چقدر بعضی وقتها احساس میکنی تنهایی
چقدر بعضی وقتها غصه از دست دادن چیزهایی رو میخوری که تاثیر مهمی دارند اما تو برای به دست نیاوردنشون قطعا مقصر نیستی
چقدر این زندگی سخته
چقدر میخوای و نمیشه و این دنیای لعنتی باهات نمیسازه
چقدر بعضی وقتها از عاقبتت میترسی
چقدر بعضی وقتها بغض توی گلوت اینقدر میمونه که نمیدونی با چی باید ردش کنی
چقدر بعضی وقتها در اوج شلوغی احساس میکنی خیلی تنهایی
خیلی …

دیدن یک دوست قدیمی ، بعد از مدتها ، خیلی لذتبخشه ! مخصوصا وقتی که آدم بدونه دوستش ، مشکلاتی داره و میتونه کمکی بکنه.
دیروز علی اللهیاری دوست دوران دانشگاه ، زنگ زد بهم ! از اونجایی که گوشی عزیزم سرقت شده بود نشناختمش ولی بعد از چند کلمه صحبت های خاص سریعا شناختمش ! امروز میخواست برگرده سبزوار و مثل همیشه لطف داشت و توی هوای برفی میخواست دیداری بکنیم. بعد از گرفتن آدرس اومد پیشم و مفصل صحبت کردیم با هم. خیلی وقت بود ندیده بودمش و به محض دیدن لباس مشکی به تنش ، یاد فوت پدرش افتادم ! تقریبا ۱ ماهی میگذره .
راجع به همه چیز ، از سربازی و کار تا خونه دانشجویی و … صحبت کردیم. وقتی صحبت به پدرش رسید ، آهی کشید و شروع کرد به گفتن اونچه تو این یک سال و اندی کشیده بود و بعد هم از حس تنهایی جدیدی که داشت گفت. و تونست به من اون حس رو نشون بده که چقدر گاهی آدم احساس بی کسی میکنه و چی میشه که بغض میکنی از دیدن نبودن کسی ! تازه فهمیدم که اون کسی که خودش هم این حس رو داره ، چقدر سعی میکنه سریع به دوستای دیگش کمک کنه تا این حس دیرتر به سراغشون بیاد. تازه میفهمه آدم که چرا بعضیا روی نامه هایی که مربوط به روابط خانواده هست تاکید میکنند. تازه آدم میفهمه که چقدر بعضی از روابط و برخوردهای آدم قدرنشناسانه هست !
کاش قدر بدونیم ! هم زمانی که داره از دست میره و هم آدمهایی که با ما هستند و بعدا دیگه نیستند ! اینجوری باعث میشه که بدترین جمله یک عمر رو نگیم !