دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

دیدار با معلم عشق ، بعد از ۲۲ سال

نویسنده:
۱۵ مهر ۹۰

چند هفته پیش ، فرصتی دست داد ، تا سفر کوتاهی به یزد داشته باشم. شهری که در آن متولد شدم و دوره تحصیلات ابتدایی هم در آنجا بودم. مدتی قبل تر از این سفر ، ۲ تا از همکلاسی های خودم رو با کمک فیس بوک پیدا کردم. محمد و حمید ، هر دو از دانش آموزان نخبه کشور هستند و الان هم در جایگاه خوب و موفقی هستند. (آرزو میکنم روزهای بهتری پیش رو داشته باشند)

از حمید ، آدرس چند سال پیش آقای بهاریه ، معلم کلاس اول خودم رو گرفته بودم. با خودم فکر میکردم میشه  ایشون رو راحت پیدا کرد . بعد از اینکه به یزد رسیدیم ، برنامه ریزی کردیم و یک روز رو رفتیم به دنبال ایشون. پدر هم همراهی میکردند من رو. سوغات ناچیزی هم با خودمون برده بودیم که صرفا دست خالی نباشیم. حدود ۴ ۵ ساعتی طول کشید ، خیابان های یزد رو طی کردیم ، کلی مدرسه و اداره آموزش پرورش رو گشتیم و سرانجام ایشون رو پیدا کردیم ! جالب این بود که من صدای ایشون رو از تو راهرو شنیدم و مطمین شدم که استاد رو یافته ایم !

طفلک استاد بعد از دیدن ما ، ما رو نشناختند ، و پدرم هم کمی سربه سرشون گذاشتند ، اما بعد از شنیدن اسم من ، بلافاصله من رو شناختند !! و گفتند آقای محمدرضا فلاح !! ردیف دوم ، سمت راست !!!!!!!!  گویی همین دیروز بوده است ! متعجب گفتم بله استاد !  و دست استاد رو بوسیدم و ایشون هم سعی کرد نزاره و بعدش هم چند ثانیه ای نگاه کردند و خلاصه وضعیتی بود !! یکی از همکاران استاد هم اشکشون دراومده بود و احساساتی شده بود شدید !!! در حدی که گفت: ای کاش دوربین ها اینجا بودند !! ( نردیک بود بزنم زیر خنده از حرف این بنده خدا !! )

یک ساعتی رو در خدمت استاد بودیم ، استاد یکی دوباری از من پرسیدند ، خیلی پیر شدم نه ؟ عرض کردم خیر ، فقط رنگش سفید شده … از خاطرات بسیاری استاد گفتند و منم یکی دو تایی رو گفتم از دوره تحصیل با ایشون و البته گفتم که روز اول هم شعری برامون خوندید و ما رو بردید سر کلاس به همراه کمی حرکات موزون که در همین لحظه استاد بلافاصله شعر رو با صدای بلند خوندند.

حس خوبی بود ، دیدن استادی بعد از سالها ، موهای سپید استاد ، و خنده از ته دل او، خیلی لذت بخش بود.

تو این سفر حمید رو فرصت نشد ببینم ، اما یک بعدازظهر به یاد ماندنی با محمد داشتم که با هم به مدرسه دوران دبستانمون رفتیم و بعدش هم به کافی شاپ باغ دولت آباد یزد رفتیم ( که انصافا خیلی هم بهش رسیدن)، که یک مکان بسیار زیبا و تاریخی هست رفتیم. دست محمد عزیز درد نکنه 🙂

چند تا عکس گذاشتم تو فیس بوک برای این دیدار 🙂 ( اینجا )

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , , , ,

جامعه ای بدون جشن و مردم غم زده !

نویسنده:
۲۲ شهریور ۸۸

داشتم عکسای جدید سایت بوستون رو میدیدم (بوستون رو قبلا اینجا معرفی کردم) ، عکسهایی رو دیدم مربوط به آلبوم یکی از جشنهای معروف مردم هندوستان !!!! چند وقت قبلش هم عکسهای مربوط به مسابقات گاوبازی در اسپانیا !! و قبل تر از اون مراسمی در انگلیس و و و و و !!!

