دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

استخوان خوک و دستهای جذامی

نویسنده:
۱۶ آبان ۸۹

یکی از نوشته های مصطفی مستور که بسیار جذاب و خواندنی هست ، استخوان خوک و دستهای جذامی نامی دارد. داستان مجموعه ای از انسانهای خاکستری ، که هرکدوم زندگی خودشون رو دارند و درگیر خوشی و ناخوشی های خودشون هستند.

نکات جالب این کتاب بسیار هست از جمله قرار گرفتن افراد مختلف در طبقات خاص برج خاوران ، مثلا در آخرین طبقه برج افسانه و محمد دنبال اهدا کننده عضو برای الیاس می‌گردند. شخصا وقتی این کتاب رو میخوندم، سعی میکردم بفهمم توی کدوم طبقه برج و کدوم واحد هستم. برداشت من اینه که داستان و شخصیتهاش بسیار واقعی هستند ! و انگار واقعا این افراد وجود دارند و بسیار هم به ما نزدیک هستند. افراد این داستان به جز دانیال که ظاهرا دیوانه هست ( که بنظر من از همه بهتر میفهمد و غیر نرمال هم زندگی میکند) درگیر مسایلی از قبیل ، عاشق شدن ، طلاق گرفتن ، ازدواج کردن ، کشتن ، زنده کردن و … هستند.

چیزی که میتونم بگم ، این کتاب رو از دست ندید. هم قیمتش بسیار مناسب هست و هم اینکه وقتتون تلف نمیشه.

اسم کتاب از این روایت حضرت علی نشات گرفته :

«به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی.» (امام علی بن ابی طالب) (ص ۵۰ کتاب)

در کتاب میخوانیم (از قول دانیال) :

«آنتونی فلو رو که می شناسی؟ می گه تو این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی دیگه چی باید اتفاق بیفته که مؤمنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست یا اگه هست خیلی مهربون نیست؟» (ص ۵۵)

پی نوشت : قبلا در مورد روی ماه خداوند را ببوس اینجا چیزایی نوشتم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کتاب

         ,

ارزشی بیشتر از ۵۰۰ میلیون نفر

نویسنده:
۱۵ آبان ۸۹

چند هفته پیش مطلبی رو خوندم از چیزهای جالب و عجیب. از این ایمیهایی که می رسد گهگاهی و انبوهی از این چیزهای عجیب و غریب رو گردآوری میکنه برایت . توی همه این مطالب چیزی بود که بسیار برام جالب بود و اون رنگ فیس بوک هست که آبی هست.
اگر از من به عنوان یک برنامه نویس میپرسیدند که چرا آبی انتخاب شده ۱۰۰۰ تا علت عجیب و غریب رو سر هم میکردم !
مثلا اینکه آبی رنگ آرامش هست و شبکه اجتماعی اینترنتی باید محیط آرامی برای کاربراش باشه یا خیلی چیزهای دیگه  و یا حتی دلایل فنی.

اما علت چیز دیگه ای هست. اون همان چیزی هست که باعث شد تا این پست را بنویسم . علت انتخاب این رنگ ، ارزشی هست که سازنده فیس بوک برای خود قایل شده است.

یعنی میلیون ها کاربر (تا جولای ۲۰۱۰ ، حدود ۵۰۰ میلیون نفر (اینجا)) همه باید آبی را ببینند چون سازنده آن ، جوانی است به نام مارک زوکربرگ ، متولد ۱۹۸۴ که فقط آبی را میتواند ببیند .
به قول ویکی پدیا
Zuckerberg, who is red-green colorblind, sees blue, Facebook’s dominant color, best

به همین سادگی !

او با ارزشترین انسانی هست که میشناسم ، چون برای خود ارزشی بیشتر از ۵۰۰ میلیون نفر قایل شده.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کامپیوتر , وب سایت ها

         ,

ادعاهایی برای آینده …

نویسنده:
۱۳ آبان ۸۹

اینکه من، سیمپل فرند تو میمانم، ادعایی هست بس گزاف و بزرگ که هرکسی از پسش بر نمی آید.

مثل خودم ! مثل خودت !

(از کتاب عواقب زندگی و رابطه ، بعید میدونم نوشته شده باشه)

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,

حالا میفهمم

نویسنده:
۱۳ آبان ۸۹

با تو هستم. با تو که رفتی …

تازه کم کم می فهمم که خیلی از چیزها ، بهانه ای بود برای اشاره به غصه هایی که خفه میکردی و به من نمی گفتی!

و من در مرور روزها میفهمم …

افسوس ….

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

آن چند خیابان و آن چند صد روز !

نویسنده:
۱۲ آبان ۸۹

امشب فرصتی شد تا بروم و از محدوده ۳ راه ادبیات ، نزدیک ۴ راه دکترا ، قدم بزنم مهدی هم در ابتدا همراهم بود و اندکی گپ زدیم.

گذری ، از آن مسیر زیاد رد شده بودم ، اما اینبار ، با آرامش ، پیاده ، کیف در دست. همه چیز سرجایش بود. دبیرستانم که سرجاش بود، فقط آن پنجره ای که من میشناسم تغییر کرده بود. انگار تیره تر شده بود. (تابلویی هم در جلویش !) پیاده رو هم مثل سابق بود ولی درختان پیر تر و رنجورتر شده بودند. دکه روزنامه فروشی که روزگاری مجله بی نظیر مهر (و بعدها ایران جوان هم) را ازش میخریدم هم هست. آن تالار معروف که زمانی هر روز در آن دعوای حزبی بود هم هست ! آخر آن وقت ها سید محمد خاتمی تازه روی کار آمده بود و تالار جایی برای مهمانهای سیاسی !آن ساندویچی مهمان نواز هم سرجایش بود ، همان که مهرداد ، زمانی برای نمره گرفتن ، چند بار خیلی ها را مهمان کرد و آخرش هم برای بار سوم افتاد !

اما انتشارات امام ، خدا را شکر که سرجایش بود. فروشنده هایش همان پدر و پسر دوست داشتنی بودند. وقتی داخل شدم بو کشیدم ! بوی خاطرات چند صد روز دبیرستانم را میداد. بوی کتاب ! بوی خوندنهای کتاب های غیر درسی در شب امتحان ! تا نیمه شب !  و چه لذتی داشت.

۲ تا کتاب خریدم ! همانهایی که باید میخریدم ! استخوانهای خوک و دستهای جذامی!(مستور) و کوری .اولی را قبلا خوانده بودم ، اما خواستم داشته باشم و دوباره بخوانم !

با خودم عهد کردم باز هم بروم و میروم.

پی نوشت : این را هم پیدا کردم ، در مورد انتشارات ذکر شده، حالش را داشتید بخوانید : اینجا فقط یک فروشگاه نیست !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

یکبار دیگر …

نویسنده:
۱۰ آبان ۸۹

یکبار دیگر آمد. زمستان رو میگویم ! همان که حس سرمایش، سردتر از خودش هست. امروز باز بادهای سرد زمستانی و لرزش درختان از نگاه های سرد مردم را دیدم.

با خودش ابر هم آورده ! برای ریختن اشکهایش ! و درآوردن اشک شاید …

تا بنشینیم و به آنها نگاه کنیم و مرور کنیم هرآنچه را باید !

غلتیدن برگهای پیر را نیز ببینیم و کمی هم مازوخیسم را ارضا کنیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         

موزیک های لعنتی !

نویسنده:
۸ آبان ۸۹

حالم به معنای واقعی از موزیک های ذخیره شده ای که روی هارد دارم به هم میخورد ! نمیدانم من معتاد به موسیقی و موزیک ، اگر این آلبوم های خاص شجریان و رادیو جوان (اونوریا رو میگما ! تاکید میکنم اونوریا رو چون متنفرم از اینوریا) رو نداشتم چه میکردم براستی ؟!

شاخه های متعدد موسیقی نامنظم و …

Music By Ruzbeh !
Music By Hamid !
Music By …. !

هیچ کدوم از این افراد نیستند ! اصلا خود موزیک ها جذابیتی ندارند دیگر ! ترانه هایی میخام که خاطره ای توش نباشه !

نیست اما ، باور کنید که نیست. در این حد قوی شده ام که همه این فولدر ها رو پاک کنم و بروم از امیر موزیک آلبوم بندی شده و مرتب و منظم رو بگیرم !!! اما مازوخیسم اجازه نمی دهد.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         

سیستم آموزشی بی نظیر !

نویسنده:
۷ آبان ۸۹

چندی پیش ، خانم یکی از آشنایان نزدیک بهم زنگ زد و گفت که خواهرم داره فارغ التحصیل میشه و اگر میشه پروژه فارغ التحصیلیشو واسش انجام بده !! من هنگ بودم که چطور میشه پروژه فارغ التحصیلی رو انجام بدم و مگر چه فکری میکنند در مورد پروژه پایان دوره ؟!؟
به ناچار گفتم خودشون تماس بگیرند تا صحبت کنیم.

چند ساعت بعدش تماسی برقرار شد و من فهمیدم که کلا پروژه بهانه ای بیش نیست و استاد تقریبا میخاد ببینه که یک کاری انجام شده (که البته بعدا فهمیدم استاد همون رو هم نمیخاسته ببینه) .
من یکی از پروژه های دلفی رو ردیف کردم و واسش مرتب کردم و گفتم فلان روز بیاین شرکت ، بهتون تحویل بدم.
و روزی که اومدند دیدم کار پیچیده تر از این حرفاست و اصلا مفاهیم برنامه نویسی رو باید در ابتدا گفت (مثلا آبژکت چیه ! چرا خصوصیت داره ! event چیه و … ) و وقتی دیدم تمایلی برای این قضیه هم نیست ، کلا بیخیال موضوع شدم و ایشون هم همینطور !! درآخر کلیاتی رو توضیح دادم و ایشون گفت از روی کتابی که داره چک میکنه و میخونه و یاد میگیره و اگر سوالی بود تلفنی میپرسه.
اون روز تموم شد و ایشون با پروژه رفت شهر مورد نظر تا تحویل استاد بده . یکی دو روز بعدش زنگ زد و گفت اگر میشه یک نمودار یو ام ال و اینا هم باشه خیلی خوب میشه ! اونا رو هم همونروز حاضر و ارسال کردم به ایمیلش !

۲ ۳ روز بعدش زنگ زد و تشکر که ۲۰ شدم و …
من با تعجب فراوان گفتم تونستید برسونید به دست استاد؟ گفت نه و از زیر در انداختم داخل !!! اتاق
گفتم مگه میشه ؟ گفت حالا که شده و من فارغ التحصیل شدم و …

خیلی توی فکر فرو رفتم که واقعا چرا باید سیستم آموزشی ما اینقدر بی ارزش شده باشه ؟ چرا ؟

خبر بدتر این بود که چند وقت بعدش فهمیدم ایشون استخدام آموزش پرورش شده و به دبیرستانی های رشته کامپیوتر ، برنامه نویسی مقدماتی رو یاد میده !!!!

دیگه وقتی این خبر رو شنیدم ، باخودم گفتم سیستم آموزشی ما حتی ارزش فکر کردن هم نداره

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         

اوضاعی که فحش آبدار نیاز دارد !

نویسنده:
۵ آبان ۸۹

همینطوری حال کردم دوباره شروع کنم به نوشتن ، شاید به خاطر احترامی که واسه پاییز قایلم ، شاید هم به خاطر احترامی که واسه خودم قایلم !
قالب رو عوض کردم ، عکس بالاشو هم باید عوض کنم ! باید یک عکس سبز درختی یا گل آفتابگردان خیلی زرد بزارم بالا.

لیست پیوندها رو هم درست کردم ! چرا بعضیا مرده اند ؟ البته مهم هم نیست ! مردن وبلاگی کاملا طبیعی هست !

کلی کامنت تایید نشده داشتم ! بعضیاش سوال و تبریک و تبادل لینک بود که باید ایمیل بزنم بهشون.

بقیش از این بچه حزب اللهی هایی بود که احتمالا چون دیر جوابشون رو دادم فکر میکنن کم آوردم ! کلا بیخیال شماها دسته دوم ! کلا گفتم ! یعنی اصلا مهم نیستید!

ویش لیست کتابهام رو نگاه کردم ! خوبه ! لیستم متنوعه و باید خوندن رو شروع کرد دوباره ، با تاخیری ۲ ۳ ماهه ، خواندن از نوعی که دوست دارم ! خواندن بدون نیاز به هیچ قید و بندی ! گور بابای همه قید و بندا ! آره بابا ولش کن !
به قول عزیزی که میگفت : خودسانسوری ممنوع ! آره ممنوعه !

تصمیم بر این شده است که فعلا به سیاست فکر نکنم ! اما مگر میشود
همه ذهن من شده این حرفهای بیهوده این و آن !
اصلا گور بابایتان ! بی رو دربایستی گفتم  ! خسته شدم از همه شماها ! به قول یکی از  امین ها :
جای مردان سیاست، بنشانید درخت که هوا تازه شود.

که در استاتوس فیس بوکش نوشته است  و من جدی به این فکر میکنم که چرا اینگونه نیست ، فکر کنید مثلا به جای آقای رئیس ___ (بیا خوبه حالا ؟ )یک درخت کاج بود ! چه مفید بود واقعا ! یا مثلا به جای همسر ایشان یک سری گل شقایق قرمز بود که چشم را برای ساعتهای زیادی نوازش میکرد !

