دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

زوزه گرگ

نویسنده:
۲۴ آبان ۸۹

هوا سرد و آسمان تاریک بود. من ، تنها ، در پیاده روی سرد خیابانی در وسط شهری بزرگ میگذشتم. باد سرد تندی بر صورتم میخورد و سرمایش تا مغز استخوانم را میسوزاند . با شنیدن صدای زوزه گرگ ، ترس هم بر من چیره شد و دیگر تنها نبودم.
پیرمرد دستفروشی با لبخند تلخی به چشمان من خیره شده بود. تلخی لبخندش گرمتر از سردی هوا بود. ظاهرا سرما بر او چیره نشده بود.
مرد تنومندی که چهره خود را پوشانده بود ، نیز به جمع ما اضافه شد. با تامل اسلحه اش را بیرون آورد و گلوله ای را در مغز پیرمرد خالی کرد. یک قطره از خون پیرمرد بر روی صورت من پاشیده شد.
پیرمرد لبخند بر لب داشت.
مرد صورت پوشیده ، پیرمرد مرده را به داخل باغچه انداخت و خودش جای او نشست.
مرد صورت پوشیده ، احتمالا حالا لبخند میزد!!!
صدای زوزه گرگ هم میامد.
من نگاهم را دزدیدم و از آنجا رد شدم. باد سرد پایانی نداشت. کمی جلوتر همان پیرمرد مرده را دیدم که معرکه ای گرفته بود تا پولی در بیاورد. و بلند بلند همه را به سمت خویش فرا میخواند. هنوز هم میخندید.
صدای زوزه گرگ هنوز هم میامد.

پی نوشت : این رو باید تو دسته مزخرفات ناگهانی ذهنی بزارم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         ,