دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

من او

نویسنده:
۶ شهریور ۹۶

یک رمان واقعی ! با همه خواص یک رمان. شخصیت پردازی عالی، همه چیز درست و دقیق. رمان ۶۰۰ صفحه ای که بدون اغراق، یکی از بهترین رمانهایی بود که در زندگی خونده بودم. قبلا هم کتابهایی از رضا امیرخانی خونده بودم ولی این کتاب چیز دیگری بود.

این کتاب رو از مهری عزیزم چند وقت پیش هدیه گرفتم. یک هدیه خوب و فراموش نشدنی 🙂

توصیه میکنم اگر فقط یک کتاب هم قراره تا چند سال بعد بخونید، همین یک کتاب، “من او” باشه، کافیه ! این کتاب رو از دست ندید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , ,

جانستان کابلستان

نویسنده:
۷ شهریور ۹۴

 

janestan

جانستان کابلستان ، شرح حال سفرنامه رضا امیرخانی ، به افغانستان است. یکی از بهترین سفرنامه هایی که خونده بودم. من تا به روزی که این کتاب رو خوندم ، انگار هیچ از افغانستان میدانستم. این نزدیکترین همسایه ، هم از بعد زبان و هم از بعد مسافت. زبان قاصر است از انچه بر مردم افغان در این ۶۰ سال گذشته است. با خواندن این کتاب ، خیلی چیزها را میفهمیم ، از زندگی و جنگ و فقر در افغانستان تا زیبایی کوهستانهایش . کتابهای آقای امیرخانی ، سبک خاصی دارد و معمولا خواننده تا دستش بیاید که چطوری بقیه کتاب را بخواند ، اندکی طول میکشد و کم کم عادت میکند . برای من نیز اینچنین بود و تجریه قیدار و کتابهای دیگر را چون داشتم راحت تر بودم.

ماجرای سفر رفتن نویسنده از آنجا آغاز می شود که او در پاییز ۸۸ و در بحبوحه انتخابات پرحرف و حدیث آن سال ، به نوعی از مهلکه میگریزد و به بهانه سخنرانی در دانشگاهی به مشهد می آید و سپس بدون برنامه قبلی به  افغانستان می رود. به همراه همسر و نوزادش!

نویسنده از خطرات و اتفاقات و رفتار و گفتار مردم افغان به صورت دقیق می نویسد و البته از مرام و مسلک و زندگی روزمره انها ! بخشهای مختلف کتاب بر اساس حالات روحی و البته شهرهای سفر شده ، نوشته شده که یک بخش انتخاباتیات هم دارد که به زیبایی کتاب چیزی اضافه نکرد و البته من هم خوشم نیامد. ناب ترین قسمت کتاب ، فصل آخر آن است که درد آور است و واقعی. ضمنا در این کتاب با انبوهی از کلمات آشنا می شویم. مانند زن = سیاه سر ، قوماندان = فرمانده   ، غلط کردی = اشتباه کردی ، عسکر = سرباز

برای من این قسمت ماجرا جالب بود که در طی روزهایی که این کتاب را میخواندم با سه افغان تصادف هم کردم ! (ماجرای تصادف). شاید جالب باشد ولی من از اصطلاحات کتاب به خوبی در برقراری ارتباط دوستانه با آن افغان ها استفاده کردم و موثر بود. از کلمات خاصی هم که در بالا گفتم به خوبی استفاده کردم!

بخش هایی از کتاب :

آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید و بدانید آنچه از خیال بیرون است عرض ارادتی است شکسته و ناسخته به هم زبانان هم تبار.

حکماً حکایتِ امیر تیمور گورکانی را شنیده‌اید؛ آن‌گاه که از دلیلِ ظفرمندی‌ِ آن خون‌ریز پرسیدند، جواب داد:
– وقتی از دشمن فرار کرده بودم، به ویرانه‌ای پناه بردم و ناامید در عاقبت کار خویش اندیشه کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه‌ا‌ی غله، بزرگ‌تر از خود را برداشته از دیوار بالا می‌برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم، دیدم آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدارِ این کردارِ مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم ای تیمور! تو از مور کم‌تر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش. سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم…
در این روزها البته میانِ نوشته‌جاتِ اهلِ سیاست مرسوم است که در هم‌چه حکایتی، خود را امیرتیمور بدانند و جناحِ روبه‌رو را کم از مور! برای همین بایستی به جِدّ متذکر شد که در حکایتِ مذکور، من، امیر تیمور نیستم… من همان مورم!

هیچ اهلِ مجامله و مداهنه هم نیستم. از این تواضعات کشکی هم که هزار برابرِ تکبراتِ بسته‌بندی‌شده، پروتئین دارند، بیزارم. من به جدّ همان مورم!

هر بار وقتی از سفری به ایران باز می گردم،دوست دارم سر فروبیاافکنم و برخاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم.این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم،برعکس پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی ،خطوط بی راه و بی روح مرزی…خطوط”مید این بریطانیای کبیر”پاره ای از نگاه من،مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه…بلاکش هندوکش…

 

پی نوشت : معرفی قیدار اثر دیگر نویسنده

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

قیدار

نویسنده:
۲۲ خرداد ۹۴

gheydar

قیدار ، نام رمانی است که توسط رضا امیر خانی نوشته شده و نشر افق آن را منتشر کرده است. یکی از کتابهای خوب امیرخانی که مانند بقیه کتابها، صفحات ابتدایی را باید سخت خواند تا در صفحات بعدی لذت برد. تقریبا همه داستانهای امیرخانی همین منوال و شکل هستند و باید زمانی رو صرف درک اصطلاحات و … بکنید. در کل کتاب بسیار خواندنی و جذابی بود. من بی وقفه و در طی ۴ روز خوندمش و به شما هم توصیه میکنم. البته کتاب رو خیلی وقت پیش از حمید گرفتم و سال ۹۳ هم خوندمش.

در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و طالح آمده است… صلحا عاشق حضرت باری هستند… اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین…
می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعیء…. اسم‌ش چیست؟ نمی دانیم… رجل است…معشوق حضرت حق است… اسم معشوق را که جار نمی‌زند… حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می‌کند…

ماجرا مربوط به مرد بامعرفت و جوانمردی است که گاراژ بسیار بزرگی دارد ولی بیشتر از شهرت ثروت ، شهرت اخلاق و معرفت دارد. ماجرا از ازدواج او شروع می شود که خود درش نشانه های عمیقی از معرفت است. نکات عجیب و غریبی در کتاب در نشان دادن معرفت قیدار دیده می شود.

درِ خانه اش به قاعده‌ی رد شدن یک آدم مظلوم همیشه باز است

با اندکی تامل مشخص می شود که قیدار یک شخصیت آرمانی پهلوانی است که به عنوان نماد و الگویی مناسب برای جامعه معرفی می شود. قیدار شخصیت دوست داشتی است که هر چقدر که از داستان پیش میرویم ، بیشتر به او علاقه مند می شویم. قیدار خاصیت جاذبه و دافعه هم دارد و جاذبه و دافعه او شاکله داستان را شکل می دهد. اگر چه داستان هر چه رو به آخر میرود ، تم سیاسی اش بیشتر می شود ولی چیزی از علاقه من به او کم نشد …

گُنده نامی قدم اول است…از گُنده نامی به گَنده نامی رسیدن ، قدم بعدی …قدمِ آخر ، گُم نامی است!

در آخر با خودم گفتم : ای کاش در جامعه مان قیدار هایی داشتیم … شاید هم داریم و همچو قیدار خودمان ،  آشکار نیستند …. توصیه من این است که هر وقت از بی معرفتی ها و نامردیهای این روزهای روزگار ما خسته شدید ، سری به این کتاب بزنید…سخت نگیرید … فقط لذت ببرید …

پی نوشت : تعریف امیر خانی از قیدار به زبان خودش

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , ,

کافه پیانو !

نویسنده:
۲۳ آذر ۸۷

اول بگم که اصلا آدم جوگیری نیستم اونم در مورد مطالبی که یهو بین دانشجوها یا یه تیپ های خاصی رایج میشه . همیشه از این جوگیریهای ناگهانی بدم میومده. خوشبختانه منتقد هم نیستم. از هیچ جناح مزخرف سیاسی تو کشور هم حمایت نمی کنم !!! نوشتن این مطلب هم به اینکه فرهاد جعفری مشهدیه اصلا ربطی نداره.

اینا رو گفتم که بدونین اصلا دلیل خاصی واسه نوشتن این مطلب ندارم و فقط دوست دارم توضیحات من باعث بشه اطرافیانم این کتاب رو بخونن.

