آرشیو برای بخش : خاطره

چندی پیش فرصتی شد تا با حمید عزیز به برج مراقبت فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بریم. دوست مشترکی که در برج مشغول به کار هستند ، با سختی فراوان این شرایط رو فراهم کرد و ما رو شرمنده لطف و محبت خودش کرد.
حدود ۱ ساعت توی برج بودیم و از نزدیک عملکرد برج رو دیدیم. واحدهای Ground و Tower و Approach رو تونستیم ببینیم و عزیزانی که در اونجا مشغول به کار بودند.
واحد Approach از همه واحدها پرکارتر به نظر میومد و دوستی که اونجا بود به سختی تونست با ما احوالپرسی کنه.
اونجا تونستیم AREA های مختلفی که قبلا آشنا شده بودیم رو ، به صورت واقعی روی مانیتورهای Tower Mans ببینیم. همینطور اشیایی مثل Light Gun رو هم همینطور که خیلی جذاب بود. رادارها و عملکرد هر کدوم هم جذابیت خاص خودش رو داشت.
یکی از بینظیر ترین موارد خوش آیند برج مراقبت ، دیدی هست که وجود داره ! یک دید فوق العاده خاص ، باز و جذاب که میتونید جزئیات کامل Landing و Take off های هواپیماها رو ببینید.
روز بسیار خوبی بود.
متاسفانه محدودیت عکاسی باعث شد که فقط همین یک عکس رو بگیریم.

چند هفته پیش ، فرصتی دست داد ، تا سفر کوتاهی به یزد داشته باشم. شهری که در آن متولد شدم و دوره تحصیلات ابتدایی هم در آنجا بودم. مدتی قبل تر از این سفر ، ۲ تا از همکلاسی های خودم رو با کمک فیس بوک پیدا کردم. محمد و حمید ، هر دو از دانش آموزان نخبه کشور هستند و الان هم در جایگاه خوب و موفقی هستند. (آرزو میکنم روزهای بهتری پیش رو داشته باشند)
از حمید ، آدرس چند سال پیش آقای بهاریه ، معلم کلاس اول خودم رو گرفته بودم. با خودم فکر میکردم میشه ایشون رو راحت پیدا کرد . بعد از اینکه به یزد رسیدیم ، برنامه ریزی کردیم و یک روز رو رفتیم به دنبال ایشون. پدر هم همراهی میکردند من رو. سوغات ناچیزی هم با خودمون برده بودیم که صرفا دست خالی نباشیم. حدود ۴ ۵ ساعتی طول کشید ، خیابان های یزد رو طی کردیم ، کلی مدرسه و اداره آموزش پرورش رو گشتیم و سرانجام ایشون رو پیدا کردیم ! جالب این بود که من صدای ایشون رو از تو راهرو شنیدم و مطمین شدم که استاد رو یافته ایم !
طفلک استاد بعد از دیدن ما ، ما رو نشناختند ، و پدرم هم کمی سربه سرشون گذاشتند ، اما بعد از شنیدن اسم من ، بلافاصله من رو شناختند !! و گفتند آقای محمدرضا فلاح !! ردیف دوم ، سمت راست !!!!!!!! گویی همین دیروز بوده است ! متعجب گفتم بله استاد ! و دست استاد رو بوسیدم و ایشون هم سعی کرد نزاره و بعدش هم چند ثانیه ای نگاه کردند و خلاصه وضعیتی بود !! یکی از همکاران استاد هم اشکشون دراومده بود و احساساتی شده بود شدید !!! در حدی که گفت: ای کاش دوربین ها اینجا بودند !! ( نردیک بود بزنم زیر خنده از حرف این بنده خدا !! )
یک ساعتی رو در خدمت استاد بودیم ، استاد یکی دوباری از من پرسیدند ، خیلی پیر شدم نه ؟ عرض کردم خیر ، فقط رنگش سفید شده … از خاطرات بسیاری استاد گفتند و منم یکی دو تایی رو گفتم از دوره تحصیل با ایشون و البته گفتم که روز اول هم شعری برامون خوندید و ما رو بردید سر کلاس به همراه کمی حرکات موزون که در همین لحظه استاد بلافاصله شعر رو با صدای بلند خوندند.
