آرشیو برای بخش : شخصی
نوشته شده در قسمت :
شخصی,
کتاب توسط :
خودم

چند روایت معتبر، یکی از نوشته های سنگین و جذاب مصطفی مستور رو دیشب خوندم. در طی داستان هر چه پیش میرویم، روابط بین افراد و همینطور شخصیت آنها را بهتر لمس میکنیم. این کتاب مانند اکثر نوشته های مستور، از چند بخش مختلف ولی بسیار نزدیک و مرتبط تشکیل شده است.
فصل های کتاب شامل :
- چند روایت معتبر درباره ی عشق
- چند روایت معتبر درباره ی زندگی
- چند روایت معتبر درباره ی مرگ
- مصائب چند چاه عمیق
- در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم
- کیفیت تکوین فعل خداوند
- کشتار
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی . گفتی : « هستم .» نگریستم ، اما چیزی نبود. گفتم : « نیستی.» بازگفتی :« هستم.» برخود لرزیدم ودر دل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم : « هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی. » واین هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
صفحه اول کتاب
بخش های مختلف زندگی در این کتاب به زیبایی بیان شده است. روایت های معتبر درباره ی مرگ بسیار عالی هست. این کتاب یک بعد از ظهر کسل کننده شما رو تغییر میده و خوندنش رو توصیه می کنم.
پی نوشت : قبلا این کتاب های مصطفی مستور رو معرفی کردم. (اینجا و اینجا)

گاهی برای خلاص شدن از غصه های ناشی از مشکلات روحی (که وجودمان را فرا میگیرد و روحمان را در انزوا میخورد و میتراشد) ، تصمیم بر انکار یا دوری از ریشه آن مشکل میگیریم .
مثلا عطری که مرا یاد او می اندازد و او در واقع همان کسی هست که جوانیم را به باد داد ! (مثلا عرض میکنم) یا موزیکی که با آن هزاران خاطره تلخ وشیرین دارم ، یا مثلا فرض کنید مسجدی که مراسم فوت عزیزی را در آن برپا کردیم. و بسیار بسیار زیاد هست از این جور چیزا ! خوب اولین راهی که به نظر میرسد این هست که تا میتوانیم دوری کنیم از این خاطرات و البته عوامل یادآوری آنها ! و این اولین و ساده ترین راه است !
من این راه را به ایستادن زیر درخت بی برگی به جای ایستادن بر زیر آسمان ، در هنگام بارندگی میدانم ! یعنی عملا فکر میکنی که خیس نمی شوی ! اما خیس می شوی ! تازه اگر بتوانید درختی را پیدا کنید ! و تازه دوری از بعضی از این حالتها ( مثلا آن بوی عطر گفته شده ) اجتناب ناپذیر است !
راه حل چیست ؟
تجربه شخصی ام میگوید، این (راه دوری و فرار) راهش نیست ! راهش جنگیدن و کشتن احساسی است که به سراغ شما میآید و البته احتمالا بسیار قوی است ! این راه در ابتدا خیلی سخت به نظر می رسد اما باید رفت ! یعنی میدانید ، چاره ای نیست ! باید رفت و گریست و دید و چشید و تمرین کرد تا بتوان نفس کشید! موزیکی که زمانی با او بوده اید و الان برایتان تلخ شده است ، را هزار و یک بار گوش بدهید ! بار هزار و یکم دیگر حسی نسبت بهش ندارید !
این حرفها را از روی خوشی یا ریلکسی نمی زنم ، اینها حاصل ماه های زیادی از روزهای خاصی از زندگی هست. معتقدم این راه ها باید گفته شود تا حداقل برای دیگری به درد بخورد!
پی نوشت : بعضی از حرفها تلخ است و به دل نمی نشیند، اما این را هم میدانیم که همه زندگی خوشی نیست .
پی نوشت : ترانه آی یارم بیا ، از کارهای کیوسک رو شدیدا توصیه میکنم ! (این پست رو واسه این نوشتم اصلا !!!)
اینجا و اینجا

اصولا در برنامه نویسی در تیم های بزرگ و حرفه ای ، کار به صورت تقسیم شده بین اعضای تیم جلو میره. و هر کسی مسوولیت یک بخشی از کار رو به عهده میگیره و خیلی کم پیش میاد که کسی یک نفره و به تنهایی کار رو ببره جلو.
بعضی از ماژولها یا add-on هایی که گاهی نوشته میشه ، خیلی واسه آدم عزیز و دوست داشتنی هستند طوریکه از اینکه دیگران باهاش منطقی برخورد نمی کنن یا بهش بد و بیراه میگن آدم دلخور میشه ، هر چند اگر منطقی باشیم دوست داریم که بیشتر بدونیم مشکلاتش رو تا چیز بهتری از آب در بیاد.
۳ تا add-on خاص نوشتم واسه پروژه تیمی که روش کار میکنیم ، که خیلی دوسشون دارم ! خیلی زیاد ! امروز داشتم فکر میکردم که چرا اینقدر دوست دارم همش این دو تا را آپدیت کنم و نسخه جدیدش رو ارایه بدم !!! که فهمیدم علتش اینه و همین باعث شد این پست رو بنویسم !

Working in dawn, is very nice.Starting work early in the morning gives you more choices to handle your plans. Doing so is related to your personality and also your family.
I started my job in early morning on Friday. Rahman, Daniel and I started our job at 5:45 AM. We were online on GTalk and Skype messengers and communicated with each other. Also, I was listening to Radio Javan. It was playing very nice music in dawn. We were working on a new special XML Importer and it was for a new client. I could analyze database structure and synchronize fields and describe tasks to Daniel. Also Rahman developed the main functions.
I want to tell you this, starting work early in the morning has some benefits. One of them, is that you have more time to arrange your work and tasks in that day.
it is my first post in English and thanks Rahman for helping me in this regard.
نوشته شده در قسمت :
شخصی,
کتاب توسط :
خودم

مطالعه کتابی با سبک و سیاق جدید برای من بسیار جالب بوده و هست. افسانه خدایان ، کاملا اتفاقی رسید دستم و با خوندن چند صفحه از این کتاب، خیلی خوشم اومد.
کتاب به صورت فصل به فصل توضیحات مختصری در مورد خدایان باستانی همچون زئوس ،هرا ، زهره، آتنا و غیره داده است و داستانهای کوتاهی درباره ی هر کدام نوشته شده. در فصل آخر نیز به نیمه خدایانی همچون آشیل و هرکول پرداخته شده است. (اینجا)
برداشت شخصی من این هست که، یونانیها، از این افسانه ها به عنوان نمادها و مسایل زندگی اجتماعی خودشون استفاده میکردند. و کسی که کتاب رو میخونه باید با دید مثبت و دقیق ، همراه با برداشت منطقی خوندن رو ادامه بده.
نویسنده کتاب آقای شجاع الدین شفا هستند که از نویسنده های بسیار معروف کشور بودند که همچون بسیار دیگری از نویسنده های خوب کشور ، در خارج از ایران زندگی میکردند. در اینجا لیست برخی از کتابهای ایشون رو میبینید.
کسانی که تنوع کتابخوانی رو ترجیح میدهند و کمی حساسیت روی بعضی از مسایل دینی و اعتقادی ندارند ، میتونن با خوندن این کتاب لذت ببرند.
نوشته شده در قسمت :
شخصی,
عکس توسط :
خودم

اعتماد به نفس رو دارید ؟!