برای لحظاتی به این فکر فرو رفتم که توی یک کشوری که بیش از ۵۰۰۰ سال قدمت داره ، چرا هیچ جشن و مراسمی برگزار نمیشه!!  آخه سخته واسه آدم که توی هندوستان جشنی با این شکوه و به اون سادگی برگزار بشه و مردمش از ته دل بخندند اما اینجا و با این همه دب دبه و ادعا و حکومت دینی و … هیچ وقت مردم با هم نخندند !! شما واقعا روزی رو یادتون هست که همه با هم و دست جمعی در شهری یا … بخندند و روزی رو خوش سپری کنند !؟!؟ منظورم از جشن ، مراسم شادیه که بدون دردسر برگزار بشه و همه مردم به نوعی حضور خودشون رو در اون مراسم مفید و لذت بخش بدونن و درواقع با شرکت در اون هم روزی رو شاد باشند و هم اینکه به گذشتشون افتخار کنند.

یادمه قدیمی تر ها که اتفاقا یزدی هم بودند تعریف می کردند که ۴۰ ۵۰ سال قبل هنوز مراسمی اگر چه باشکوه نبوده اما هر ساله در بعضی از ماه ها انجام می شده. مثلا مهر ماه یا اردیبهشت و …

متاسفانه الان هیچ برنامه شادی در تقویم کشورمون وجود نداره و این دلمردگی و ناراحتی بارزی که از چهره همه مردم دیده میشه شاید به خاطر همین مساله هست ! برنامه هایی هم که وجود داره همه یا به ضد دینی بودن یا به ضد عرف بودن محکوم میشن. (البته واقعا گاهی هم هست و عده ای سو استفاده می کنند ) مثل چهار شنبه سوری که بی سر و سامان ترین مراسم در دنیا هست که هیچ کس کنترلی روش نداره و فرصتیه برای اینکه پلیس ایران بی کلاس بودن خودش رو نشون بده و عده ای از مردم عقده ای هم خودشون را با تخریب اعصاب مردم تخلیه کنن !!

در حالی که اگر مسوولین کشور ما ( که به هیچ چیز شاد و مردم پسندی اعتقاد ندارند ) این تهدید رو تبدیل به فرصت می کردند ، اونوقت میتونستن بسیار از مزایای اون استفاده کنند. افسوس از همه تهدیدهایی که تهدید می مونن و هرگز به فرصت تبدیل نمیشن !

و البته چهارشنبه سوری ، مشت نمونه خروار است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , , , , ,

لنگ کفش حامد

نویسنده:
۱۰ شهریور ۸۸

فوتبال بازی کردن در دوران کودکی جذابیتی داره که غیر قابل وصفه
میتونین تصور کنین که چی باعث میشه ۱۰ ۱۲ تا پسر بچه ۸ تا ۱۳ ساله توی گرمای ۴۰ درجه تابستون شهر یزد !!! جمع بشن و توپ پلاستیکیشون رو درست کنن و گاهی حتی تا ۸ شب با هم بازی کنن. و فقط تاریکی شب و غروب خورشید اونا را از هم جدا میکنه !
البته در این حین گاهی با برخوردهای شدید خانواده با بیان این سوال که مگر تو خونه زندگی نداری ؟ مگر تو انسان نیستی ! مواجه میشدن طفلکا !!

دارم از دوران کودکی خودم میگم. یادش بخیر چه فوتبالهای شیرینی بود. داشتم عکسهای سایت بوستون رو میدیدم ( که اینجا کامل ازش گفتم واستون) که رسیدم به آلبومی با نام فوتبال در آفریقای جنوبی و چند تا عکسش من رو به یاد اون دوران و این خاطره ای که در زیر میخوام براتون بگم انداخت.

