اوضاعی که فحش آبدار نیاز دارد !
همینطوری حال کردم دوباره شروع کنم به نوشتن ، شاید به خاطر احترامی که واسه پاییز قایلم ، شاید هم به خاطر احترامی که واسه خودم قایلم !
قالب رو عوض کردم ، عکس بالاشو هم باید عوض کنم ! باید یک عکس سبز درختی یا گل آفتابگردان خیلی زرد بزارم بالا.
لیست پیوندها رو هم درست کردم ! چرا بعضیا مرده اند ؟ البته مهم هم نیست ! مردن وبلاگی کاملا طبیعی هست !
کلی کامنت تایید نشده داشتم ! بعضیاش سوال و تبریک و تبادل لینک بود که باید ایمیل بزنم بهشون.
بقیش از این بچه حزب اللهی هایی بود که احتمالا چون دیر جوابشون رو دادم فکر میکنن کم آوردم ! کلا بیخیال شماها دسته دوم ! کلا گفتم ! یعنی اصلا مهم نیستید!
ویش لیست کتابهام رو نگاه کردم ! خوبه ! لیستم متنوعه و باید خوندن رو شروع کرد دوباره ، با تاخیری ۲ ۳ ماهه ، خواندن از نوعی که دوست دارم ! خواندن بدون نیاز به هیچ قید و بندی ! گور بابای همه قید و بندا ! آره بابا ولش کن !
به قول عزیزی که میگفت : خودسانسوری ممنوع ! آره ممنوعه !
تصمیم بر این شده است که فعلا به سیاست فکر نکنم ! اما مگر میشود
همه ذهن من شده این حرفهای بیهوده این و آن !
اصلا گور بابایتان ! بی رو دربایستی گفتم ! خسته شدم از همه شماها ! به قول یکی از امین ها :
جای مردان سیاست، بنشانید درخت که هوا تازه شود.
که در استاتوس فیس بوکش نوشته است و من جدی به این فکر میکنم که چرا اینگونه نیست ، فکر کنید مثلا به جای آقای رئیس ___ (بیا خوبه حالا ؟ )یک درخت کاج بود ! چه مفید بود واقعا ! یا مثلا به جای همسر ایشان یک سری گل شقایق قرمز بود که چشم را برای ساعتهای زیادی نوازش میکرد !
میدانید ! مساله واقعا سیاست نیست ! مساله سیاستمداران هستند که سیاستندار هستند
رادیو جوان (مال اونوریا رو میگما) هم دیگه مثل قدیما فاز نمیده ، هرچند گهگاهی با ترانه ای جدید ، قلقلکی میده دلم رو اما قدرتش کم شده !
——————-
و اما سخت تر از همه این مسایل بالا که همانند پلک زدنی در تماشای یک فیلم سینمایی هستند، خاطره است ! خاطره اسم شخص نیست قاعدتا!
خاطره اون قسمتی از زندگی هست که ، مرتبا میاد روی اعصاب و بر اساس شرایط شکل گیری اون خاطره ، یک سوال از نوع دابلیو اچ از خودتون میپرسید ؟
مثلا : چرا ؟ چه جوری ؟ چه وقت ؟ کجا؟
البته به جای کجا شاید بهتر باشه بگیم ، کدوم محل لعنتی ؟!
مثلا چالیدره با اون سد و مرغابی های لعنتی !
یا به قول دوستی ، خیابان اسرار با درختهای لعنتی !
( لعنتی صفتی توصیفی هست در اینجا ، برداشت مثبت و منفیش بستگی به خودتون داره )
مشکل این خاطره ها از بین رفتن پلن ها هم هست !
————
امیر رفته مالزی ! یکی از ۱۰ امیری که میشناسم ! این یکی وب دزاینر هست و وب مستر ! تصمیمش رو گرفت و رفت ! مثلا همه اون دوستایی که رفتند ! یک هو هم رفتند ! با همسر و ۲ دخترش !
الان که نگاه میکنم ، نمیدونم چند نفر هستند از دوستام که رفتند ! اما رفتند !
گور بابای این خراب شده دوست داشتنی ! اما رفتند ! شاید اگر سهراب بود اینجوری میگفت : آری باید رفت ! جای دیگر باید رفت !
شاید من هم رفتم ! یعنی به غیر از یک بار که تصمیم گرفتم جدی برم تایلند و نرفتم ! دیگه تصمیمی جدی نداشتم ! اما ….
بررسی شرایط رفتن و تغییر کردن دوست داشتنیه به خودی خود ! اگر چه ترس داره واسم ! کلا آدم ترسویی هستم ! اما چند وقت پیش ، یک بار واقعا نترسیدم !
تو این اوضاع ___ (کلمه مناسبشو ندارم ! شاید یک فحش آبدار خوب باشه واسش) یک مهمان ناخوانده دارم !
ایندفعه از یزد نیست ! ایندفعه از خودم هست که بر خودم باد
یک سنگ کوچولو رو بزرگ کردم و الان باید تحویل بدم
ایشون در کلیه بنده ساکن شدند و داریم تلاش میکنیم اخراجشون کنیم ! اما ظاهرا جاشون خوبه
کلا مهمون ناخونده رو نمیشه زوری فرستادش رفت
۲ ۳ هفته پیش بچه های دانشگاه دور هم چمع شدیم ! برنامشو با هر سختی بود دسته جمعی راه انداختیم !
فکرشو هم نمیکردم ! ۳۷ نفر شدیم
الکی الکی