ترانه ای از ابی هست که رادیو جوان گاهی میزاره، به اسم نوازش (اگر اشتباه نکنم). متن ترانشو اینجا میزارم. میتونم واقعا بخشی از زندگی خیلی ها همینه. مثل خودم! و واقعا حق دارم گاهی بدبین باشم !
لینک دانلود از سایت www_MOZHGAN_blogsky_com
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت، اونقدر آرومم،که از مرگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار ،تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو میبندی
و این قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

هر چی فکر میکنم نمیتونم دقیقا بگم حس برنامه نویسی در نیمه شب چیه. حس کد زدن در سکوت و بیدار بودن تا صبح ، حسی سرشار از آرامش هست ! و صبح با طلوع خورشید حس پیروزی ! من همیشه از برنامه نویسی های نیمه شب ، خوب برد کردم.
حتی وقتی کتاب هم میخونم در نیمه شب این حس رو دارم. خوندن و خوندن تا دیدن طلوع زیبای خورشید.
نیمه شب رو از دست ندید . همین
پی نوشت ۱ : امروز علیرضا رو از پشت شیشه آی سی یو دیدم. بهتر بود حالش ولی خیلی نگرانشم ! تو این سن ، این مشکل ….
پی نوشت ۲ : رادیو جوان نصف شب هم فاز میده ها
پی نوشت ۳ : این پست فقط یک هوس نیمه شب بود
نوشته شده در قسمت :
شخصی توسط :
خودم

امشب فرصتی شد تا بروم و از محدوده ۳ راه ادبیات ، نزدیک ۴ راه دکترا ، قدم بزنم مهدی هم در ابتدا همراهم بود و اندکی گپ زدیم.
گذری ، از آن مسیر زیاد رد شده بودم ، اما اینبار ، با آرامش ، پیاده ، کیف در دست. همه چیز سرجایش بود. دبیرستانم که سرجاش بود، فقط آن پنجره ای که من میشناسم تغییر کرده بود. انگار تیره تر شده بود. (تابلویی هم در جلویش !) پیاده رو هم مثل سابق بود ولی درختان پیر تر و رنجورتر شده بودند. دکه روزنامه فروشی که روزگاری مجله بی نظیر مهر (و بعدها ایران جوان هم) را ازش میخریدم هم هست. آن تالار معروف که زمانی هر روز در آن دعوای حزبی بود هم هست ! آخر آن وقت ها سید محمد خاتمی تازه روی کار آمده بود و تالار جایی برای مهمانهای سیاسی !آن ساندویچی مهمان نواز هم سرجایش بود ، همان که مهرداد ، زمانی برای نمره گرفتن ، چند بار خیلی ها را مهمان کرد و آخرش هم برای بار سوم افتاد !
اما انتشارات امام ، خدا را شکر که سرجایش بود. فروشنده هایش همان پدر و پسر دوست داشتنی بودند. وقتی داخل شدم بو کشیدم ! بوی خاطرات چند صد روز دبیرستانم را میداد. بوی کتاب ! بوی خوندنهای کتاب های غیر درسی در شب امتحان ! تا نیمه شب ! و چه لذتی داشت.
۲ تا کتاب خریدم ! همانهایی که باید میخریدم ! استخوانهای خوک و دستهای جذامی!(مستور) و کوری .اولی را قبلا خوانده بودم ، اما خواستم داشته باشم و دوباره بخوانم !
با خودم عهد کردم باز هم بروم و میروم.
پی نوشت : این را هم پیدا کردم ، در مورد انتشارات ذکر شده، حالش را داشتید بخوانید : اینجا فقط یک فروشگاه نیست !

یکبار دیگر آمد. زمستان رو میگویم ! همان که حس سرمایش، سردتر از خودش هست. امروز باز بادهای سرد زمستانی و لرزش درختان از نگاه های سرد مردم را دیدم.
با خودش ابر هم آورده ! برای ریختن اشکهایش ! و درآوردن اشک شاید …
تا بنشینیم و به آنها نگاه کنیم و مرور کنیم هرآنچه را باید !
غلتیدن برگهای پیر را نیز ببینیم و کمی هم مازوخیسم را ارضا کنیم.