حس خوبی بود ، دیدن استادی بعد از سالها ، موهای سپید استاد ، و خنده از ته دل او، خیلی لذت بخش بود.
تو این سفر حمید رو فرصت نشد ببینم ، اما یک بعدازظهر به یاد ماندنی با محمد داشتم که با هم به مدرسه دوران دبستانمون رفتیم و بعدش هم به کافی شاپ باغ دولت آباد یزد رفتیم ( که انصافا خیلی هم بهش رسیدن)، که یک مکان بسیار زیبا و تاریخی هست رفتیم. دست محمد عزیز درد نکنه
چند تا عکس گذاشتم تو فیس بوک برای این دیدار
( اینجا )

چند روز پیش ، با حمید و امید و مهدی و البته نازنین خانم ، رفتیم نمایشگاه السیت. السیت یا شهر الکترونیک ، یکی از نمایشگاه های تر و تمیزی هست که در مشهد هر سال برپا میشه و عموما شرکتهایی که به نحوی در این راستا ، فعالیت می کنند غرفه میگیرند.
بعد از مدتها میتونم بگم نمایشگاهی رفتم که خیلی بهم خوش گذشت، به چند علت
۱ - خیلی شلوغ نبود و فضای حرکت مناسب بود
۲ - موزیک دوب دیس دوب دیس !! اصلا وجود نداشت !!!! این بهترین مزیت این نمایشگاه بود !
۳ - غرفه ها شیک و مرتب بودند
تقریبا از هر چند غرفه ای که عبور میکردیم ، دوستان عزیز و قدیمی خودم رو میدیدم که خیلی باعث خوشحالیم شد.
از اتفاقات جالب این بود که به صورت عملی wii رو تجربه کردم. wii یک ابزار بازی خیلی باحال هست که معمولا به صورت خانوادگی، میشه بازی کرد. مثلا میشه ۲ نفر با هم تنیس یا بولینگ بازی کنن ! البته قبل از اینکه به نمایشگاه بریم، مهدی wii رو بهم معرفی کرده بود و تونسته بودم ویدیوهایی رو ازش ببینم.
دیروز چند تا wii توی نمایشگاه بود و صرفا برای سرگرمی بچه ها گذاشته بودند، البته این کار زیبا با همت شهرداری مشهد انجام شده بود. دوست عزیز مهندس منصوری هم که توی همین غرفه فعالیت میکردند ، لطف کردند و فرصتی رو در اختیار قرار دادند برای اینکه من و حمید بتونیم بازی کنیم ! تنیس ! و اینطوری شد که من و حمید با هم تنیس بازی کردیم و البته من برنده شدم !!
توی یکی دیگه از غرفه ها هم فوتبال دستی های جدید و شیکی بود که بازم بازی کردیم و البته تیم حریف که ۲ نفر انسان فوق حرفه ای و غریبه بودند ، ما رو له کردند ! البته ما ۲ گل هم زدیم که ۲۰ گل دریافت کردیم !!!!
تعداد زیادی کاتالوگ و بروشور هم گرفتیم که قرار شد با مهدی بشینیم بررسی کنیم و ببینیم کدوما بیشتر به کارامون کمک میکنه.
پی نوشت : حمید آلبوم تصاویر این بازدید رو توی پیج خودش توی فیس بوک به اشتراک گذاشته

نوشته شده در قسمت :
خاطره,
عکس توسط :
خودم


چند روز پیش مامانم ، با یک دختر عرب ، اهل سوریه آشنا شدند و هنوز ۲ هفته ای نگذشته بود که این خانم با خانواده ما صمیمی شد. طفلک غربت اذیتش کرده بوده احتمالا. خلاصه بعد از کمی گپ زدن (که خانم ها عاشق این کار هستند) ،متوجه شدیم که ایشون ساکن تهران هست و بعضی از پروازهایی که شوهرش به مشهد داره،باعث میشه تا چند روزی ایشون رو به مشهد بیاره و در هتل پردیسان ساکنش کنه. و سپس در بازگشت، باز به تهران برن با هم. ظاهرا این تیپ سفرهای هوایی برای این خلبان زیاد هست. الله اعلم !
ماجرایی که میخام بگم مربوط میشه به یک مشکل بسیار جالب از زندگی این زوج. ماجرا از این قرار بود که این خانم عرب سوری ، که شوهر ایرانی دارد ، مدتی در کویت زندگی میکرده و در آنجا با مرد ایرانی که خلبان بوده است آشنا شده و ازدواج میکنند. چند سالی از ازدواجشون میگذره، که آقای کاپیتان از هواپیمایی کویت اخراج میشه ! وقتی میاد خونه واسه خانمش تعریف میکنه وخانمش هم ناراحت میشه. خلبان تعریف میکنه که به این خاطر اخراج شدم که تو پروازهام همیشه گفتم ، بر فراز آبهای خلیج فارس یا خلیج همیشه فارس در حال پرواز هستیم (از این صحبتهایی که خلبان ها میکنند در طی پرواز). هواپیمایی چند بار تذکر میده که شما باید بگی خلیج ع_ر_ب_ی ! یا این رو قبول کن یا اخراج ! اونم میگه اخراج !
خانمش میگه ، خوب اشتباه کردی ! این خلیج همیشه ع_ر_ب_ی بوده ! ببین چقدر کشور عربی این دور و بر هستند ! آقای کاپیتان هم عصبانی میشه و بحث بالا میگیره !! خلاصه بعد از بحث طولانی کار به طلاق میرسه !!!!! و مرده از حرفش کوتاه نمی اومده ! در همین کش و قوس ، خانمه که شوکه بوده ، سعی میکنه تا به شوهرش بگه اصلا چه فرقی میکنه ؟ بگیم خلیج !! خیال راحت ! اما کاپیتان کوتاه نمیاد و میگه یا میگی خلیج فارس یا طلاق !!!!
القصه ، خانم مورد نظر میگن که بیا بریم سفر و این بحث رو تمومش کنیم ! خلبان میگه میریم فرانسه و موزه ها رو میبینیم !! و بعد از رفتن به موزه ، نقشه های بسیار بسیار قدیمی رو به همسرش نشون میده که روش نوشته شده : خلیج فارس !! اونجاست که اون خانم قانع میشه و داستان ختم به خیر میشه !!
به این میگن خلبان مَرد !!

به روایتی ۱۵ آذر شروع اولین روز ۲۹ سالگی من بود. ( ۲۹ سالگی ؟؟؟؟؟ پیر شدیم رفت ) . آن چه گذشت و آن چه خواهد آمد. مساله این هست.
اما جدا از همه این بحث ها ، دوستان عزیز در سراسر جهان ، من و شرمسار لطفا و محبت خودشون کردند. حقیقتا خیلی شرمنده این همه محبت شدم. وبلاگ ، اس ام اس ، ایمیل ، فیس بوک ، حضوری و تلفنی محبت خودشون رو نشون دادند. عزیزانی هم که کادو برای من گرفتند ، حقیقتا انتظارشو نداشتم ، ایشالله بتونم جبران کنم. کادوهای دوستان عزیزم ۲ تا کتاب بود که یکی از یکی بهتر بود.
برنامه تولد در باشگاه ایروبیک و یوگا ، حقیقتا خیلی عالی بود و از استاد توکل عزیز خیلی ممنونم که این برنامه رو ترتیب دادند.
یکی از چیزهای باحالی که توی شرکت ما قانون هست ، اینه که روز تولدشون ، کارمندا ، تعطیل هستند ! این خیلی لذت بخشه. از مدیریت شرکت هم که علی رغم فشارهای کاری زیاد ، این روز به مرخصی من اختصاص دادند ممنونم.

گاهی برای خلاص شدن از غصه های ناشی از مشکلات روحی (که وجودمان را فرا میگیرد و روحمان را در انزوا میخورد و میتراشد) ، تصمیم بر انکار یا دوری از ریشه آن مشکل میگیریم .
مثلا عطری که مرا یاد او می اندازد و او در واقع همان کسی هست که جوانیم را به باد داد ! (مثلا عرض میکنم) یا موزیکی که با آن هزاران خاطره تلخ وشیرین دارم ، یا مثلا فرض کنید مسجدی که مراسم فوت عزیزی را در آن برپا کردیم. و بسیار بسیار زیاد هست از این جور چیزا ! خوب اولین راهی که به نظر میرسد این هست که تا میتوانیم دوری کنیم از این خاطرات و البته عوامل یادآوری آنها ! و این اولین و ساده ترین راه است !
من این راه را به ایستادن زیر درخت بی برگی به جای ایستادن بر زیر آسمان ، در هنگام بارندگی میدانم ! یعنی عملا فکر میکنی که خیس نمی شوی ! اما خیس می شوی ! تازه اگر بتوانید درختی را پیدا کنید ! و تازه دوری از بعضی از این حالتها ( مثلا آن بوی عطر گفته شده ) اجتناب ناپذیر است !
راه حل چیست ؟
تجربه شخصی ام میگوید، این (راه دوری و فرار) راهش نیست ! راهش جنگیدن و کشتن احساسی است که به سراغ شما میآید و البته احتمالا بسیار قوی است ! این راه در ابتدا خیلی سخت به نظر می رسد اما باید رفت ! یعنی میدانید ، چاره ای نیست ! باید رفت و گریست و دید و چشید و تمرین کرد تا بتوان نفس کشید! موزیکی که زمانی با او بوده اید و الان برایتان تلخ شده است ، را هزار و یک بار گوش بدهید ! بار هزار و یکم دیگر حسی نسبت بهش ندارید !
این حرفها را از روی خوشی یا ریلکسی نمی زنم ، اینها حاصل ماه های زیادی از روزهای خاصی از زندگی هست. معتقدم این راه ها باید گفته شود تا حداقل برای دیگری به درد بخورد!
پی نوشت : بعضی از حرفها تلخ است و به دل نمی نشیند، اما این را هم میدانیم که همه زندگی خوشی نیست .
پی نوشت : ترانه آی یارم بیا ، از کارهای کیوسک رو شدیدا توصیه میکنم ! (این پست رو واسه این نوشتم اصلا !!!)
اینجا و اینجا

دوستم علیرضا، که چند روزی رو به خاطر سکته مغزی تو بیمارستان بستری شده بود، امروز مرخص شد و شکر خدا حالش خیلی بهتر هست و بعد از چند شب میتونه تو خونه خودش بخوابه و استراحت کنه.
نکته ای که باعث شد تا این پست رو بنویسم ، مساله بیمارستان دولتی ی بود که علیرضا توی اون چند روزی رو بستری بود. ظاهرا در مورد مغز و اعصاب بیمارستان مورد نظر، در بین بیمارستانهای استانهای خراسان سرآمد هست (هر ۲ استان) و دکترهاش هم دکترهای خوبی هستند. خانم علیرضا به خاطر شرایط همسرش ، مجبور بود ساعات زیادی رو توی این محل بگذرونه و خوب گهگاهی با من در مورد این بیمارستان صحبت میکرد و البته نیازی به صحبت هم نبود زیرا چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود !! (زمان ضرب المثل رو خودم تغییر دادم)
شلوغی بیش از حد ، کثیفی دیوارها ، عدم نظم در ورود و خروج ، عدم وجود محل مناسب برای کسانی که در بخش برای مراقبت مریضاشون میان، عدم رسیدگی مفید به بیماران (البته ICU تا حدی بهتر بود). تعدد سوسکهای قهرمانی که به راحتی مراجعین عبور و مرور میکردند مخصوصا شبها ! تخت های سرگردانی که مریضی با درد فراوان بر روی آن خوابیده بود و هر لحظه همانند خودرویی که تست سرعت می شود از میان انبوه مردم و مراجعین حرکت داده میشد و باید شانس می آورد که دستش که آویزان شده بود از روی تخت به دری یا دیواری نخورد و فریادش بلند نشود (هنوز صدای ناله پیرزنی دستش چنان محکم بر تخت معلق !! دیگری خورد در گوشم هست).
اما شگفتی وقتی بود که این صحنه را دیدم ! شاید باور نکنید و بخندید !! من هم اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم !
حدود ساعت ۳ بعداز ظهر بود (شاید کمی دیر تر و شاید هم کمی زودتر) که صدای دلر و اره و صد جور چیز پرسر و صدا و … را شنیدم ! از شدت این صدا سرم داشت درد میگرفت ! میدانید صدا از کجا بود ؟ پشت دیوار ICU !!! در ساعت استراحت بیمارانی که باید در سکوت مطلق باشند و در آرامش !! باورم نشد !
