آرشیو برای بخش : دست نوشته

کوری را ۲ شب پیش تمام کردم. رمانی بی نظیر، از نویسنده شهیر پرتغالی ، ژوزه ساراماگو ، (برنده جایزه نوبل ۱۹۹۸) که حقیقت پنهان جامعه انسانی را به زیبایی نشان می دهد. آنچه که در این رمان بیان میشود، از خود نگذشتگی های روزمره ما و اومانیستی شدن جامعه بشری می باشد. اینکه بشر امروز از عقل خود در مسیر بهینه استفاده نمی کند و به عبارتی از دیدن واقعیات زندگی خود کور است ! همان که شاید باید داشته باشد. در این وانفسا ، همه از هم تاثیر می پذیرند و اومانیستی به طرز وحشتناکی بین ما رشد میکند. البته اتفاقات جامعه بشری بسیار پیچیده تر از آن است که بخواهیم در این مطلب به بیان آن بپردازیم . شباهتهایی بین مسخ کافکا با این رمان دیدم و آن تغییر کردن انسان و در نتیجه تغییر وابستگی جامعه به او می باشد.
و اما خلاصه داستان این است که یک نفر ناگهان کور میشود ، کوری از نوع سفید ! سپس افراد دیگر از او وا میگیرند و کوری در جامعه پخش می شود و اتفاقات عجیب و جدید روی میدهد و … . تنها یک نفر کور نمی شود و شاید علت این است که او تنها کسی است که از خودش میگذرد !!! و من دلم برایش سوخت ، خیلی زیاد. شاید او خوشبخت ترین بود ، اما خیلی از حال و روزش غصه خوردم. البته این کوری استعاره از کوری در زندگی است و در واقع کوری واقعی مدنظر نیست ، شاید به همین دلیل است که نویسنده بسیار تاکید به سفیدی این کوری دارد.
این رمان ۳۶۰ صفحه ای ، چند ویژگی بسیار جالب دارد. اولین نکته ، گویی نویسنده هم کور است، هرچند که در طول داستان به صورت مختصر اشاره ای به این مساله می شود. متون فاقد سجاوندی خاصی است، و حتی برای بیان گفته های اشخاص ، خط جدیدی نوشته نمی شود و جملات افراد پی در پی هم بیان می شود. ظاهرا نویسنده در حین نوشتن داستان نمی توانسته ببیند تا خط بعد را درست بنویسد. نکته دیگر این رمان این است که شخصیتهای داستان (که بسیار دقیق و با حوصله شرح داده میشوند و این شرح دادن تا انتهای داستان با توجه به شرایط جامعه ادامه دارد ) اسم ندارند !!! مثلا در داستان اولین مردی که کور میشود، تا انتهای داستان با همین عبارت نامیده میشود : مردی که اول کور شد ! و همسرش : زن مردی که اول کور شد !! همینطور ، خیابانها اسم ندارند ! زیرا در این شرایط وحشتناک کوری در جامعه ، اسامی مهم نیستند ، موقعیت افراد و جامعه آنها و کارهایی که میکنند مهم هستند. نکته جالب این است که اینها باعث پیچیدگی داستان نشده بلکه جذاب تر نیز شده است. خالصانه ترین برداشت از رمان شاید این میتواند باشد که ، ما انسانها ، در موقعیت های مختلف و خاص ، خود واقعیمان را نشان خواهیم داد.
۳ ترجمه از این رمان وجود دارد که من ترجمه خانم مشیری رو خوندم و فکر میکنم این بهترین ترجمه است.
پی نوشت : فیلمی به همین نام ، برگرفته از این داستان در سال ۲۰۰۸ ساخته شده است که من فیلمش را ندیدم ! و به شما خواندن رمان به جای دیدن فیلم توصیه میکنم.

یکی از نوشته های مصطفی مستور که بسیار جذاب و خواندنی هست ، استخوان خوک و دستهای جذامی نامی دارد. داستان مجموعه ای از انسانهای خاکستری ، که هرکدوم زندگی خودشون رو دارند و درگیر خوشی و ناخوشی های خودشون هستند.
نکات جالب این کتاب بسیار هست از جمله قرار گرفتن افراد مختلف در طبقات خاص برج خاوران ، مثلا در آخرین طبقه برج افسانه و محمد دنبال اهدا کننده عضو برای الیاس میگردند. شخصا وقتی این کتاب رو میخوندم، سعی میکردم بفهمم توی کدوم طبقه برج و کدوم واحد هستم. برداشت من اینه که داستان و شخصیتهاش بسیار واقعی هستند ! و انگار واقعا این افراد وجود دارند و بسیار هم به ما نزدیک هستند. افراد این داستان به جز دانیال که ظاهرا دیوانه هست ( که بنظر من از همه بهتر میفهمد و غیر نرمال هم زندگی میکند) درگیر مسایلی از قبیل ، عاشق شدن ، طلاق گرفتن ، ازدواج کردن ، کشتن ، زنده کردن و … هستند.
چیزی که میتونم بگم ، این کتاب رو از دست ندید. هم قیمتش بسیار مناسب هست و هم اینکه وقتتون تلف نمیشه.
اسم کتاب از این روایت حضرت علی نشات گرفته :
«به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی.» (امام علی بن ابی طالب) (ص ۵۰ کتاب)
در کتاب میخوانیم (از قول دانیال) :
«آنتونی فلو رو که می شناسی؟ می گه تو این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی دیگه چی باید اتفاق بیفته که مؤمنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست یا اگه هست خیلی مهربون نیست؟» (ص ۵۵)
پی نوشت : قبلا در مورد روی ماه خداوند را ببوس اینجا چیزایی نوشتم.

چند هفته پیش مطلبی رو خوندم از چیزهای جالب و عجیب. از این ایمیهایی که می رسد گهگاهی و انبوهی از این چیزهای عجیب و غریب رو گردآوری میکنه برایت . توی همه این مطالب چیزی بود که بسیار برام جالب بود و اون رنگ فیس بوک هست که آبی هست.
اگر از من به عنوان یک برنامه نویس میپرسیدند که چرا آبی انتخاب شده ۱۰۰۰ تا علت عجیب و غریب رو سر هم میکردم !
مثلا اینکه آبی رنگ آرامش هست و شبکه اجتماعی اینترنتی باید محیط آرامی برای کاربراش باشه یا خیلی چیزهای دیگه و یا حتی دلایل فنی.
اما علت چیز دیگه ای هست. اون همان چیزی هست که باعث شد تا این پست را بنویسم . علت انتخاب این رنگ ، ارزشی هست که سازنده فیس بوک برای خود قایل شده است.
یعنی میلیون ها کاربر (تا جولای ۲۰۱۰ ، حدود ۵۰۰ میلیون نفر (اینجا)) همه باید آبی را ببینند چون سازنده آن ، جوانی است به نام مارک زوکربرگ ، متولد ۱۹۸۴ که فقط آبی را میتواند ببیند .
به قول ویکی پدیا
Zuckerberg, who is red-green colorblind, sees blue, Facebook’s dominant color, best
به همین سادگی !
او با ارزشترین انسانی هست که میشناسم ، چون برای خود ارزشی بیشتر از ۵۰۰ میلیون نفر قایل شده.
اینکه من، سیمپل فرند تو میمانم، ادعایی هست بس گزاف و بزرگ که هرکسی از پسش بر نمی آید.
مثل خودم ! مثل خودت !
(از کتاب عواقب زندگی و رابطه ، بعید میدونم نوشته شده باشه)
با تو هستم. با تو که رفتی …
تازه کم کم می فهمم که خیلی از چیزها ، بهانه ای بود برای اشاره به غصه هایی که خفه میکردی و به من نمی گفتی!
و من در مرور روزها میفهمم …
افسوس ….

یکبار دیگر آمد. زمستان رو میگویم ! همان که حس سرمایش، سردتر از خودش هست. امروز باز بادهای سرد زمستانی و لرزش درختان از نگاه های سرد مردم را دیدم.
با خودش ابر هم آورده ! برای ریختن اشکهایش ! و درآوردن اشک شاید …
تا بنشینیم و به آنها نگاه کنیم و مرور کنیم هرآنچه را باید !
غلتیدن برگهای پیر را نیز ببینیم و کمی هم مازوخیسم را ارضا کنیم.
حالم به معنای واقعی از موزیک های ذخیره شده ای که روی هارد دارم به هم میخورد ! نمیدانم من معتاد به موسیقی و موزیک ، اگر این آلبوم های خاص شجریان و رادیو جوان (اونوریا رو میگما ! تاکید میکنم اونوریا رو چون متنفرم از اینوریا) رو نداشتم چه میکردم براستی ؟!
شاخه های متعدد موسیقی نامنظم و …
Music By Ruzbeh !
Music By Hamid !
Music By …. !
هیچ کدوم از این افراد نیستند ! اصلا خود موزیک ها جذابیتی ندارند دیگر ! ترانه هایی میخام که خاطره ای توش نباشه !
نیست اما ، باور کنید که نیست. در این حد قوی شده ام که همه این فولدر ها رو پاک کنم و بروم از امیر موزیک آلبوم بندی شده و مرتب و منظم رو بگیرم !!! اما مازوخیسم اجازه نمی دهد.

چندی پیش ، خانم یکی از آشنایان نزدیک بهم زنگ زد و گفت که خواهرم داره فارغ التحصیل میشه و اگر میشه پروژه فارغ التحصیلیشو واسش انجام بده !! من هنگ بودم که چطور میشه پروژه فارغ التحصیلی رو انجام بدم و مگر چه فکری میکنند در مورد پروژه پایان دوره ؟!؟
به ناچار گفتم خودشون تماس بگیرند تا صحبت کنیم.
چند ساعت بعدش تماسی برقرار شد و من فهمیدم که کلا پروژه بهانه ای بیش نیست و استاد تقریبا میخاد ببینه که یک کاری انجام شده (که البته بعدا فهمیدم استاد همون رو هم نمیخاسته ببینه) .
من یکی از پروژه های دلفی رو ردیف کردم و واسش مرتب کردم و گفتم فلان روز بیاین شرکت ، بهتون تحویل بدم.
و روزی که اومدند دیدم کار پیچیده تر از این حرفاست و اصلا مفاهیم برنامه نویسی رو باید در ابتدا گفت (مثلا آبژکت چیه ! چرا خصوصیت داره ! event چیه و … ) و وقتی دیدم تمایلی برای این قضیه هم نیست ، کلا بیخیال موضوع شدم و ایشون هم همینطور !! درآخر کلیاتی رو توضیح دادم و ایشون گفت از روی کتابی که داره چک میکنه و میخونه و یاد میگیره و اگر سوالی بود تلفنی میپرسه.
اون روز تموم شد و ایشون با پروژه رفت شهر مورد نظر تا تحویل استاد بده . یکی دو روز بعدش زنگ زد و گفت اگر میشه یک نمودار یو ام ال و اینا هم باشه خیلی خوب میشه ! اونا رو هم همونروز حاضر و ارسال کردم به ایمیلش !
۲ ۳ روز بعدش زنگ زد و تشکر که ۲۰ شدم و …
من با تعجب فراوان گفتم تونستید برسونید به دست استاد؟ گفت نه و از زیر در انداختم داخل !!! اتاق
گفتم مگه میشه ؟ گفت حالا که شده و من فارغ التحصیل شدم و …
خیلی توی فکر فرو رفتم که واقعا چرا باید سیستم آموزشی ما اینقدر بی ارزش شده باشه ؟ چرا ؟
خبر بدتر این بود که چند وقت بعدش فهمیدم ایشون استخدام آموزش پرورش شده و به دبیرستانی های رشته کامپیوتر ، برنامه نویسی مقدماتی رو یاد میده !!!!
دیگه وقتی این خبر رو شنیدم ، باخودم گفتم سیستم آموزشی ما حتی ارزش فکر کردن هم نداره

همینطوری حال کردم دوباره شروع کنم به نوشتن ، شاید به خاطر احترامی که واسه پاییز قایلم ، شاید هم به خاطر احترامی که واسه خودم قایلم !
قالب رو عوض کردم ، عکس بالاشو هم باید عوض کنم ! باید یک عکس سبز درختی یا گل آفتابگردان خیلی زرد بزارم بالا.
لیست پیوندها رو هم درست کردم ! چرا بعضیا مرده اند ؟ البته مهم هم نیست ! مردن وبلاگی کاملا طبیعی هست !
کلی کامنت تایید نشده داشتم ! بعضیاش سوال و تبریک و تبادل لینک بود که باید ایمیل بزنم بهشون.
بقیش از این بچه حزب اللهی هایی بود که احتمالا چون دیر جوابشون رو دادم فکر میکنن کم آوردم ! کلا بیخیال شماها دسته دوم ! کلا گفتم ! یعنی اصلا مهم نیستید!
ویش لیست کتابهام رو نگاه کردم ! خوبه ! لیستم متنوعه و باید خوندن رو شروع کرد دوباره ، با تاخیری ۲ ۳ ماهه ، خواندن از نوعی که دوست دارم ! خواندن بدون نیاز به هیچ قید و بندی ! گور بابای همه قید و بندا ! آره بابا ولش کن !
به قول عزیزی که میگفت : خودسانسوری ممنوع ! آره ممنوعه !
تصمیم بر این شده است که فعلا به سیاست فکر نکنم ! اما مگر میشود
همه ذهن من شده این حرفهای بیهوده این و آن !
اصلا گور بابایتان ! بی رو دربایستی گفتم ! خسته شدم از همه شماها ! به قول یکی از امین ها :
جای مردان سیاست، بنشانید درخت که هوا تازه شود.
که در استاتوس فیس بوکش نوشته است و من جدی به این فکر میکنم که چرا اینگونه نیست ، فکر کنید مثلا به جای آقای رئیس ___ (بیا خوبه حالا ؟ )یک درخت کاج بود ! چه مفید بود واقعا ! یا مثلا به جای همسر ایشان یک سری گل شقایق قرمز بود که چشم را برای ساعتهای زیادی نوازش میکرد !
میدانید ! مساله واقعا سیاست نیست ! مساله سیاستمداران هستند که سیاستندار هستند
رادیو جوان (مال اونوریا رو میگما) هم دیگه مثل قدیما فاز نمیده ، هرچند گهگاهی با ترانه ای جدید ، قلقلکی میده دلم رو اما قدرتش کم شده !
——————-
و اما سخت تر از همه این مسایل بالا که همانند پلک زدنی در تماشای یک فیلم سینمایی هستند، خاطره است ! خاطره اسم شخص نیست قاعدتا!
خاطره اون قسمتی از زندگی هست که ، مرتبا میاد روی اعصاب و بر اساس شرایط شکل گیری اون خاطره ، یک سوال از نوع دابلیو اچ از خودتون میپرسید ؟
مثلا : چرا ؟ چه جوری ؟ چه وقت ؟ کجا؟
البته به جای کجا شاید بهتر باشه بگیم ، کدوم محل لعنتی ؟!
مثلا چالیدره با اون سد و مرغابی های لعنتی !
یا به قول دوستی ، خیابان اسرار با درختهای لعنتی !
( لعنتی صفتی توصیفی هست در اینجا ، برداشت مثبت و منفیش بستگی به خودتون داره )
مشکل این خاطره ها از بین رفتن پلن ها هم هست !
————
امیر رفته مالزی ! یکی از ۱۰ امیری که میشناسم ! این یکی وب دزاینر هست و وب مستر ! تصمیمش رو گرفت و رفت ! مثلا همه اون دوستایی که رفتند ! یک هو هم رفتند ! با همسر و ۲ دخترش !
الان که نگاه میکنم ، نمیدونم چند نفر هستند از دوستام که رفتند ! اما رفتند !
گور بابای این خراب شده دوست داشتنی ! اما رفتند ! شاید اگر سهراب بود اینجوری میگفت : آری باید رفت ! جای دیگر باید رفت !
شاید من هم رفتم ! یعنی به غیر از یک بار که تصمیم گرفتم جدی برم تایلند و نرفتم ! دیگه تصمیمی جدی نداشتم ! اما ….
بررسی شرایط رفتن و تغییر کردن دوست داشتنیه به خودی خود ! اگر چه ترس داره واسم ! کلا آدم ترسویی هستم ! اما چند وقت پیش ، یک بار واقعا نترسیدم !
تو این اوضاع ___ (کلمه مناسبشو ندارم ! شاید یک فحش آبدار خوب باشه واسش) یک مهمان ناخوانده دارم !
ایندفعه از یزد نیست ! ایندفعه از خودم هست که بر خودم باد
یک سنگ کوچولو رو بزرگ کردم و الان باید تحویل بدم
ایشون در کلیه بنده ساکن شدند و داریم تلاش میکنیم اخراجشون کنیم ! اما ظاهرا جاشون خوبه
کلا مهمون ناخونده رو نمیشه زوری فرستادش رفت
۲ ۳ هفته پیش بچه های دانشگاه دور هم چمع شدیم ! برنامشو با هر سختی بود دسته جمعی راه انداختیم !
فکرشو هم نمیکردم ! ۳۷ نفر شدیم
الکی الکی

مهندس هستا اما حرفایی میزنه که شاکی میکنه آدم رو
میگه ، آمریکا به ایران حمله نمی کنه !
میگم چرا اونوقت ؟
میگه درگیر شکست در عراق و افغانستان هست !
میگم به نظر تو شکست بوده ؟
میگه ، آره چون امنیت رو نتونسته در عراق برقرار کنه !
میگم واقعا فکر کردی که واسه امنیت رفته بوده ؟؟!!؟
میگه پس چرا رفتن اونجا ؟
میگم رفته بوده نفتاشون رو برداره و حالشو ببره ! مردم عراق هم باید مثل چی راضی باشن ! چرا ؟ چون تا قبلش زناشون رو هم تقدیم صدام میکردند ! اما الان میان رای میدن ! زناشون تو خیابون راه میرن ! مثل آدم تلویزیون دارن ! و خیلی چیزهای دیگه ! رهایی از دیکتاتوری هزینه داره ! و هزینش رو دولت آمریکا نمیده !
نفت میدین ! آزادی میگیرین !
از سرتون هم زیاده ! چرا ؟
چون خودتون عرضه نداشتید کشورتون رو آباد کنید !
با کار آمریکا شخصا موافق نبودم و نیستم ! اما این هم خیلی پر رویی هست که میگن آزادمون کردید برید بیرون حالا !!! مردم عراق کلا در همه تاریخ مردم پر رویی بودند !!