دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

بادبادک باز

نویسنده:
۱۹ اردیبهشت ۹۶

بادبادک باز، بادبادک باز و بادبادک باز

افسوس که این رمان ۴۰۰ صفحه ای محشر رو اینقدر دیر خوندم. نمیدونم چی میشه گفت از این کتاب. همه چیز خوبه. همه چیز درست سر جاش هست. داستان اینقدر ساده و راحت بیان شده که فکر میکنی همه چیز واقعی هست. جزئیات به اندازه کافی بیان شده است. پیوستگی داستان عالی است. نقش های داستان همگی به اندازه کافی منفور و محبوب هستند. قهرمان هستند و قهرمان نیستند. گاهی عاشق پدر امیر و گاهی از او بدمان می آید. امیر ، حسین ، ثریا و … همه و همه دقیقا همونطوری هستند که باید باشند تا ما لذت یگ رمان ناب رو ببریم.

با شادیهای کودکانه قهقهه و با غمهای برخاسته از خیانت و سختی های زندگی، اشک ریختم. با خاطرات مشترک از کودکیهای امیر و اتفاقات زندگی اش همزاد پنداری کردم. از افغانستان آباد و خوب (تا قبل از حمله کمونیست های روسی)، از داشتن خیابانهای جالب و پارک نشینی مردم و رستوران و سینما و جشن بادبادک بازی … حیرت زده شدم. و از حرفهای خوب بابای امیر در مورد ملاهای افغان به وجد آمدم. از خیانت امیر به حسن و از با معرفتی حسن غمگین غمگین شدم. خیلی زیاد. آداب و رسوم ازدواج افغان ها بی نظیر بود و نمیدونم واقعا در ایران هم چقدر اینطوری هست.

راز بزرگ و تکان دهنده در صفحات آخر کتاب جا خوش کرده اند و خواننده پس از خواندن آن در بهت فرو می رود و البته انتهای داستان غم انگیز است. دوست داشتم آخر داستان با وضعیت بهتری به اتمام برسد.

نویسنده این کتاب خوب، خالد حسینی (مصاحبه با خالد حسینی) است. عمده شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادک‌باز و هزار خورشید تابان است.نام آخرین رمان او، و کوهستان به طنین آمد؛ می باشد که به فارسی نیز ترجمه شده است. حسینی ساکن ایالات متحده است.

پی نوشت : فیلمی هم از کتاب تهیه شده است.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         فیلم و سینما , کتاب

         , , , ,

آن تصادف معروف …

نویسنده:
۱۸ خرداد ۹۴

1

اواخر شهریور پارسال ، حوالی ساعت ۷ شب بود که در حال رانندگی در بزرگراه میثاق بودم که قصد گردش به بلوار اندیشه رو داشتم. در کنار من یک موتورسیکلت همراه با سه سرنشین نیز حرکت میکردند. از نوع رانندگی مردک اینگونه به نظر میومد که میخاد به سمت بلوار اندیشه بره. تقریبا پیچیده بودم و وارد بلوار شده بودم که یکهو یک صدایی شنیدم و بعد از اون هم صدای آخ چند انسان !
بله من تصادف کرده بودم و البته این اولین تصادف من با یک موتورسیکلت سه نفره بود. قبلا پیش اومده بود که همراه با ماشین با ماشین دیگه ای تصادف کوچکی کرده باشم ولی تا اونروز همچین تصادفی پیش نیومده بود. بلافاصله ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم تا ببینم چی شده.(اشتباه اول) واقعیت این هست که به شدت ترسیده بودم و البته ترس از مردن اونها. دیدم راننده موتور که یک پیرمرد مسن لاغر اندامی بود دوان دوان به سمت من اومد و فریاد زد که : چچچه کاااررر میکونیییی ؟ ما را کشته کردی … فهمیدم که مورد تصادف،  تبعه افغانستان هستند و البته دو نوجوان دیگر هم از موتور افتاده بودند که پسران آن فرد بودند …. . یک جورایی شانس اورده بودم که همشون زنده بودند. هیچ وقت از دیدن یک تبعه افغان که حمله ور به من بود اینقدر خوشحال نشده بودم …

