دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

آب

نویسنده:
۹ آذر ۹۱

به لطف مطلبی که چند روز پیش در وبلاگ آقای دکتر ثنایی نژاد خوندم ، یاد خاطراتی از کودکی خودم ، زمانی که هنوز آب زاینده روز ( زردکوه) را به یزد نیاورده بودند و مشکلات آب در آنجا زیاد بود ، افتادم.

زندگی در کویر ، و آموزه های پدر و مادر و اطرافیان که قدر آب را بدانید ، آنچنان در باور من عمق یافته بود که باعث شد تا در نمایشگاه کتابی که در یزد برگزار شده بود ، علی رغم وجود کتاب های مورد علاقه ام، به دنبال کتابی برای همین موضوع بگردم و بعد از یافتن آن بارها و بارها خواندم. بعد از آن نیز ، کتابی دیگر پیرامون همین موضوع !. طعم شور آب یزد یکی از آن چیزهایی بود که مدام، باعث خجالت من از مهمانان آمده از مشهد و تهران و … میشد. علی رغم همه کودکیم و اینکه اساسا این موضوع به من ربطی نداشت !

بعدها خبر انتقال آب به یزد همانند دست یافتن به آرزوی بزرگی بود که مدتها در سر میپروراندم و البته زمانی که این اتفاق افتاد ، من دیگر در یزد زندگی نمیکردم !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره

         , ,

دیدار با استاد معرفت

نویسنده:
۴ اردیبهشت ۹۱

اصولا کم پیش می آید که به دیدار استادت بروی تا فقط با او گپی زده باشی و کم پیش می آید ، استادی بیشتر از یک ساعت از وقت با ارزش خود را ، در اختیار تو بگذارد تا فقط بشنوی و بشنود ! همه چیز به جز درس ! چند روز پیش ، برای دومین بار در زندگی ، دیداری از این نوع داشتم.

این دیدار در دانشگاه فردوسی مشهد و در اتاق استاد عزیز ، جناب آقای دکتر ثنایی نژاد برگزار شد. تقریبا حوالی ساعت ۶  ، من و حمید عزیز ، دوست و همراه خوبم ، به دانشگاه رسیدیم و خوب کمی طول کشید تا توانستیم دانشکده مربوطه رو پیدا کنیم. شاید مشکل اصلی مسجد بسیار بسیار بزرگ و گران قیمت جدیدی است که اتفاقا دومین مسجد دانشگاه هم هست. آخر اینقدر این مسجد زرق و برق دارد که دانشکده های اطراف در میان آن گم است .

القصه ، استاد با فروتنی تمام ، به استقبال ما آمدند و بعد از روبوسی و احوال پرسی های معمول ما را به دفتر خود راهنمایی کردند.دفتر استاد (البته بهتر است بگویم ، اتاق ، آخر میدانید که فضای دانشگاه را آنقدر آن مسجد پر کرده که به اساتید دفتر و اتاقی خاص نمی رسد ، البته شاید هم استاد اهل گرفتن اتاق خاص نبود ، والله) یک اتاق ۲ در ۳ بود که میز استاد پشت به پنجره و در سمت دیگر کتابخانه ای پر از کتاب و روبروی میز استاد هم۳ صندلی قرار داشت. میز عسلی کوچکی هم در بین این صندلی ها ، شکل و شمایل اتاق را زیباتر کرده بود.چند قاب عکس خاص ، چند تابلوی خطاطی شده هم به دیوار نصب بود که البته می بایست تابلوها را به دور از منطق نگریست که گویی هنری خاص در آنها نهفته بود…

استاد زحمت کشیده و برای ما چای آوردند و خودشان هم در کنار ما نشستند و به صحبت پرداختیم. از همه جا و همه کس و قدیم و جدید گفتیم و شنیدیم ! از مذهبی که باید تجلی هنرگونه داشته باشد ، از هنر و جنگ و علم و دانشگاه و البته GIS هم صحبت کردیم. در آخر هم از استاد خواهش کردیم تا در طرحهای خاصی که در آینده ای نه چندان دور اجرا خواهیم کرد ، راهنما و راهگشای ما باشند که استاد هم پذیرفتند. شاید خدا خواست و توانستیم جلسات بیشتری با استاد به صحبت بپردازیم.

این شد که ۲۷ فروردین یک عصر خوب و به یاد ماندنی شد !

پی نوشت : راستی دیدار اول از این نوع اینجا بود.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         ,