

         ,

< << 1 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 30 >> >