یه روز مثل همه روزهای کاری یه کتابی به اسم کافه پیانو رو از  یکی از همکارام گرفتم. قضیه این بود که دیدم این کتاب دستشه و اونم که هنوز نخونده بود ، وقتی هیجان من رو از دیدن این کتاب دید ( من کلا واسه کتاب میمیرم !! حتی اگه لازم باشه کلی از کارای روزانم عقب بیفته به خاطرش ) کتاب رو داد به من که بخونم. من کتاب رو در ۳ نوبت خوندم. کتاب متن ساده ای داره. پیوستگی مطالب خوبه. مرتب و ساده هست. همه داستان مربوط به یک مرد جوونیه که یه کافه داره !! یه دختر فوق العاده ناز داره !!! و … هوا همیشه سرده و من واقعا سردی رو حس کردم. مخصوصا جاهایی که نویسنده داره در مورد اون قهوه ها یا … توضیح میده که چه جوری ساخته یا خورده میشن.

البته مشکلاتی هم داره ، مخصوصا که بعضی جاها خیلی توضیحات زیاد از حد میشه یا حتی بعضی از کلمات به طرز عجیبی Bold میشن تو مطلب. تیپ نوشته حالت وبلاگی داره (واقعا اینجوریه یعنی با داستانهای کوتاهی که من میخونم فرق داره  حداقل ،  اینجوری به نظرم اومد) و نمیشه گفت مثلا داستان بلند هست !!!

نمیدونم اما واقعا کتاب باحالیه. میدونین  ، چیزی که میشه به صورت کلی گفت اینه که این تیپ نوشته نو هست و به شدت مورد پسند نسل جوون. از میون همه کتابایی که میخونم ، این کتاب یه حالت خاصی داره.

اما مشکل از اونجا شروع شده که طیف خاصی از این کتاب حمایت کردن و این کتاب به نوعی شده ابزاری واسه حرف زدن و بحث کردن !! همه وبلاگیا تقریبا راجع بهش نوشتن ( شاید حالا متوجه شدین چرا من اون جملات اول متن رو نوشتم). بین بعضی از آقایون سیاسی هم بحثایی شده. خلاصه ملتی هستیم شاد و خندان و دنبال سوژه. من واقعا امیدوارم همه اونایی که این قدر در مورد کتابش صحبت کردن و نظر دادن حداقل یه دفعه خونده باشند. قصد جسارت ندارم به منتقدان باسواد اما یکی رو دیدم چند روز پیش طوری در مورد فرهاد جعفری صحبت می کرد که انگار یه صهیونیسته !! وقتی باهاش رفیق شدم دیدم اصلا نخونده کتاب رو … تاسف آوره …

مثلا اینجا رو ببینین . من واقعا آقای امیرخانی ( بیوگرافی رضا امیر خانی ) رو به شدت دوست دارم. شاید خندتون بگیره (از این جهت میگم که با فرهاد جعفری زمین تا آسمون فرق دارن )  اما به نظر من اون یه نویسنده واقعا حرفه ایی هست و البته آدم صادق و اهل تلاش. همه اینا رو میشه از کتاب داستان سیستان ایشون فهمید. اما واقعا جوری قضیه رو بعضیا جلوه دادن که انگار این دو کتاب علیه هم نوشته شده. متاسفانه این داستان ادامه دارد …

معرفی کتاب : کتاب با سایز معمولی کتابهای دیگه ، ۲۶۶ صفحه داره و …. نویسندش آقای فرهاد جعفری هستند و نشر چشمه کار انتشار رو به عهده داشته.

این چند خط مربوط به پشت جلد کتاب هست :

یلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن می کردم و علاوه بر این؛ یکبار که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید: ((بابایی تو چه کاره ای؟!)) هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم که بهش بدهم.
یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: ((تا وقتی هنوز زنده ام، چند باز دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسد و من چند بار دیگر می توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: ((خودمم نمی دونم بابایی.))
اما اگر می نشستم و داستان بلندی می نوشتم و بعد منتشرش می کردم؛ می توانستم بهش بگویم: ((اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هرجای دیگری؛ یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشانشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسنده اس. حالا شاید خوب ننویسه، اما نویسنده اس

این کتاب تا الان ۱۰ سری چاپ داشته که چاپ اولش زمستان ۸۶ بوده !!!

این هم یه چند تا لینک ازمنتقدان این کتاب و نویسنده ( من فقط چند تاشو انتخاب کردم ) :

ساروی کیجا ، خواب اقاقیا ، توهم نامه ، بازتعریف ، ویکی پدیا ، زهرا

تا پست بعدی خداحافظ ….

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , , ,