Follow @Mostafafallah

از زورگیری تا ردیابی !

نوشته شده در قسمت : خاطره, دست نوشته توسط : خودم

۵ شنبه شب ، حدودای ساعت ۱۱ بود که با حمید از شرکت خارج شدیم که بیایم خونه. مثل همیشه حمید میخواست من رو برسونه که سرکوچه که رسید یادمون اومد یک کاری نکردیم و به حمید گفتم که شما برو و نمیخاد تو کوچه بری و من خودم میرم.
بعد از خداحافظی در حال رفتن به سمت خونه بودم که یک موتور سیکلت جلوم رو گرفت و یک نفر پیاده شد و چاقوی بزرگی ( که بعدا فهمیدم بهش میگن قمه) رو گذاشت روی دلم و گفت گوشی ! در این لحظه من تقریبا هیچ کدوم از حواسم کار نمی کرد ! چه برسه به اینکه بخام عکس العملی نشون بدم ! لذا گوشی رو در کسری از ثانیه تقدیم جوانک کردم. جوانک سپس گفت چی توی جیبات داری؟  محتویات جیب ها رو دید ! اندکی شرمسار شد !!! و گفت نمیخاد و رفت ! این اتفاقات در کمتر از ۱۰ ثانیه انجام شد و من دوان دوان به سمت خونه رفتم و اطلاع رسانی خلاصه ای کردم خدمت خانواده محترم ! مادر همیشه مهربان سریعا آب قندی تهیه کردند و پدر عزیز نیز فرمودند : از بس ضعیف هستی ! و خواهرم با تعجب گفتند : لپ تاپ رو نبردن ؟! تازه فهمیدم که رسما جزو خوشبخت ترین انسانهای روی زمین هستم ( شاید هم دزدان احمق ترین دزدان بودند) چون که کیف بزرگ من رو اصلا توجهی بهش نکرده بودند.

خلاصه ! بعد از رسیدن به منزل و شنیدن جملات مختلف ! با پلیس همیشه در صحنه تماس گرفتیم. ۴ ۵ دقیقه بعد پلیس رسید و بدون سلام علیک و حتی زدن زنگ منزل !!! (از اداره زنگ زدن که چرا نمیرین دم در !!!) سوالاتی از من کردند . و به پدر بنده گفتند که سریعا بروید به کلانتری آبکوه مشهد. لذا با یک آژانس و با رعایت نکات ایمنی راهی آنجا شدیم.  پلیس مودبی در آنجا بود ! البته تنها او مودب بود و بعد از رسیدگی به چند مورد عجیب ! از جرایم در جامعه ، به سراغ ما آمد و مساله رو جویا شد . وثقتی توضیح دادیم ، همکارش گفت : آن موتوری شال سفید داشت ؟!؟! من هم با تعجب گفتم بله ! و او گفت امشب ، این سومین مورد موبایل دزدی و زورگیری در محدوده فرامرز عباسی توسط این موتور سوار و همدستش است !!!

و شما تصور کنید که نقش پلیس چه می تواند باشد ؟!؟!؟!؟! و وقتی گفتیم که گشت بگذارید ! گفتند گشت داریم ولی زورمان نمی رسد ! فرامرز بزرگ است . و دزدهای این منطقه از بیرون و مناطق پایین شهر می آیند. و سریعا به بزرگ راه برگشته و راهی محله خود میشوند ! زورگیری در فرامرز بیشتر از خیلی از مناطق پایین شهر است و علت را پرسیدم و پلیس دلشاد گفتند چون در آنجا همه قمه دارند و … !

سپس پلیس جوان گفت ، من خودم در حین زورگیری کسی رو دستگیر کرده ام ! ولی فردا توسط قاضی آزاد شده ! و فرد مجرم خودم را هم تهدید کرده است !!! و شما تصور کنید نقش قوه قضاییه چه می تواند باشد.!؟؟!؟!؟ در کلانتری شکایت نامه ای تنظیم شد و قرار شد شنبه آن را ببرم اداره آگاهی !

از شانس بد من فردای آنروز جمعه بود و من نتوانستم سیم کارت رو قطع کنم. لذا شنبه به یکی از مراکز خدمات مشترکین همراه رفتم و سیم کارت رو قطع کرده و درخواست سیم کارت جدید دادم. برای اینکار باید سند موبایل ، آخرین فیش پرداختی و کارت شناسایی به همراه کپی این موارد رو خدمت این عزیزان ببرید. در ضمن ۵۰۰۰ تومان به فیش بعدی شما اضافه خواهد شد.

شنبه صبح رفتم اداره آگاهی در ابتدای بلوار پیروزی ، جنب آموزشکده شهید منتظری. در آنجا در بدو ورود تلفن همراه را می گرفتند ( که من نداشتم) و برگ ورود  به افراد داده و سپس شما را هدایت می کردند. سرباز که دم در بود گفت ، شما خط سبز رو بگیر و برو جلو. فهمیدم خط سبز مربوط به دایره سرقت می باشد ! اما وقتی به طبقه مربوطه رسیدم ، دیدم از دایره و بیضی بسیار بزرگ تر است و سرقت ها آنقدر متنوع می باشد که ان عدد اتاق مخصوص وجود دارد. و دریغ از یک تابلو که بگوید کدام نیم دایره باید بروم و لذا از این اتاق به آن اتاق می رفتم ! و در هر اتاق انواع دزدهای خاص با زنجیرهایی بر سر و پا و گردن دیدم ! خلاصه اتاق مورد نظر پیدا شد و رفتم داخل . بعد از سوال گفتند باید در سالن باشید تا همکار ما تشریف بیاورند. نیم ساعتی شد و تشریف آوردند. رفتیم پیش ایشان و ایشان با خونسردی کار مرا انجام میداد. نکته جالب این بود که این افراد بسیار مهربان و ساده بودند و اصلا با تصوراتی که من داشتم مطابقت نداشت. حتی رئیس هایشان هم ساده بودند. یعنی واقعا کارمند بودند و اینکه در نیروی انتظامی هستند خیلی تغییری در حال و احوال آنها نداشت. در بین آنها فردی بسیار پرشور و حرارت بود که ظاهرا رئیس بخش بود. لباس مرتبی داشت و ریش و سبیلش را هم زده بود کامل و تلاش زیادی میکرد که کار ملت را راه بندازد و اذیت نشوند. و بسیار هم به همکارانش کمک می کرد. و آنها هم تشکر میکردند. خلاصه کارمند مورد نظر گفت باید بری پایین ۲ تا پوشه بخری و ثبت در سیستم شود و … . رفتم بیرون پوشه ها رو خریدم و سپس به بخش ثبت رفتم در طبقه همکف ! آنجا کارمند عزیز شکلاتی به مناسبت عید غدیر به من دادند و ثبت کردند. برگشتم. یک چیزهایی ثبت شد در پرونده دیگری و خلاصه من به بخش تمکیل پرونده (این اسم رو خودم روش گذاشتم) رفتم. در آنجا کارمندی بود که شمالی بود ( فکر کنم سروان بود) و گفت صبر کن عزیز جان تا صدایت کنم !!

بیرون نشسته بودم ، دیدم جوانکی در کنارم نشست ! مادر و خاله هایش هم آمدند و گریه هم میکردند ! البته ریز ! دلم سوخت و از جوانک پرسیدم شما هم منتظر این آقا هستید که صدایتان بزند ؟ گفت بله و لبخندی هم زد !! و گفت سرشون شلوغه دیگه!

بعد از چند دقیقه جوانک  و من با هم صدا زده شدیم ! رفتیم داخل ! پلیس شمالی گفت به جوانک : آقا جان خودت اقرار کن و بنویس اینا رو ! هر غلطی کردی !

و من داشتم شاخ در می آوردم ! مادر پسرک گفت شما ببخشید ! پلیس گفت : مادر این ها ۸ نفر بودند ، عرق خورده بودند ! مست بودند ! توی پارک ملت ، کیف و طلای دختر مردم رو به زور گرفتند ! فراری هم هستند ! حالا پسر شما میخاد اعتراف کنه و همکاری کنه بهش کمک می کنیم !!

من اساسی کف کرده بودم در این لحظه !! و با خودم میگفتم که چند لحظه پیش این پسرک ۱۷ ۱۸ ساله کنار من بوده و الان ….

۵۰ دقیقه ای بازجویی این جوانک طول کشید تا مرد پلیس مرا صدا زد. با مهربانی گفت شرمنده معطل شدید و با عصبانیت گفت : اه عجب شهر مذهبیه !! خیلی مذهبیه ! چند تا پرونده ! ۳۵ تا زورگیر در این چند شب دستگیر شدند ! ( من با خودم گفتم پس چقدر دستگیر نشدند) ، چه کشور عدالت محور و … خلاصه حسابی قاطی کرده بود بنده خدا و دیگه داشت دیوانه میشد که رئیسش اومد کمکش و جوانک رو تا فردا آزاد کردند و البته سند یا جواز کسب هم از او گرفتند موقتا.

پلیس شمالی جوان به من گفت : این پروندتو کامل کردم ، بردار ببر مرکز شهید قدوسی ! اونجا بررسی میشه و بهت حکمی میدن که بری مخابرات تا ردیابی کنند.

رفتم مرکز شهید قدوسی ، واقع در خیابان کوثر ۱ و وکیل آباد ۸/ در بدو ورود موبایل ها گرفته می شد و سپس راهنمایی انجام میشد. در این محل مدارک رو بردم بخش ارجاع و ۲۰ دقیقه ای معطل شدم تا گفتند برو شعبه ۴۸۶ ( یا همچین عددی) و برو پیش قاضی ( برای دادرسی و … . البته نمی دونم قاضی بود واقعا یا نه) . رفتم پیش ایشون و کارهای بنده رو انجام دادند . ۵۰ دقیقه ای معطل شدم تا صدا زدند رفتم تو و سوالاتی پرسیده شد. دوباره شرح ماوقع رو توی یک کاغذ جدید نوشتم و امضا کردم.

آقای قاضی گفتند سریال گوشی رو هم بنویس. سریال رو نگاه کردم به جعبه و دیدم ۲ تا سریال داره !!!!! قاضی عزیز هم نوشت در یک نامه ای به مخابرات که شماره من رو ردیابی کنند که روز قبل از سرقت روی چه گوشی با چه سریالی بوده ! ( یعنی از هر دو طرف میشه فهمید که سیم کارت روی چه گوشی با چه سریالی بوده و یا اینکه چه سیم کارتی روی گوشی با سریال مشخص بوده)

نامه رو برداشتم و بردم شرکت ارتباطات سیار ، جنب بلوار جانباز ۲ ، روبروی هتل هایت شماره ۲ ! در آنجا نامه را بردم دبیرخانه و دختر خانم که مسوول بودند ، گفتند صبر کنید تا از همکارم بپرسم ! پرسیدند و گفتند مشکلی نیست ! شماره ای به من دادند و گفتند ۳ ماه دیگه از دادگاه پیگیری کنید.

این بود ماجرای گوشی نوکیا n78 که کمتر از یک ماه پیش بود خریده بودم !