2

از آنجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم ، بلافاصله تصمیم گرفتم در یک حرکت انقلابی و جوانمردانه ، آنها رو به بیمارستان ببرم. (اشتباه دوم) . لذا به آنها گفتم که شما دو پسرک سوار ماشین من بشوید و پیرمرد هم پشت سر من بیاید (اشتباه سوم) هر دو پسرک کوفتگی داشتند و دلم برایشان به شدت سوخته بود. (اشتباه چهارم) پیرمرد هم اتفاقی برایش نیفتاده بود و سوار موتورش شد و پشت سر ما می آمد. در راه با مهری تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم. گفت کاری نکن و توی درمانگاه باش تا ما برسیم.چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مهری با مسعود و میلاد رسیدند. خلاصه آقای دکتر گفت دو پسرک هیچ مشکلی ندارند. ولی برای اینکه دردسر نشه ، برو درمانگاه دولتی و عکس بگیر که سند بشه. در همین لحظه پیرمرد هم گفت ، من هم درد دارم و منم باید معاینه بشم. منم گفتم بله مشکلی نیست. دکتر اون رو هم معاینه کرد و گفت ایشون هم مشکلی ندارند ولی برای اطمینان عکس بگیرید. در واقع دکتر جاهایی از بدن اینها رو که خودشون اشاره کردند معاینه کرد. هزینه این سه نفر رو آزاد پرداخت کردم. (پیرمرد متوجه نشده بود مشکلاتش را و البته بعدا هر روز که ما رو میدید ، میگفت فلان قسمت بدنم درد میکنه.)

همه چیز داشت ختم به خیر میشد که پسر بزرگ مرد ، از راه رسید و رفتار خوب و معقولی هم نداشت. بلافاصله گفت که اگر خسارت رو میدید ما رضایت میدیم اگر نه که هیچ. ما هم گفتیم ما اگر قصدمون خیر نبود که شما رو نمیرسوندیم تا اینجا و مشکلی هم نیست ولی مطمین نیستیم که کی مقصر هست. اون هم شروع به سر و صدا کرد. یک صجبتی با مسعود و مهری کردیم و مهری اصرار کرد که مساله رو قانونی پیش ببریم (کار صحیح). من تصمیم داشتم که اینکارو نکنم چون میدونستم که تصادفات منجر به جرح ، همراه با نگه داشتن وسایل نقلیه در پارکینگ خواهد بود و دوست نداشتم ماشین به پارکینگ منتقل بشه. ولی چاره ای نبود و پسر بزرگ ول کن ماجرا نبود. علی رغم میل باطنی با پاسگاه تماس گرفتیم. ۱۰ دقیقه ای نشده بود که خودروی پلیس اومد. ماشین ها رو بررسی کرد و وقتی متوجه ماجرا شد با تعجب به من گفت چرا صحنه رو به هم زدی ؟ کارتو خیلی سخت کردی. وسایل نقلیه باید بیاد پاسگاه.

3

وقتی به پاسگاه رسیدیم ، شرح واقعه رو از همه ما خواستند. قابل حدس بود که جوانک افغانی (پسر بزرگ) در حال نوشتن یاوه بود. من به پلیس گفتم که ایشون اصلا در تصادف نبوده !!! افسر پلیس به شدت عصبانی شد و رو کرد به جوانک و توپید به او و از خود پیرمرد خواست که بنویسد. پیرمرد تقریبا صادقانه نوشته بود. قابل حدس بود که پیرمرد هیچ مدرکی برای رانندگی نداشت. نه گواهینامه ، نه کارت خودرو و نه کلاه ایمنی و … . طبق قوانین کشو ما ، این مسایل هیچ وقت منجر به مقصر بودن کسی نمی شود و صرفا جریمه برای فرد خاطی در نظر گرفته می شود !!! آقای پلیس بعد از دیدن و مطالعه اقرار نامه ها ، به افغان ها گفتند که اگر رضایت دارید که اعلام کنید اگر نه که روال قانونی باید طی باشه و برای این قضیه ، شما حداقل ۳۰۰ تومن جریمه میشید و موتورسیکلت رو میبریم پارکینگ . راننده خودرو هم ماشینشو میخوابونیم. طرفین افغانی به هیج وجه کوتاه نیامدند تا اینکه پلیس منطقی توضیح داد برایشان که به علافیتون شاید نیرزه. پسرک بزرگ افغانی قبول کرد که بروند رادیوگرافی و اگر مشکی نداشت رضایت بدن. تصمیم منطقی گرفته بودند و قرار شد همین کار رو بکنیم. ماشین نداشتند و میلاد هم پراید همراهش بود. با پراید به همراه افغان ها رفتیم درمانگاه. البته بماند که در آن وقت شب که حدود ساعت ۱۱ بود ، چندین درمانگاه رفتیم ولی جایی برای رادیوگرافی باز نبود و خیلی سر پیدا کردن یک رادیوگرافی در اون ساعت اذیت شدیم.

