دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

من گنجشک نیستم

نویسنده:
۱۱ آذر ۹۱

به تازگی کتابی دیگر از مجموعه کتابهای مصطفی مستور رو خوندم. قبلا کتابهایی از مستور رو خونده بودم اما صادقانه باید بگم ، این یکی با همه اونها فرق داشت. فرقش در قالب و ساختار بیان داستان نبود. فرقش در موضوع و نحوه پرداختن به اونها بود. البته توصیه من این هست که ابتدا کتابهای دیگه ای از مستور رو بخونید و بعد این رو. اینطوری کتاب براتون بهتر و شیرینتر خواهد بود. برای مثال ، شخصیتهای دانیال ، کوهی ، یاقوت ، مخمل ، ماهان و دانیال و … را در کتابهای  دویدن در میدان تاریک مین و استخوان خوک و دستهای جذامی شناخته ایم! یا بعضی از تعاریف را قبلا در چند روایت معتبر خوانده ایم. کتابهای تهران در بعد از ظهر و روی ماه خداوند رو ببوس نیز هم به نحوی به همین مطالب ، البته با کمی تفاوت ، اشاره دارند.

اما این داستان،  روایت تعدادی انسان که به دلایلی دچار درگیری های فکری شدید و سوالهای بی پایان شده اند [ به قول کوهی ( مدیر آسایشگاه) توی چاه افتاده اند (مانند مصایب چند چاه عمیق در کتاب چند روایت معتبر) ] است که از زبان مردی بیان می شود که بعد از مرگ همسرش افسانه و البته کودک تازه به دنیا آمده اش ، دچار مشکلات ذکر شده می شود. وی توسط خواهرش در آسایشگاه بستری شده است.
در این کتاب هم ، مانند دویدن در میدان تاریک مین ، بارها و بارها ، کوهی تاکید داره که به هیچ عنوان نباید مرحله مهمی از عشق که تماس است ، توسط افراد ساکن در آسایشگاه ، طی بشود و این جرم بزرگی هست.  و باز هم مانند استخوان خوک و دستهای جذامی ، دانیال دیوانه ای است که درگیر مسایل عشق و … است و البته به نظر من دیدگاهش بسیار ارزشمند است.

کتاب با این جمله عالی آغاز می شود : دانیال نازی : وقتی نمیتوانی ، قواعد بازی را تغییر دهی ، پس خفه شو و بازی کن

بخشهایی از کتاب :

جاهایی را سراغ دارم که مرگ در آنها لانه کرده. اسم‌شان را گذاشته خانه‌های مرگ. انگار بازی شطرنج است و تو مهره ای هستی که باید با دقت و احتیاط گام برداری. باید چنان با احتیاط حرکت کنی تا مبادا در خانه‌هایی پا بگذاری که در تیررس اسبی، فیلی یا وزیری هستند … . وقتی قرص سیناوری را توی دست می‌گیری، می‌توانی لای ذرات آن مرگ را ببینی که خودش را جمع و جور کرده و کمین کرده است لای قرص و منتظر است تا او را ببلعی و تمام. جایی که اکسیژن نیست، یکی از خانه‌های دائمی ‌اوست. دخترم در آن خانه مُرد»

مدتها است که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر میکنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مُرد. این روزها اگر منتظر چیزی باشم احتمالا مرگ است که گاهی احساس میکنم مثل یک آدم کش حرفه ای دارد در به در دنبالم می گردد.

پی نوشت : آنچه من از کتابهای مستور خوانده ام و اینجا نوشته ام.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,