دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

۱۰۰ جنگ بزرگ تاریخ

نویسنده:
۱۸ اردیبهشت ۹۵

این کتاب به صورت دیجیتال، از یکی از دوستان رسید بهم. اکثر جنگهای بزرگ تاریخ توی این کتاب هست و به نوعی از ابتدای تمدن بشریت تا جنگ خلیج، همه جنگهای بزرگ تاریخ رو با ماجراها و حواشی توضیح میده. کتاب خوب و روونی بود و خوشم اومد. توصیه میکنم اگر از تاریخ خوشتون میاد بخونید. نویسنده کتاب هم آقای علی غفوری هستند.

کتاب با جمله معروف زیر شروع می شود :

«! جنگ را هیچ کس دوست ندارد. در جنگ، پدران پسران را به خاک مى سپارند حال آن که در صلح، پسران پدران را

 

پی نوشت : اگر کسی امکان دریافت یا خرید کتاب رو نداشت بگه تا برسونم بهش

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

دهه ۶۰ !

نویسنده:
۸ مهر ۸۸

هفته پیش یک ایمیل از یکی از دوستان صمیمی رسیده بود بهم. مجموعه ای از مطالب و خاطرات پیرامون دهه ۶۰ در ایران. یعنی زمانی که جنگ شروع شده بود و کشور اصلا وضعیت خوبی نداشت. هم وضعیت روحی ، هم وضعیت اجتماعی و از همه بدتر اقتصادی. احساس کردم که این مطلب میتونه وبلاگ باشه و بعد از چند دقیقه وبلاگ مورد نظر پیدا شد ! یک وبلاگ که خاطرات دهه ۶۰ خودش و دیگران رو مینویسه ! و من رو یاد خاطرات خودم در اون دوران انداخت.

یادمه در اون دوران برای خرید کوچکترین چیزا باید پارتی می داشتی!! وضعیتی بود !  و یادمه که پدر من و شوهرخالم جبهه بودند و در همون زمان شوهر خاله دیگم ( که  در حق من و بچه های خالم ، پدری میکرد ) ، هر هفته ما رو میبرد خونشون تا با منطقه جنگی تماس بگیریم و اینجوری بود که من عاشق بی حد و اندازه اون تلفن قدیمی قرمز رنگ خونه خالم بودم.

یادمه که شوهر خالم از تهران برامون عینکی (یک آبنبات بزرگ) میاورد و یادمه که برای خوردن اون عینکی ها من پرواز میکردم !!! خونه قدیمی خالم تو یزد رو هنوز تو ذهنم دارم ! همون دکورها و همون استایل و حتی اون گوشه دیواری که می نشستیم ، و شوهر خالم با کلی بدبختی تماس میگرفت و بعد سلام و احوال پرسی و بعد من و بچه های دیگه رو صدا میزد !! بدویین بدویین باباتون !! و هر کدوم از بچه ها که اول با باباش صحبت مبکرد مورد حسادت اون یکی واقع میشد !! مامان و خالم گاهی گریه میکردند گاهی هم میخندیدند ! جالب بود که خاله دیگمون هم گاهی میومد !! یعنی این یک جور جشن خانوادگی شده بود !

آلبوم عکسهای مختلفی که از توی آدامس ها توسط پسرخاله هام جمع شده بود و مثل یک صندوق جواهر هممون دوستش داشتیم ! مخصوصا ماشین عروسش ! که جای ویژه و جدا داشت ( وای خدا چقدر ساده بودیم … )

هر ۴۰ روز یک بار پدرم و شوهر خالم میومدند یزد ! یعنی برمیگشتند از جبهه و چند روزی میموندند . اون موقع ها ما و خالم خونه مادربزرگمون ساکن بودیم ! خیابون خاکی مذخرفی بود ولی خونه باصفایی بود! با اون انارای رویاییش که مادربزرگم برای اینکه وقتی خام هست ، نخوریم ، میگفت انار خام توش مار داره !!!!!! اگه بخوری مار از توش میاد بیرون !بعدا که بزرگتر شدم کنجکاویم باعث شد که این مساله رو بررسی کنم و برم نگاه کنم ! کوچکترین انار رو پیدا کردم و واسه کندنش رفتم روی لبه حوض خونه و کندمش . بعد هم بازش کردم !!! دونه های سفید خام بود و هیچ چیز دیگه !! وقتی خوردم تلخ بود و سریع تف کردم !!!

همیشه وقتی کسی زنگ در خونه مادربزرگم رو میزد ، من و بچه خالم ، بدو بدو میرفتیم دم در ، تا ببینیم بابایی در کار هست یا نه! خوب نمیتونستیم ۴۰ روز رو بشمریم !! و معمولا بعد از باز کردن در و دیدن مثلا خانم همسایه ( نصرت خانم !! که طفلک الان پیر هم شده  ، یا الهه دختر کوچک نصرت خانم) گریه میکردیم و بعضی وقتها نصرت خانم و سایرین هم گریه می کردند !

چه دوران شاد و ساده ای داشتیم !!! ولی چقدر زندگی سخت بود !

در اون دوران تقریبا همه چیز حرام بود !! یعنی ریش نداشتن و لباس آستین کوتاه و شلوار جین و  موزیک و هزار تا چیز دیگه ! بعضیاشو من یادمه و بعضیاشو بقیه گفتند . واقعا، شرایط عادی و منطقی برای زندگی کردن وجود نداشت.

حالا همه اینها رو گفتم تا بگم یک انسان بسیار باحال پیدا شده ، تا سعی کنه خاطراتی از اون دوران رو جمع و جور کنه و تو یک بلاگ بنویسه ! وقتی این بلاگ رو دیدم بلافاصله وقت گذاشتم و در طی یک ساعت تمام محتویات وبلاگ رو خوندم ! بعد هم یک ایمیل زدم بهش و یک خاطره هم از اون دوران خودم گفتم ! این وبلاگ ارزش خوندن داره ! وقت بزارین و بخونین !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , وب سایت ها

         , ,