داستان واقعی

این داستان شاید خیالی به نظر برسد ! اما اینگونه نیست و واقعی هست. این هم به نوعی معجزاتی از ، هزاران معجزه ای است که در طی زندگی میبینیم ولی متوجه نمیشویم !
اسمش فلیمینگ بود. یک کشاورز اسکاتلندی فقیر ، یک روز وقتی سرگرم کار برای امرار معاش بود ، صدای فریاد کمک خواهی را شنید که از باتلاقی در آن نزدیکی می آمد. ابزارش را زمین انداخت و به طرف باتلاق دوید. در آنجا پسری وحشت زده که تا کمر در لجن سیاه فرو رفته بود ، داد و فریاد می کرد و دست و پا میزد تا خود را خلاص کند. فلیمینگ پسرک را از مرگی وحشتناک نجات داد.
روز بعد کالسکه ای اشرافی در نزدیک محل زندگی کشاورز اسکاتلندی استاد. نجیب زاده ای در لباس فاخر پیاده شد و خود را پدر پسری معرفی کرد که فلیمینگ نجات داده بود. نجیب زاده گفت می خواهم به تو پاداش دهم ، تو جان پسرم را نجات دادی. کشاورز با رد پیشنهاد گفت : نه در قبال کاری که انجام دادم ، نمی توانم پولی قبول کنم.
در این لحظه پسر کشاورز از کلبه بیرون آمد. نجیب زاده پرسید : آیا این پسر توست ؟
کشاورز با غرور پاسخ داد : بله
و نجیب زاده گفت : من پیشنهاد دیگری دارم. اجازه بده تا همان آموزشی که پسرم از آن برخوردار است برای پسرت فراهم کنم. اگر این پسر لنگه ی پدرش باشد ، بی شک رشد می کند و مردی خواهد شد که هر دو به او خواهیم بالید.
و این کار را کرد. پسر فلیمینگ کشاورز ، به بهترین مدارس رفت و از دانشکده ی پزشکی بیمارستان سن مری در لندن فارغ التخصیل شد و بعدها در سراسر جهان او را به نام سر الکساندر فلمینگ کاشف پنی سلین مشهور شد.
سالها بعد پسر همان نجیب زاده که از باتلاق نجات یافته بود ، دچار سینه پهلو شد!!! و چه چیز جانش را نجات داد ؟!؟! : پنی سیلین.
اسم نجیب زاده : سر راندولف چرچیل و اسم پسرش : سر ونیستون چرچیل !!!!
برگرفته از کتاب من این سرنوشت را نمی خواهم
پی نوشت : راجع به کتاب منبع قبلا مطلبی در اینجا گذاشتم.