بالاخره درمانگاه شبانه روزی رو یافتیم ولی درمانگاه مورد نظر ، بسیار شلوغ بود ، و تقریبا یک ساعتی طول کشید تا نوبت ما شد. عکسها گرفته شد و نتیجه رو به دکتر نشون دادیم. مشخص شد که پسرک هیچ مشکلی نداره و کمی کوفتگی داشت فقط (البته شاید باورتون نشه ولی در پاسگاه در حد معلول کامل قطع نخاعی خودش رو کج کرده بود و به در و دیوار میزد ولی در جاهایی که پلیس و دکتر نبودند به راحتی روی پاش لم میداد راه میرفت و … !! ) ولی پیرمرد از ناحیه استخوان ترقوه دچار مشکل بود و باید کمرش و دنده هاش بسته میشد. خانم دکتر نسخه رو تجویز کرد و ما رفتیم دنبال داروها. یک داروی ساده هزارتومنی رو هیج داروخونه ای نداشت !!! خیلی جالب بود که هیچ کس این دارو رو نداشت ! تا اینکه یک داروخونه خیلی دور از درمانگاه در بلوار فردوسی داشت. ساعت نزدیک به یک بود ، مهری و بابای من هم رسیده بودن درمانگاه. خلاصه بعد از همه این ها و درمان و … پسر بزرگ مرد افغانی با پدرش صحبت کرد و گفتند که ما رضایت نمیدیم !!! و گفتند میخان از ما (در واقع بیمه ما) خسارت بگیرند. قاعدتا باید ۱۳۰ هزار تومنی که بابت درمان داده بودیم رو به ما میدادند و ما هم خواستیم ازشون و قول شرف !! دادند که میدن و قبول دارند که وقتی از بیمه خسارت میگیرند ، پول ما رو پس میدن که … البته هرگز ندادن (اشتباه پنجم) بحث دین و اسلام و مسلمونی هم مطرح شد  ولی عملی در کار نبود … پس طبق قانون جلو برید …

4

القصه ، بعد از عدم رضایت ، برگشتیم پاسگاه ، و قرار شد صبح بریم خدمت افسر برای کروکی کشیدن. میلاد هم با من اومد و کار خوبی هم کرد چون پسر بزرگه رسما میخواست ما رو بزنه و حتی چاقو چاقو کنه که میلاد نشون داد که از پسش بر میاد!کروکی بعد از کلی سوال و جواب و البته حضور در محل تصادف ، کشیده شد . سپس پرونده رفت به شورای حل اختلاف ، بعد از ساعتها علافی و اینور اونور رفتن ، آقای رئیس شورا گفت که پلیس ۵۰ ۵۰ تشخیص دادن تصادف رو  . همه قبول کردند و مدارک به شعبه تحویل داده شد. قرار شد کوپن بیمه من داده بشه به اونها برای خسارت جانی که دیده بودند. همینطور هم شد. برای این قضیه ، من مجبور شدم برم دفتر خسارت بیمه ملت که دقیقا اونطرف شهر بود. (خیابان نخریسی) متاسفانه خانم منشی شورا ، مدارک پرونده رو برابر اصل نکرده بود ! وقتی آقای بیمه مدارک رو دید ، اعلام کرد بهم و من مجددا مجبور شدم برگردم بلوار وکیل آباد و وقتی هم که بهش گفتم با خونسردی یک مهر کمرنگ و الکی زد روی برگه هام!! و من دوباره برگشتم به دفتر بیمه و اینبار قبول کردند مدارک رو و قرار شد خسارت داده بشه به مجروحین.

از نظر من همه چیز تموم شده بود ! اما وقتی پس فردا رفتم به شورای حل اختلاف تا مدارک بیمه رو ارایه بدم ، آقای رئیس شورا گفت این افغانها تصمیم گرفتند به کروکی اعتراض کنن ! و جالبه که برای دوباره کروکی کشیدن نیاز به ۳۰۰ هزارتومن پول داشتند که بتونن بریزن به حساب دولت و قرض کرده بودند (به گفته خودشون) و اعتراض کرده بودند !!!!!!!!! خلاصه پرونده دوباره برگشت برای کشیدن کروکی مجدد. مقرر شد چند روز بعد بریم محل حادثه. اینبار مسعود اومد باهام و کروکی کشیده شد. پیرمرد افغانی این بار با همسرش اومده بود و به آقای پلیش گفت (در حالی که قسم میخورد ) : اینها (یعنی من و مسعود) میخواستند ما رو بزنن !!!! واقعا جالب بود برام که ما فقط بهشون اعتراض کردیم که این همه وقت ما رو علاف کردید و ماشین رو توی پارکینگ نگه داشتید و … ولی اون به آقای پلیس اینطوری گفت !!!

باورتون نمیشه ! اما کروکی این بار ۱۰۰% مقصر من رو شناخت ! البته به حال من تاثیری نداشت. از نظر من ماجرا تموم شده بود و فقط دو بار دیگه مجبور شدم برم شورای حل اختلاف برای تکمیل پرونده و  یک بار هم پاسگاه و بعد هم پارکینگ و ماشین رو بعد از ۱۰ روز درآوردیم ! البته تهدید های پسر بزرگ افغانی از طریق پیامک ادامه داشت … تصمیم گرفتیم کلا باهاشون رابطه رو کات کنیم !!!!

11 m

قضیه تمام شده بود که اواخر اسفند ماه ، یعنی ۶ ماه بعد  افغانی ها تماس گرفتند که باید بیاین بیمه ملت و مدارکی رو بیارید… واقعا واضح نبود که چی میگن . منم  مشخص بود که نمیتونستم اعتماد کنم و برم. پس گفتم نمیام. اونها هم تهدید که باید بیاین و منم مصرتر که نمیام. به اصرار مهری زنگ زدم به اداره بیمه و گفتم به من چه نیازی هست ؟ آقای بیمه گفت ، اینها چون تبعه هستند ما پول خسارت رو میریزیم به حساب دادگستری ، مدارک رو هم میدیم به شما که ببرید شورای حل اختلاف، بعد هم افغانی ها از دولت میرن پول رو میگیرن. قانونهای عجیب کشور ما ! واقعا اگر من لج میکردم و نمیرفتم چطوری میشد ؟!؟!؟!

این بار با بابا رفتیم و مدارک رو ارایه دادیم. نکته جالب این بود که شورای حل اختلاف اصلا و ابدا نمیدونست موضوع چیه و من براشون توضیح دادم که قانون چی هست و چرا پول خسارت رو بهشون نمیدن !! میدونم باورتون نمیشه ، ولی این عین واقعیت بود. ضمنا این رو هم بهتون بگم که پیرمرد ۹ میلیون و اندی ، و پسرک ۲ میلیون تومان خسارت از بیمه گرفتند ! و اینطوری بیش از ۱۱ میلیون تومن دریافت کردند.

 

نکات این ماجرا :

اشتباه اول : بنا به گفته افسران پلیس به من ، هیچ وقت در محل های خلوت ، یا وقتی که تصادفاتی این مدلی دارید که چند نفر در مقابل شما هستند ، از خودرو پیاده نشوید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید. علت این ماجرا این است که ممکن است این تصادف ساختگی باشد و خودروی شما سرقت برود. یا اینکه ممکن است منجر به درگیری بشود و … . در صورتی که محل شلوغ است با احتیاط پیاده شدن و بررسی کردن مشکلی نخواهد داشت البته تماس با پلیس در اولین لحظه ضروری است.

اشتباه دوم : برای بیماران منجر به جرح در تصادفات ، باید با اورژانس تماس بگیرید. اورژانس رایگان بیمار را منتقل میکند. اینطوری حتی اگر خدا نکرده تصادفی ، در حین مسیر فوت شود ، طرف مقابل نمیتواند ادعایی کند که به عمد کشته شده است. همچنین احتمال زنده ماندن در آمبولانس بیشتر از صندلی جلو سمند است

اشتباه سوم : هیچ وقت در تصادفات منجر به جرح ، صحنه را به هم نزنید. اگر هم باعث ترافیک میشوید ، فقط وسایل رو به کناری ببرید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید.

اشتباه چهارم : هیچ وقت دلتان نسوزد. شاید سنگدلانه یا احمقانه به نظر بیاید ، ولی واقعیت این است.

اشتباه پنجم : وقتی قراره بیمه خودرو ، هزینه رو بده ، اصلا و ابدا لازم نیست شما هزینه ای بکنید ، حتی اگر نیتتون هم خیر هست ، میتونید پول رو به خیریه بدید و هیچ وقت نیاز نیست که هزینه ای بکنید چون در اکثر مواقع (تقریبا همه مواقع) کسی دیگه به شما پول رو برنمیگردونه ! مخصوصا اگر تبعه هم باشند !

نکته : توی دادگاه کت و شلوار ست نپوشید ! فکر میکنن شما وکیل هستید و سوالات بیهوده میپرسن مداوم ازتون ! وقتی هم جواب نمیدید فکر میکنن میخاین پول بگیرید تا جواب بدید !

نکته : به حرفهای رئیس پاسگاه دقت کنید. حرفهاشون روی حساب هست معمولا و اگر ادم حسابی باشن ، واقعا آدم های شریفی هستند. مثل سروان زارع در پاسگاه قاسم آباد که خیلی کمک کرد به من.

نکته : افرادی که در شورای حل اختلاف هستند ، اطلاعات زیادی در مورد قوانین ندارند و سعی کنید خودتون بفهمید قانون چطوری است

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره

         , , , , ,

عکس هفته

نویسنده:
۳ بهمن ۸۸

Vaio ، افغانستان ، زندگی سخت اما مرفه ! و دیگر هیچ

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         عکس

         ,