یادمه یک روز مسابقه داشتیم !! حالا با کی ؟ با بچه های ۲ تا کوچه اونورتر !
از چند روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم و تمرین میکردیم که مثلا چه مسابقه مهمی داریم ! روزش خدا خدا میکردم که عصر اونروز مهمونی نریم و بازی رو حتما باشم. حالا فک کنین که هر روز هم خانواده های ما و کوچه اونوریا همدیگه رو توی کوچه یا نونوایی یا … میدیدن !
صبحش که داشتیم تمرین میکردیم یک لنگ کفش من پاره شد و از اونجایی که توی زمین خاکی بازی میکردیم واسه عصر نگران بودم که نکنه نتونم بازی کنم و عصرش کمی از بازی نگذشته بود که  دیدم پای چپم درد گرفته و زخم شده.
ناراحت بودم و میخواستم بیخیال بشم. اما دیدم حامد (پسر همسایه بغلیمون و به قول خودش حامد روماریو !!!)  لنگ کفش چپ داداش کوچیکش ( که اسمش حمید بود و بازیش نمی دادیم معمولا !!! ) رو پوشید واسه پای چپ خودش ( طفلک تنگشم بود اما هرجور بود پوشید دیگه ) و کفش پای چپش رو داد به من و من خیلی حال کردم از این کارش !
ولی در نهایت ما با کلی دعوا و … بازی رو بردیم و تیم حریف کل کل کرد که هفته دیگه باز مسابقه بدیم اگه مردشیم و این داستان ما ادامه داشت !
( البته این دعواها همیشه هم اتفاق می افتاد و آخرش هم آشتی می کردیم )

الان سالهاست که توی اون شهر زندگی نمی کنم و دیگه از حامد و حمید خبر درستی ندارم فقط میدونم که حامد ازدواج کرده !! و دیگر هیچ !


( عکسها از سایت بوستون مربوط به سوژه فوتبال در آفریقای جنوبی هست )

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس , ورزشی

         , , ,

ترافیک و فرهنگ ما …

نویسنده:
۱۳ دی ۸۷

خیلی راجع به این مساله حرص میخورم. عصبی میشم و فکر میکنم و گاهی به خودم میگم اگه روزی کاره ای بشم واسه حل این معضل چی کار میتونم بکنم.(البته دیگه مطمینا کاره ای در این زمینه نمیشم مگر اینکه سازمان ترافیک استخدام بشم !!!!)

اما مساله مهمتر و نگران کننده تر رعایت نکردن قوانین ساده و معمولیه و اینکه ما ایرانیا همیشه وقت کشی می کنیم و کارامون دقیقه ۹۰ هست اما واسه رانندگی همیشه دیرمونه و عجله داریم.

نظمی که در عکس بالا هست تقریبا یک رویای دست نیافتنی واسه شهریه که توش زندگی می کنم. مشهد شهریه که بدترین نوع رانندگی و پایین ترین میزان تحمل کردن ترافیک توسط مردم هست. سالها پیش که کودک بودم و یزد ساکن بودم، ترافیک خاصی نبود و الان هم که ترافیکه مردم آرومی هستند و واقعا همدیگه رو شکنجه نمکنن. سمت راست چهار راه ها همیشه بازه و مردم وقتی به سر چهارراه میرسن آروم میشن ، حتی کرمان هم که ۲ ۳ بار واسه یا ماموریت کاری رفته بودم مردم اصلا بوق نمی زدند و به هم راه میدادند و … . اما کافیه شما تو مشهد زندگی کنین. ماشین بدون بوق یعنی ماشین بدون بنزین ، سمت راست چهار راه همیشه بسته هست ، اوناییم که میخان سمت راست برن دستشون رو بوقه تا سبز بشه چراغ و راهشون باز بشه و … .

خسته کننده هست

حق تقدم اصلا تو این شهر معنی نداره ، کافیه به یکی که با سرعت ۱۰۰ تا از فرعی میاد به اصلی یه اعتراض کوچیک بکنی ، اونوقت تا چراغ سو بالا نندازه رو چشت و سرویست نکنه ول نمی کنه !!! و این داستان سر دراز داره ….

آخه تا کی ؟ چرا عوض نمیشیم !!!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , , , ,