Follow @Mostafafallah

آرشیو برای بخش : خاطره

۲ ساعت در Comex 2010

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته, شخصی, کامپیوتر توسط : خودم

چند روز پیش وقتی با امید صحبت کردم ، پیشنهاد رفتن به نمایشگاه کامکس امسال رو داد. با اینکه رغبتی نداشتم اما پیشنهاد رو قبول کردم. رغبت نداشتن برای رفتن به این نمایشگاه ، صرفا به خاطر این بود که اصولا در این نمایشگاه هیچ تکنولوژی خاصی یا چیزی که به چشم شما بیاد نداشته. آخرین باری که رفته بودم سال ۲۰۰۷ بود و طبیعتا انتظار داشتم که تغییرات زیاد و عمده ای ببینم ،  غافل از اینکه هر سال دریغ از پارسال ! البته طبیعی هم هست ، وقتی که دولت کاری بر سر این همه شرکت نرم افزاری آورده که همه برشکسته یا نیمه برشکسته شدند ، خوب این صنعت رو به زوال خواهد رفت.

۳ سال پیش که توی نمایشگاه بودم ، توی غرفه شرکت سیستمهای هوشمند حضور داشتم و خاطرات جالبی از اون روزها یادم هست. البته میتونم بگم کیفیت اون نمایشگاه هزاران بار بهتر از این نمایشگاه بود. و اما چیزایی که بر من گذشت در ۲ ساعت بازدید از نمایشگاه :

حدود ساعت ۴:۳۰ بود که امید باقری و امید میلانی فرد اومدند دنبال من و طبق معمول خندان و موزیک گوش کنان و دوربین به دست بودند. بعد از احوالپرسی رفتیم دنبال رحمان که ۴ نفری از نمایشگاه بازدید کنیم. رسیدن به نمایشگاه و پارک کردن و استفاده از بلیط های رایگان ، و بعدش هم اولین سالن ، که سردرش نوشته بود سالن نرم افزار ! در این سالن نسبتا بزرگ (که از فضاش میتونستند خیلی بسیار بهتر استفاده کنند) ، مغازه های سی دی فروشی و خرت و پرت فروشی غرفه داشتند و البته این نکته خوبی بود چونکه از بخش شرکت های نرم افزار منفک شده بودند. من و امید اولین خرید تکنولوژیکیمون رو اونجا انجام دادیم. یک پک ۴ سی دی کتاب دیجیتالی که البته امید برد و هرگز حتی تعارفی هم نکرد به من !

مساله ای که خیلی به چشم میومد ، تولید نرم افزار ها و پک های مالتی مدیای مذهبی بود که خیلی برای من عجیب بود و البته رحمان توضیح داد که دولت عدالت محور برای این تولیدات وام های خوبی میده و شرکت های بیچاره هم برای گرفتن وام ها تولیدات رو در این زمینه انجام میدن. بازدید از این سالن ۱۰ دقیقه طول کشید. سالن بعدی ، مربوط به فروشگاه هایی بود که در مجتمع تابان حضور داشتند. شکل غرفه ها و محتویاتش بسیار بهت از سالن قبلی بود و اندکی حرف برای گفتن داشت. تو این سالن ، غرفه بازرگانی نجاتی ، همکار قدیمی رو هم دیدیم و البته مشتریشون ، خانم مهندس قهرمان و همسرشون ، که همکلاسی دوران دانشگاه بودند و شاید این بهترین اتفاقی بود که در این سالن برای من پیش اومد.

بعد هم ۴ سالن بهار و مولوی و … رو دیدیم. در این سالنها تعدادی از دوستان و آشنایان قدیم و همکلاسی های دانشگاه هم دیده شدند و حال و احوال هم رو جویا شدیم. توی غرفه واحد رایانه دانشگاه فردوسی ، هم رفتیم و امید باقری عزیز شیرینی برامون آورد و البته چند تا خنجر هم زد ! امید میلانی در ادامه یک وب کم هم خرید که خیلی خوشحال بود و بابت این مساله تو پوست خودش نمیگنجید و مرتبا فخر فروشی میکرد !

تنها نکته ای که من و رحمان بسیار مجذوبش شدیم و ۲۰ دقیقه وقت صرفش کردیم ، مشاهده یک سیستم جدید به اسم CloniZER بود که در خارج از ایران توسط یک دانشمند ایرانی به اسم آقای مهندس کاشانی ساخته شده بود و در ایران با کمک وزارت صنایع مونتاژ میشد. این سخت افزار جالب ، مانیتوری داشت که پشت اون فضایی تعبیه شده بود که محتویات یک کیس رایانه رو داشت و قابلیت ارتقا هم داشت. کیبورد هم به نحوی حالت کشویی توی دل این سیستم قرار میگرفت. مانیتور فینگرتاچ هم داشت و از همه جالبتر همه پورتهای مختلف و تکنولوژی وایر لس ، جی اس ام مودم و و و و هم داشت ! خلاصه ۳۰ دستگاه در یک سیستم. تازه یک وبکم هم در بالای مانیتورش قرار داره. قیمتش برای رنگ سفیدش ۸۰۰ هزار تومان و برای سیاهش ۸۳۰ هزار تومان بود. به نظرم این محصول در آینده خیلی استفاده خواهد شد.  واسه  دیدن سایتش اینجا رو ببینین. سایتش یک ورژن فارسی هم داره و اینجا هست.

نکته جالب دیگه نمایشگاه امسال ، طراحی غرفه ها بود که انصافا شیک و مرتب بود  و تم رنگهای استفاده شده برای پوشش غرفه داران و غرفه ها هم شیک و جالب بود.

در کل نمایشگاه امسال فروشگاه بزرگی بود که بسیار زیبا و خالی از تکنولوژی بود !

آدرس سایت نمایشگاه بین المللی مشهد : اینجا

آدرس زیرپورتال اختصاصی کامپیوتر : اینجا و تقویم دوره Comex 2010

بحث سیاسی و برداشت من !

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته, شخصی توسط : خودم

چند روز پیش ، دوست عزیز از تهران یک ایمیل فرستاد که حاوی محتویات تصویری و متنی سیاسی بود که طبق معمول خبرهایی که ماها نداریم و فکر میکنیم در چه کشور توپی داریم زندگی می کنیم رو بهش اشاره کرده بود. ! بحثی بین گیرندگان نامه شروع شد و نامه مرتبا رد و بدل شد ! دوستان جدیدی بهش اضافه شدند و بحث بالا گرفته بود ! البته یک نفر با هر حرفی که بقیه میزدن بدون هیچ کوتاه اومدن مخالفت میکرد و من رو هم از همه بیشتر در نظر گرفته بود !!!

در بین گیرندگان این نامه ، یک دوستی داریم ، که بسیار انسان باهوش ، نخبه و نابغه ای هست ، که در انگلستان و شهر منچستر درس میخونه و دانشجوی دکترا هم هست. (اینجا و اینجا ) از زمانی که ۱۷ ۱۸ سالم بود باهاش آشنا شدم و چند سالی هم با هم همکار بودیم. البته باید بگم دوستای اون زمان ، بهترین همکاران و بهترین کسایی بودن که همیشه من رو مثل برادر کوچکتر راهنمایی می کردند. ایشون هم یکی از اون بهترین ها بود واقعا. توی شرکتی همکار بودیم که برای خارج از کشور کار میکرد و خیلی هم معروف بود و بسیار کارش ( واسه من حداقل) سنگین بود. در اونجا با دات نت در سال ۸۰ (یا همون حدودا) آشنا شدم و این وقتی بود که هیچ کس توی ایران اصلا نمی دونست دات نت چی هست ! و از خارج سی دی هاشو برامون فرستاده بودن ! و یادمه که دات نت ۱ رو با چه مکافاتی نصب میکردیم ! ولی در حین کار یکهو بسته میشد !

خلاصه مشکلاتی بود و هیچ منبعی هم نداشتیم و با شکنجه روحی !! کار می کردیم. همون زمان با این دوست عزیز که صحبتش رو در بالا کردم ، و خیلی چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم ، زمانهایی رو برای بحث های اجتماعی صرف میکردیم و بعضی از وقتها به اتفاق سایر همکاران با هم تا نیمه های شب توی شرکت بودیم و کار میکردیم! و البته گاهی بازی معروف رد آلرت هم بازی میکردیم !!! ۸ نفره ! و دو تا تیم ۴ نفره میشدیم !

بعدا فیفا هم اضافه شد و شبکه بازی میکردیم ! دوست معروف ، که اسمش آرمین هست ، در همه بازی ها همیشه منطق خاصی برای دفاع یا حمله داشت ! البته شکست هم میخورد ( در فیفا ) اما از رو نمی رفت و همیشه دلیلی منطقی برای شکستش داشت ! دروغگو هم نبود ! یعنی سعی میکرد که کاملا منطقی برخورد کنه. این سیستم فکریش برای من همیشه جذاب بوده و هست. این که در تفکراتش محکمه و همیشه منطق خوبی داره .

اما دوست ما تفکرات سیاسی خاصی داشت و این مساله گاهی موجب بحثایی بین ما میشد ولی مهم نبود ، چون انسان منطقی بود . اما الان کاملا به یک سیستم خاصی گرایش پیدا کرده، سیستم حکومتی فعلی کشور و مسوولین الان رو با صلاحیت ترین میدونه ! و همه دنیا دشمن جمهوری اسلامی که رئیس جمهور فعلی میخاد جلوشون رو بگیره ! و آدم نمیدونه با این مساله که چطور بعضی از مغزها و نخبه های شماره یک کشور دچار اشتباهاتی اینچنینی میشن چه جوری برخورد کنه ! و باید غصه از دست رفتن این ها رو هم مثل خیلی از چیزهایی که از کشور از دست میرن هم بخوره ! ):

همه اینا رو گفتم ، تا بگم در این بحث ها چیزی که من از این نوع تفکر زیاد دیدم و میبینم ( تقریبا اکثریتشون) عصبانی شدن و بی احترامی به طرف مقابله ! حالا با فحش ، با تهمت ، با دروغگو شناختن و خیلی چیزهای دیگه! این دقیقا همون چیزیه با بهتره بگیم همون مشکلیه ، که رئیس جمهور فعلی ما (؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!) دچارش هست ! یعنی اینکه فکر میکنه همه دنیا علیهش هستند ! میخان کشورشو نابود کنن ! همه حامی دشمن هستند ! هر کی انتقاد بکنه باید بهش توهین کنه ! باید همه مخالفاش رو بزنه !

این تفکریه که ریشه کشور و مردم رو داره میسوزونه ! و حالا میبینیم که در بین اقشار تحصیل کرده جامعه ، ولو بسیار قلیل جریان داره !!

خدا به داد ما برسه !

جشن تولد از نوعی دیگر !

نوشته شده در قسمت : خاطره, شخصی توسط : خودم

دیشب یعنی شنبه شب رحمان قرار بود بیاد. حدود ساعت ۸:۳۰ شب یک جلسه داشتیم و حمید هم که بود توی شرکت. خیلی حالم گرفته بود و داشتم فکر میکردم و کارام رو انجام میدادم . از ۸:۳۰ گذشته بود که داشت حوصلم سر میرفت که دیدم در میزنن ، به حمید گفتم میرم درو باز میکنم. کار دیگه ای هم دارم.

پشت در صدا زدم کیه ؟!

دیدم صدای آشنایی میاد ! اما اصلا نتونستم درک کنم که ممکنه ساعت ۸:۳۰ شب یک آشنا بیاد تو شرکت ! درو باز کردم دیدم به به

مهدی فدوی و امید میلانی فرد ! دوستان قدیمی به همراه کادو وارد شدند ! البته مهدی نازنین عزیزشم آورده بود.

با دهانی باز و لبی خندان داشتم نگاهشون میکردم و تازه فهمیدم که داستان قرار ساعت ۸:۳۰ شب توهمی بیشتر نبود. خلاصه چند دقیقه بعد رحمان هم با کادو و کیک وارد شد و چند دقیقه بعد هم امیر وثوق با این جمله که کجایی مایک بابا !!! اومد توی شرکت و …

مهمانی کوچک و صمیمی برگزار شد و رحمان و حمید هم خیلی زحمت کشیدند و خیلی خوش گذشت. کادوها همه تحریر جات بود و بسیار نفیس و باحال ! جالبه ! کتاب ها همه اونایی بود که همش میخواستم بخرم و فرصت نشده بود. واقعا کتاب هدیه فوق العاده جذابیه واسه من.

امسال تازه فهمیدم که پارسال چه بلایی سر فواد آوردم و چه استرسی بهش وارد شده وقتی اومد تو خونشون و دید ۲۰ نفر از افراد غریبه و آشنا دارن دست میزنن واسش ! ها ها ها !

حس تنهایی از نوع جدید !

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته, شخصی توسط : خودم

دیدن یک دوست قدیمی ، بعد از مدتها ، خیلی لذتبخشه ! مخصوصا وقتی که آدم بدونه دوستش ، مشکلاتی داره و میتونه کمکی بکنه.
دیروز علی اللهیاری دوست دوران دانشگاه ، زنگ زد بهم ! از اونجایی که گوشی عزیزم سرقت شده بود نشناختمش ولی بعد از چند کلمه صحبت های خاص سریعا شناختمش ! امروز میخواست برگرده سبزوار و مثل همیشه لطف داشت و توی هوای برفی میخواست دیداری بکنیم. بعد از گرفتن آدرس اومد پیشم و مفصل صحبت کردیم با هم. خیلی وقت بود ندیده بودمش و به محض دیدن لباس مشکی به تنش ،  یاد فوت پدرش افتادم ! تقریبا ۱ ماهی میگذره .

راجع به همه چیز ، از سربازی و کار تا خونه دانشجویی و … صحبت کردیم. وقتی صحبت به پدرش رسید ، آهی کشید و شروع کرد به گفتن اونچه تو این یک سال و اندی کشیده بود و بعد هم از حس تنهایی جدیدی که داشت گفت. و تونست به من اون حس رو نشون بده که چقدر گاهی آدم احساس بی کسی میکنه و چی میشه که بغض میکنی از دیدن نبودن کسی ! تازه فهمیدم که اون کسی که خودش هم این حس رو داره ، چقدر سعی میکنه سریع به دوستای دیگش کمک کنه تا این حس دیرتر به سراغشون بیاد. تازه میفهمه آدم که چرا بعضیا روی نامه هایی که مربوط به روابط خانواده هست تاکید میکنند. تازه آدم میفهمه که چقدر بعضی از روابط و برخوردهای آدم قدرنشناسانه هست !

کاش قدر بدونیم ! هم زمانی که داره از دست میره و هم آدمهایی که با ما هستند و بعدا دیگه نیستند ! اینجوری باعث میشه که بدترین جمله یک عمر رو نگیم !

از زورگیری تا ردیابی !

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته توسط : خودم

۵ شنبه شب ، حدودای ساعت ۱۱ بود که با حمید از شرکت خارج شدیم که بیایم خونه. مثل همیشه حمید میخواست من رو برسونه که سرکوچه که رسید یادمون اومد یک کاری نکردیم و به حمید گفتم که شما برو و نمیخاد تو کوچه بری و من خودم میرم.
بعد از خداحافظی در حال رفتن به سمت خونه بودم که یک موتور سیکلت جلوم رو گرفت و یک نفر پیاده شد و چاقوی بزرگی ( که بعدا فهمیدم بهش میگن قمه) رو گذاشت روی دلم و گفت گوشی ! در این لحظه من تقریبا هیچ کدوم از حواسم کار نمی کرد ! چه برسه به اینکه بخام عکس العملی نشون بدم ! لذا گوشی رو در کسری از ثانیه تقدیم جوانک کردم. جوانک سپس گفت چی توی جیبات داری؟  محتویات جیب ها رو دید ! اندکی شرمسار شد !!! و گفت نمیخاد و رفت ! این اتفاقات در کمتر از ۱۰ ثانیه انجام شد و من دوان دوان به سمت خونه رفتم و اطلاع رسانی خلاصه ای کردم خدمت خانواده محترم ! مادر همیشه مهربان سریعا آب قندی تهیه کردند و پدر عزیز نیز فرمودند : از بس ضعیف هستی ! و خواهرم با تعجب گفتند : لپ تاپ رو نبردن ؟! تازه فهمیدم که رسما جزو خوشبخت ترین انسانهای روی زمین هستم ( شاید هم دزدان احمق ترین دزدان بودند) چون که کیف بزرگ من رو اصلا توجهی بهش نکرده بودند.

خلاصه ! بعد از رسیدن به منزل و شنیدن جملات مختلف ! با پلیس همیشه در صحنه تماس گرفتیم. ۴ ۵ دقیقه بعد پلیس رسید و بدون سلام علیک و حتی زدن زنگ منزل !!! (از اداره زنگ زدن که چرا نمیرین دم در !!!) سوالاتی از من کردند . و به پدر بنده گفتند که سریعا بروید به کلانتری آبکوه مشهد. لذا با یک آژانس و با رعایت نکات ایمنی راهی آنجا شدیم.  پلیس مودبی در آنجا بود ! البته تنها او مودب بود و بعد از رسیدگی به چند مورد عجیب ! از جرایم در جامعه ، به سراغ ما آمد و مساله رو جویا شد . وثقتی توضیح دادیم ، همکارش گفت : آن موتوری شال سفید داشت ؟!؟! من هم با تعجب گفتم بله ! و او گفت امشب ، این سومین مورد موبایل دزدی و زورگیری در محدوده فرامرز عباسی توسط این موتور سوار و همدستش است !!!

و شما تصور کنید که نقش پلیس چه می تواند باشد ؟!؟!؟!؟! و وقتی گفتیم که گشت بگذارید ! گفتند گشت داریم ولی زورمان نمی رسد ! فرامرز بزرگ است . و دزدهای این منطقه از بیرون و مناطق پایین شهر می آیند. و سریعا به بزرگ راه برگشته و راهی محله خود میشوند ! زورگیری در فرامرز بیشتر از خیلی از مناطق پایین شهر است و علت را پرسیدم و پلیس دلشاد گفتند چون در آنجا همه قمه دارند و … !

سپس پلیس جوان گفت ، من خودم در حین زورگیری کسی رو دستگیر کرده ام ! ولی فردا توسط قاضی آزاد شده ! و فرد مجرم خودم را هم تهدید کرده است !!! و شما تصور کنید نقش قوه قضاییه چه می تواند باشد.!؟؟!؟!؟ در کلانتری شکایت نامه ای تنظیم شد و قرار شد شنبه آن را ببرم اداره آگاهی !

از شانس بد من فردای آنروز جمعه بود و من نتوانستم سیم کارت رو قطع کنم. لذا شنبه به یکی از مراکز خدمات مشترکین همراه رفتم و سیم کارت رو قطع کرده و درخواست سیم کارت جدید دادم. برای اینکار باید سند موبایل ، آخرین فیش پرداختی و کارت شناسایی به همراه کپی این موارد رو خدمت این عزیزان ببرید. در ضمن ۵۰۰۰ تومان به فیش بعدی شما اضافه خواهد شد.

شنبه صبح رفتم اداره آگاهی در ابتدای بلوار پیروزی ، جنب آموزشکده شهید منتظری. در آنجا در بدو ورود تلفن همراه را می گرفتند ( که من نداشتم) و برگ ورود  به افراد داده و سپس شما را هدایت می کردند. سرباز که دم در بود گفت ، شما خط سبز رو بگیر و برو جلو. فهمیدم خط سبز مربوط به دایره سرقت می باشد ! اما وقتی به طبقه مربوطه رسیدم ، دیدم از دایره و بیضی بسیار بزرگ تر است و سرقت ها آنقدر متنوع می باشد که ان عدد اتاق مخصوص وجود دارد. و دریغ از یک تابلو که بگوید کدام نیم دایره باید بروم و لذا از این اتاق به آن اتاق می رفتم ! و در هر اتاق انواع دزدهای خاص با زنجیرهایی بر سر و پا و گردن دیدم ! خلاصه اتاق مورد نظر پیدا شد و رفتم داخل . بعد از سوال گفتند باید در سالن باشید تا همکار ما تشریف بیاورند. نیم ساعتی شد و تشریف آوردند. رفتیم پیش ایشان و ایشان با خونسردی کار مرا انجام میداد. نکته جالب این بود که این افراد بسیار مهربان و ساده بودند و اصلا با تصوراتی که من داشتم مطابقت نداشت. حتی رئیس هایشان هم ساده بودند. یعنی واقعا کارمند بودند و اینکه در نیروی انتظامی هستند خیلی تغییری در حال و احوال آنها نداشت. در بین آنها فردی بسیار پرشور و حرارت بود که ظاهرا رئیس بخش بود. لباس مرتبی داشت و ریش و سبیلش را هم زده بود کامل و تلاش زیادی میکرد که کار ملت را راه بندازد و اذیت نشوند. و بسیار هم به همکارانش کمک می کرد. و آنها هم تشکر میکردند. خلاصه کارمند مورد نظر گفت باید بری پایین ۲ تا پوشه بخری و ثبت در سیستم شود و … . رفتم بیرون پوشه ها رو خریدم و سپس به بخش ثبت رفتم در طبقه همکف ! آنجا کارمند عزیز شکلاتی به مناسبت عید غدیر به من دادند و ثبت کردند. برگشتم. یک چیزهایی ثبت شد در پرونده دیگری و خلاصه من به بخش تمکیل پرونده (این اسم رو خودم روش گذاشتم) رفتم. در آنجا کارمندی بود که شمالی بود ( فکر کنم سروان بود) و گفت صبر کن عزیز جان تا صدایت کنم !!

بیرون نشسته بودم ، دیدم جوانکی در کنارم نشست ! مادر و خاله هایش هم آمدند و گریه هم میکردند ! البته ریز ! دلم سوخت و از جوانک پرسیدم شما هم منتظر این آقا هستید که صدایتان بزند ؟ گفت بله و لبخندی هم زد !! و گفت سرشون شلوغه دیگه!

بعد از چند دقیقه جوانک  و من با هم صدا زده شدیم ! رفتیم داخل ! پلیس شمالی گفت به جوانک : آقا جان خودت اقرار کن و بنویس اینا رو ! هر غلطی کردی !

و من داشتم شاخ در می آوردم ! مادر پسرک گفت شما ببخشید ! پلیس گفت : مادر این ها ۸ نفر بودند ، عرق خورده بودند ! مست بودند ! توی پارک ملت ، کیف و طلای دختر مردم رو به زور گرفتند ! فراری هم هستند ! حالا پسر شما میخاد اعتراف کنه و همکاری کنه بهش کمک می کنیم !!

من اساسی کف کرده بودم در این لحظه !! و با خودم میگفتم که چند لحظه پیش این پسرک ۱۷ ۱۸ ساله کنار من بوده و الان ….

۵۰ دقیقه ای بازجویی این جوانک طول کشید تا مرد پلیس مرا صدا زد. با مهربانی گفت شرمنده معطل شدید و با عصبانیت گفت : اه عجب شهر مذهبیه !! خیلی مذهبیه ! چند تا پرونده ! ۳۵ تا زورگیر در این چند شب دستگیر شدند ! ( من با خودم گفتم پس چقدر دستگیر نشدند) ، چه کشور عدالت محور و … خلاصه حسابی قاطی کرده بود بنده خدا و دیگه داشت دیوانه میشد که رئیسش اومد کمکش و جوانک رو تا فردا آزاد کردند و البته سند یا جواز کسب هم از او گرفتند موقتا.

پلیس شمالی جوان به من گفت : این پروندتو کامل کردم ، بردار ببر مرکز شهید قدوسی ! اونجا بررسی میشه و بهت حکمی میدن که بری مخابرات تا ردیابی کنند.

رفتم مرکز شهید قدوسی ، واقع در خیابان کوثر ۱ و وکیل آباد ۸/ در بدو ورود موبایل ها گرفته می شد و سپس راهنمایی انجام میشد. در این محل مدارک رو بردم بخش ارجاع و ۲۰ دقیقه ای معطل شدم تا گفتند برو شعبه ۴۸۶ ( یا همچین عددی) و برو پیش قاضی ( برای دادرسی و … . البته نمی دونم قاضی بود واقعا یا نه) . رفتم پیش ایشون و کارهای بنده رو انجام دادند . ۵۰ دقیقه ای معطل شدم تا صدا زدند رفتم تو و سوالاتی پرسیده شد. دوباره شرح ماوقع رو توی یک کاغذ جدید نوشتم و امضا کردم.

آقای قاضی گفتند سریال گوشی رو هم بنویس. سریال رو نگاه کردم به جعبه و دیدم ۲ تا سریال داره !!!!! قاضی عزیز هم نوشت در یک نامه ای به مخابرات که شماره من رو ردیابی کنند که روز قبل از سرقت روی چه گوشی با چه سریالی بوده ! ( یعنی از هر دو طرف میشه فهمید که سیم کارت روی چه گوشی با چه سریالی بوده و یا اینکه چه سیم کارتی روی گوشی با سریال مشخص بوده)

نامه رو برداشتم و بردم شرکت ارتباطات سیار ، جنب بلوار جانباز ۲ ، روبروی هتل هایت شماره ۲ ! در آنجا نامه را بردم دبیرخانه و دختر خانم که مسوول بودند ، گفتند صبر کنید تا از همکارم بپرسم ! پرسیدند و گفتند مشکلی نیست ! شماره ای به من دادند و گفتند ۳ ماه دیگه از دادگاه پیگیری کنید.

این بود ماجرای گوشی نوکیا n78 که کمتر از یک ماه پیش بود خریده بودم !

بلال خوری و حضور پلیس جوان !

نوشته شده در قسمت : خاطره, شخصی توسط : خودم

چند شب پیش با حمید دوستم ، رفته بودیم طرقبه واسه هوا خوری و تعویض روحیه. هر دو خسته از کار شدید و کمی هم دپرس بودیم ! البته دپرسی ناشی از کار زیاد. می خواستیم یکی دو تا دیگه از بچه ها رو هم ببریم که اصلا نشد. و دو نفری رفتیم !
رفتیم اندکی اونجا بودیم و داشتیم برمیگشتیم که حمید پیشنهاد شیربلال داد و منم گفتم باشه.
حمید سر راه نرسیده به ورودی وکیل آباد و دقیقا ۵۰ متر مونده به ابتدای جاده فرعی پارک وکیل آباد ، نگه داشت که بریم بخریم. بین ۲ جوانکی که اونجا بودند یکی که ساده تر و فقیرتر بود رو انتخاب کردیم و ۲ تا بلال سفارش دادیم !!! که درست کنه.
جوانک بسیار ناشیانه داشت بلال ها رو خراب می کرد !!! که ازش پرسیدم اینجا اجاره هم میدی ! گفت اجاره قانونی که نه اما اگر مامور شهرداری بیاد ۲ تومن ازم مگیره به عنوان باج!! ( من از فروختن جوی خیابان به فردی که بلال درست می کنه اونم به نحو کاملا داینامیک ، شکه شده بودم)
داشتم به بلالهایی که لحظه به لحظه خراب تر میشد نگاه میکردم و با حمید پچ پچ میکردیم که به جوونک بگیم نمیخایم و بیخیال بشیم که یکهو دیدم یک پراید سفید رنگ با سرعت نگه داشت.
راننده مرد میانسالی بود با انبوهی ریش و فرد کنار راننده هم یک افسر نیروی انتظامی بود. جوانی ۳۵ ساله و وزنی معادل ۱۵۰ کیلو(حداقل).. مشخص بود که پراید مذکور آژانس هست. خلاصه هر دو پیاده شدند و افسر نیروی انتظامی بدون توجه به حضور خانواده هایی که اونجا بودند ( چند زن داشتند از جوانک دیگری بلال میخریدند ) با پا تمام ظرفهای این دو جوان رو واژگون کرد و شروع به فریاد زدن کرد که سریعتر اینها رو جمع کنید و … .
من و حمید میخکوب شده بودیم و شکه که آخه این چه حرکتیه ، حتی اگر مجرم باشند !! حمید تحمل نکرد و رفت سراغ افسرک .

بعد از سلام و علیک ….
بهش گفت : این رفتار در شان پلیس نبود !
افسر با صدای  بسیار کلفت : چییییییییییی؟ شان پلیس ؟ شما میییدونی اینا چی کاره اند ؟ اینا همیشه دارن خلاف می کنند و مواد مخدر دارن و … .
حمید : می دونم ، بله حرف شما درسته ولی این رفتار در شان پلیس نبود ! من میگم دستگیرش کنین اگر کاری کرده ولی اینکارو نکنین که حرمت پلیس حفظ بشه !!
افسر : برو آقا !! اینا اگر آزاد باشند تو خیابون ، همین جا به شما تجاوز می کنن !!!
من و حمید هاج و واج مونده بودیم که این اراجیف چیه داره این میگه !!
افسر ادامه داد : ما تا این وقت شب کار میکنیم که شما راحت و آسوده زندگی کنین بعد شما میاین از اینا حمایت می کنن !!!!!
حمید : نه ما اصلا حمایت نمی کنیم
افسر : چرا دیگه الان شما دارین حمایت میکنین . (کمی مکث) سریعتر ماشینتو بردار و برو آقا . بحث هم نکن ! ( ادامه غرغر کردن افسر …)
در این لحظه من دست حمید رو گرفتم و از اونجا رفتیم.

دهه ۶۰ !

نوشته شده در قسمت : خاطره, شخصی, وب سایت ها توسط : خودم

هفته پیش یک ایمیل از یکی از دوستان صمیمی رسیده بود بهم. مجموعه ای از مطالب و خاطرات پیرامون دهه ۶۰ در ایران. یعنی زمانی که جنگ شروع شده بود و کشور اصلا وضعیت خوبی نداشت. هم وضعیت روحی ، هم وضعیت اجتماعی و از همه بدتر اقتصادی. احساس کردم که این مطلب میتونه وبلاگ باشه و بعد از چند دقیقه وبلاگ مورد نظر پیدا شد ! یک وبلاگ که خاطرات دهه ۶۰ خودش و دیگران رو مینویسه ! و من رو یاد خاطرات خودم در اون دوران انداخت.

یادمه در اون دوران برای خرید کوچکترین چیزا باید پارتی می داشتی!! وضعیتی بود !  و یادمه که پدر من و شوهرخالم جبهه بودند و در همون زمان شوهر خاله دیگم ( که  در حق من و بچه های خالم ، پدری میکرد ) ، هر هفته ما رو میبرد خونشون تا با منطقه جنگی تماس بگیریم و اینجوری بود که من عاشق بی حد و اندازه اون تلفن قدیمی قرمز رنگ خونه خالم بودم.

یادمه که شوهر خالم از تهران برامون عینکی (یک آبنبات بزرگ) میاورد و یادمه که برای خوردن اون عینکی ها من پرواز میکردم !!! خونه قدیمی خالم تو یزد رو هنوز تو ذهنم دارم ! همون دکورها و همون استایل و حتی اون گوشه دیواری که می نشستیم ، و شوهر خالم با کلی بدبختی تماس میگرفت و بعد سلام و احوال پرسی و بعد من و بچه های دیگه رو صدا میزد !! بدویین بدویین باباتون !! و هر کدوم از بچه ها که اول با باباش صحبت مبکرد مورد حسادت اون یکی واقع میشد !! مامان و خالم گاهی گریه میکردند گاهی هم میخندیدند ! جالب بود که خاله دیگمون هم گاهی میومد !! یعنی این یک جور جشن خانوادگی شده بود !

آلبوم عکسهای مختلفی که از توی آدامس ها توسط پسرخاله هام جمع شده بود و مثل یک صندوق جواهر هممون دوستش داشتیم ! مخصوصا ماشین عروسش ! که جای ویژه و جدا داشت ( وای خدا چقدر ساده بودیم … )

هر ۴۰ روز یک بار پدرم و شوهر خالم میومدند یزد ! یعنی برمیگشتند از جبهه و چند روزی میموندند . اون موقع ها ما و خالم خونه مادربزرگمون ساکن بودیم ! خیابون خاکی مذخرفی بود ولی خونه باصفایی بود! با اون انارای رویاییش که مادربزرگم برای اینکه وقتی خام هست ، نخوریم ، میگفت انار خام توش مار داره !!!!!! اگه بخوری مار از توش میاد بیرون !بعدا که بزرگتر شدم کنجکاویم باعث شد که این مساله رو بررسی کنم و برم نگاه کنم ! کوچکترین انار رو پیدا کردم و واسه کندنش رفتم روی لبه حوض خونه و کندمش . بعد هم بازش کردم !!! دونه های سفید خام بود و هیچ چیز دیگه !! وقتی خوردم تلخ بود و سریع تف کردم !!!

همیشه وقتی کسی زنگ در خونه مادربزرگم رو میزد ، من و بچه خالم ، بدو بدو میرفتیم دم در ، تا ببینیم بابایی در کار هست یا نه! خوب نمیتونستیم ۴۰ روز رو بشمریم !! و معمولا بعد از باز کردن در و دیدن مثلا خانم همسایه ( نصرت خانم !! که طفلک الان پیر هم شده  ، یا الهه دختر کوچک نصرت خانم) گریه میکردیم و بعضی وقتها نصرت خانم و سایرین هم گریه می کردند !

چه دوران شاد و ساده ای داشتیم !!! ولی چقدر زندگی سخت بود !

در اون دوران تقریبا همه چیز حرام بود !! یعنی ریش نداشتن و لباس آستین کوتاه و شلوار جین و  موزیک و هزار تا چیز دیگه ! بعضیاشو من یادمه و بعضیاشو بقیه گفتند . واقعا، شرایط عادی و منطقی برای زندگی کردن وجود نداشت.

حالا همه اینها رو گفتم تا بگم یک انسان بسیار باحال پیدا شده ، تا سعی کنه خاطراتی از اون دوران رو جمع و جور کنه و تو یک بلاگ بنویسه ! وقتی این بلاگ رو دیدم بلافاصله وقت گذاشتم و در طی یک ساعت تمام محتویات وبلاگ رو خوندم ! بعد هم یک ایمیل زدم بهش و یک خاطره هم از اون دوران خودم گفتم ! این وبلاگ ارزش خوندن داره ! وقت بزارین و بخونین !

لنگ کفش حامد

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته, شخصی, عکس, ورزشی توسط : خودم

فوتبال بازی کردن در دوران کودکی جذابیتی داره که غیر قابل وصفه
میتونین تصور کنین که چی باعث میشه ۱۰ ۱۲ تا پسر بچه ۸ تا ۱۳ ساله توی گرمای ۴۰ درجه تابستون شهر یزد !!! جمع بشن و توپ پلاستیکیشون رو درست کنن و گاهی حتی تا ۸ شب با هم بازی کنن. و فقط تاریکی شب و غروب خورشید اونا را از هم جدا میکنه !
البته در این حین گاهی با برخوردهای شدید خانواده با بیان این سوال که مگر تو خونه زندگی نداری ؟ مگر تو انسان نیستی ! مواجه میشدن طفلکا !!

دارم از دوران کودکی خودم میگم. یادش بخیر چه فوتبالهای شیرینی بود. داشتم عکسهای سایت بوستون رو میدیدم ( که اینجا کامل ازش گفتم واستون) که رسیدم به آلبومی با نام فوتبال در آفریقای جنوبی و چند تا عکسش من رو به یاد اون دوران و این خاطره ای که در زیر میخوام براتون بگم انداخت.

یادمه یک روز مسابقه داشتیم !! حالا با کی ؟ با بچه های ۲ تا کوچه اونورتر !
از چند روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم و تمرین میکردیم که مثلا چه مسابقه مهمی داریم ! روزش خدا خدا میکردم که عصر اونروز مهمونی نریم و بازی رو حتما باشم. حالا فک کنین که هر روز هم خانواده های ما و کوچه اونوریا همدیگه رو توی کوچه یا نونوایی یا … میدیدن !
صبحش که داشتیم تمرین میکردیم یک لنگ کفش من پاره شد و از اونجایی که توی زمین خاکی بازی میکردیم واسه عصر نگران بودم که نکنه نتونم بازی کنم و عصرش کمی از بازی نگذشته بود که  دیدم پای چپم درد گرفته و زخم شده.
ناراحت بودم و میخواستم بیخیال بشم. اما دیدم حامد (پسر همسایه بغلیمون و به قول خودش حامد روماریو !!!)  لنگ کفش چپ داداش کوچیکش ( که اسمش حمید بود و بازیش نمی دادیم معمولا !!! ) رو پوشید واسه پای چپ خودش ( طفلک تنگشم بود اما هرجور بود پوشید دیگه ) و کفش پای چپش رو داد به من و من خیلی حال کردم از این کارش !
ولی در نهایت ما با کلی دعوا و … بازی رو بردیم و تیم حریف کل کل کرد که هفته دیگه باز مسابقه بدیم اگه مردشیم و این داستان ما ادامه داشت !
( البته این دعواها همیشه هم اتفاق می افتاد و آخرش هم آشتی می کردیم )

الان سالهاست که توی اون شهر زندگی نمی کنم و دیگه از حامد و حمید خبر درستی ندارم فقط میدونم که حامد ازدواج کرده !! و دیگر هیچ !


( عکسها از سایت بوستون مربوط به سوژه فوتبال در آفریقای جنوبی هست )