میدانید ! مساله واقعا سیاست نیست ! مساله سیاستمداران هستند که سیاستندار هستند

رادیو جوان (مال اونوریا رو میگما) هم دیگه مثل قدیما فاز نمیده ، هرچند گهگاهی با ترانه ای جدید ، قلقلکی میده دلم رو اما قدرتش کم شده !

——————-

و اما سخت تر از همه این مسایل بالا که همانند پلک زدنی در تماشای یک فیلم سینمایی هستند، خاطره است ! خاطره اسم شخص نیست  قاعدتا!
خاطره اون قسمتی از زندگی هست که ، مرتبا میاد روی اعصاب و بر اساس شرایط شکل گیری اون خاطره ، یک سوال از نوع دابلیو اچ از خودتون میپرسید ؟
مثلا : چرا ؟ چه جوری ؟ چه وقت ؟ کجا؟
البته به جای کجا شاید بهتر باشه بگیم ، کدوم محل لعنتی ؟!
مثلا چالیدره با اون سد و مرغابی های لعنتی !
یا به قول دوستی ، خیابان اسرار با درختهای لعنتی !
( لعنتی صفتی توصیفی هست در اینجا ، برداشت مثبت و منفیش بستگی به خودتون داره )

مشکل این خاطره ها از بین رفتن پلن ها هم هست !

————

امیر رفته مالزی ! یکی از ۱۰ امیری که میشناسم ! این یکی وب دزاینر هست و وب مستر ! تصمیمش رو گرفت و رفت ! مثلا همه اون دوستایی که رفتند ! یک هو هم رفتند ! با همسر و ۲ دخترش !
الان که نگاه میکنم ، نمیدونم چند نفر هستند از دوستام که رفتند !  اما رفتند !
گور بابای این خراب شده دوست داشتنی ! اما رفتند ! شاید اگر سهراب بود اینجوری میگفت : آری باید رفت ! جای دیگر باید رفت !

شاید من هم رفتم ! یعنی به غیر از یک بار که تصمیم گرفتم جدی برم تایلند و نرفتم ! دیگه تصمیمی جدی نداشتم ! اما ….

بررسی شرایط رفتن و تغییر کردن دوست داشتنیه به خودی خود ! اگر چه ترس داره واسم ! کلا آدم ترسویی هستم ! اما چند وقت پیش ، یک بار واقعا نترسیدم  !

تو این اوضاع ___ (کلمه مناسبشو ندارم ! شاید  یک فحش آبدار خوب باشه واسش) یک مهمان ناخوانده دارم !
ایندفعه از یزد نیست ! ایندفعه از خودم هست که بر خودم باد
یک سنگ کوچولو رو بزرگ کردم و الان باید تحویل بدم
ایشون در کلیه بنده ساکن شدند و داریم تلاش میکنیم اخراجشون کنیم ! اما ظاهرا جاشون خوبه
کلا مهمون ناخونده رو نمیشه زوری فرستادش رفت

۲ ۳ هفته پیش بچه های دانشگاه دور هم چمع شدیم ! برنامشو با هر سختی بود دسته جمعی راه انداختیم !
فکرشو هم نمیکردم ! ۳۷ نفر شدیم
الکی الکی

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , , , ,

هدف آمریکا در عراق

نویسنده:
۳۱ مرداد ۸۹

مهندس هستا اما حرفایی میزنه که شاکی میکنه آدم رو

میگه ، آمریکا به ایران حمله نمی کنه !

میگم چرا اونوقت ؟

میگه درگیر شکست در عراق و افغانستان هست !

میگم به نظر تو شکست بوده ؟

میگه ، آره چون امنیت رو نتونسته در عراق برقرار کنه !

میگم واقعا فکر کردی که واسه امنیت رفته بوده ؟؟!!؟

میگه پس چرا رفتن اونجا ؟

میگم رفته بوده نفتاشون رو برداره و حالشو ببره ! مردم عراق هم باید مثل چی راضی باشن ! چرا ؟ چون تا قبلش زناشون رو هم تقدیم صدام میکردند ! اما الان میان رای میدن ! زناشون تو خیابون راه میرن ! مثل آدم تلویزیون دارن ! و خیلی چیزهای دیگه ! رهایی از دیکتاتوری هزینه داره ! و هزینش رو دولت آمریکا نمیده !

نفت میدین ! آزادی میگیرین !

از سرتون هم زیاده ! چرا ؟

چون خودتون عرضه نداشتید کشورتون رو آباد کنید !

با کار آمریکا شخصا موافق نبودم و نیستم ! اما این هم خیلی پر رویی هست که میگن آزادمون کردید برید بیرون حالا !!! مردم عراق کلا در همه تاریخ مردم پر رویی بودند !!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , , , , ,

< << 1 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 30 >> >