با همسر علیرضا بیرون آمدیم و در راهرو صحنه مذکور را دیدیم ! جوانی شاد و سرمست مشغول کارهای فنی بود !!!
و احتمالا در دلش میگفت : گور بابای همه ! صدا را عشق است !
پی نوشت : عکس بالا رو از یک سایتی پیدا کردم و مربوطه به بیمارستان مذکور نیست.

چندی پیش ، خانم یکی از آشنایان نزدیک بهم زنگ زد و گفت که خواهرم داره فارغ التحصیل میشه و اگر میشه پروژه فارغ التحصیلیشو واسش انجام بده !! من هنگ بودم که چطور میشه پروژه فارغ التحصیلی رو انجام بدم و مگر چه فکری میکنند در مورد پروژه پایان دوره ؟!؟
به ناچار گفتم خودشون تماس بگیرند تا صحبت کنیم.
چند ساعت بعدش تماسی برقرار شد و من فهمیدم که کلا پروژه بهانه ای بیش نیست و استاد تقریبا میخاد ببینه که یک کاری انجام شده (که البته بعدا فهمیدم استاد همون رو هم نمیخاسته ببینه) .
من یکی از پروژه های دلفی رو ردیف کردم و واسش مرتب کردم و گفتم فلان روز بیاین شرکت ، بهتون تحویل بدم.
و روزی که اومدند دیدم کار پیچیده تر از این حرفاست و اصلا مفاهیم برنامه نویسی رو باید در ابتدا گفت (مثلا آبژکت چیه ! چرا خصوصیت داره ! event چیه و … ) و وقتی دیدم تمایلی برای این قضیه هم نیست ، کلا بیخیال موضوع شدم و ایشون هم همینطور !! درآخر کلیاتی رو توضیح دادم و ایشون گفت از روی کتابی که داره چک میکنه و میخونه و یاد میگیره و اگر سوالی بود تلفنی میپرسه.
اون روز تموم شد و ایشون با پروژه رفت شهر مورد نظر تا تحویل استاد بده . یکی دو روز بعدش زنگ زد و گفت اگر میشه یک نمودار یو ام ال و اینا هم باشه خیلی خوب میشه ! اونا رو هم همونروز حاضر و ارسال کردم به ایمیلش !
۲ ۳ روز بعدش زنگ زد و تشکر که ۲۰ شدم و …
من با تعجب فراوان گفتم تونستید برسونید به دست استاد؟ گفت نه و از زیر در انداختم داخل !!! اتاق
گفتم مگه میشه ؟ گفت حالا که شده و من فارغ التحصیل شدم و …
خیلی توی فکر فرو رفتم که واقعا چرا باید سیستم آموزشی ما اینقدر بی ارزش شده باشه ؟ چرا ؟
خبر بدتر این بود که چند وقت بعدش فهمیدم ایشون استخدام آموزش پرورش شده و به دبیرستانی های رشته کامپیوتر ، برنامه نویسی مقدماتی رو یاد میده !!!!
دیگه وقتی این خبر رو شنیدم ، باخودم گفتم سیستم آموزشی ما حتی ارزش فکر کردن هم نداره

همینطوری حال کردم دوباره شروع کنم به نوشتن ، شاید به خاطر احترامی که واسه پاییز قایلم ، شاید هم به خاطر احترامی که واسه خودم قایلم !
قالب رو عوض کردم ، عکس بالاشو هم باید عوض کنم ! باید یک عکس سبز درختی یا گل آفتابگردان خیلی زرد بزارم بالا.
لیست پیوندها رو هم درست کردم ! چرا بعضیا مرده اند ؟ البته مهم هم نیست ! مردن وبلاگی کاملا طبیعی هست !
کلی کامنت تایید نشده داشتم ! بعضیاش سوال و تبریک و تبادل لینک بود که باید ایمیل بزنم بهشون.
بقیش از این بچه حزب اللهی هایی بود که احتمالا چون دیر جوابشون رو دادم فکر میکنن کم آوردم ! کلا بیخیال شماها دسته دوم ! کلا گفتم ! یعنی اصلا مهم نیستید!
ویش لیست کتابهام رو نگاه کردم ! خوبه ! لیستم متنوعه و باید خوندن رو شروع کرد دوباره ، با تاخیری ۲ ۳ ماهه ، خواندن از نوعی که دوست دارم ! خواندن بدون نیاز به هیچ قید و بندی ! گور بابای همه قید و بندا ! آره بابا ولش کن !
به قول عزیزی که میگفت : خودسانسوری ممنوع ! آره ممنوعه !
تصمیم بر این شده است که فعلا به سیاست فکر نکنم ! اما مگر میشود
همه ذهن من شده این حرفهای بیهوده این و آن !
اصلا گور بابایتان ! بی رو دربایستی گفتم ! خسته شدم از همه شماها ! به قول یکی از امین ها :
جای مردان سیاست، بنشانید درخت که هوا تازه شود.
که در استاتوس فیس بوکش نوشته است و من جدی به این فکر میکنم که چرا اینگونه نیست ، فکر کنید مثلا به جای آقای رئیس ___ (بیا خوبه حالا ؟ )یک درخت کاج بود ! چه مفید بود واقعا ! یا مثلا به جای همسر ایشان یک سری گل شقایق قرمز بود که چشم را برای ساعتهای زیادی نوازش میکرد !
میدانید ! مساله واقعا سیاست نیست ! مساله سیاستمداران هستند که سیاستندار هستند
رادیو جوان (مال اونوریا رو میگما) هم دیگه مثل قدیما فاز نمیده ، هرچند گهگاهی با ترانه ای جدید ، قلقلکی میده دلم رو اما قدرتش کم شده !
——————-
و اما سخت تر از همه این مسایل بالا که همانند پلک زدنی در تماشای یک فیلم سینمایی هستند، خاطره است ! خاطره اسم شخص نیست قاعدتا!
خاطره اون قسمتی از زندگی هست که ، مرتبا میاد روی اعصاب و بر اساس شرایط شکل گیری اون خاطره ، یک سوال از نوع دابلیو اچ از خودتون میپرسید ؟
مثلا : چرا ؟ چه جوری ؟ چه وقت ؟ کجا؟
البته به جای کجا شاید بهتر باشه بگیم ، کدوم محل لعنتی ؟!
مثلا چالیدره با اون سد و مرغابی های لعنتی !
یا به قول دوستی ، خیابان اسرار با درختهای لعنتی !
( لعنتی صفتی توصیفی هست در اینجا ، برداشت مثبت و منفیش بستگی به خودتون داره )
مشکل این خاطره ها از بین رفتن پلن ها هم هست !
————
امیر رفته مالزی ! یکی از ۱۰ امیری که میشناسم ! این یکی وب دزاینر هست و وب مستر ! تصمیمش رو گرفت و رفت ! مثلا همه اون دوستایی که رفتند ! یک هو هم رفتند ! با همسر و ۲ دخترش !
الان که نگاه میکنم ، نمیدونم چند نفر هستند از دوستام که رفتند ! اما رفتند !
گور بابای این خراب شده دوست داشتنی ! اما رفتند ! شاید اگر سهراب بود اینجوری میگفت : آری باید رفت ! جای دیگر باید رفت !
شاید من هم رفتم ! یعنی به غیر از یک بار که تصمیم گرفتم جدی برم تایلند و نرفتم ! دیگه تصمیمی جدی نداشتم ! اما ….
بررسی شرایط رفتن و تغییر کردن دوست داشتنیه به خودی خود ! اگر چه ترس داره واسم ! کلا آدم ترسویی هستم ! اما چند وقت پیش ، یک بار واقعا نترسیدم !
تو این اوضاع ___ (کلمه مناسبشو ندارم ! شاید یک فحش آبدار خوب باشه واسش) یک مهمان ناخوانده دارم !
ایندفعه از یزد نیست ! ایندفعه از خودم هست که بر خودم باد
یک سنگ کوچولو رو بزرگ کردم و الان باید تحویل بدم
ایشون در کلیه بنده ساکن شدند و داریم تلاش میکنیم اخراجشون کنیم ! اما ظاهرا جاشون خوبه
کلا مهمون ناخونده رو نمیشه زوری فرستادش رفت
۲ ۳ هفته پیش بچه های دانشگاه دور هم چمع شدیم ! برنامشو با هر سختی بود دسته جمعی راه انداختیم !
فکرشو هم نمیکردم ! ۳۷ نفر شدیم
الکی الکی