Follow @Mostafafallah

سوء تفاهم

نوشته شده در قسمت : دست نوشته, کتاب توسط : خودم

سوءتفاهم اثر آلبر کامو هست ، نویسنده و فیلسوف مشهور فرانسوی (الجزایری تبار) که آثار خاص و بینظیری دارد از جمله اثر معروف بیگانه.

کتاب سوءتفاهم که به ترجمه جلال آل احمد می باشد، یک نمایشنامه ساده است که به بیان ماجرایی وحشتناک در یک مسافرخانه در زادگاه جوانی به نام ژان می پردازد.

خوندن این اثر + مقدمه ای که جلال آل احمد براش نوشته رو شدیدا توصیه میکنم.

مارک و پلو ایرانی !

نوشته شده در قسمت : دست نوشته توسط : خودم

جمعه ظهر ،کتاب مارک وپلو ، اثری از منصور ضابطیان رو از رحمان (که قبلا بهم پیشنهاد داده بود) گرفتم ! و از مقدمه کتاب فهمیدم کار جالبی باید باشه.
اول دوست دارم از منصور ضابطیان بگم، متاسفانه چهره رو بیشتر از اسمش میشناختم و اون هم به علت دیدن انبوهی از برنامه های نابی بود که تو تلویزیون وطنی دست و پا کرده بود.
مثل نقره که خیلی دوستش داشتم. خلاصه اینکه کمی بعد متوجه شدم که توی چلچراغ هم ید طولایی داشته. بعد از کمی تحقیق و مطالعه و مراجعه و مکاشفه ! فهمیدم که دارم بهش حسودی میکنم !! خلاصه کلام این که کاراکتر دوست داشتنی  هستند.

کتاب مارکوپلو ماجرای سفر این نویسنده ( به قلم خودش ) به چندین کشور از جمله : فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، ارمنستان، کره جنوبی و ایالات متحده آمریکا می باشد ! کتاب برای هر کدوم از این کشورها به صورت فصلی مجزا ، سفرنامه شیک و تمیزی رو بیان میکنه و البته عکسهای خوبی هم داره (کاش و کاش سیاه و سفید نبود)
البته سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی را سالها پیش (توسط دوست عزیزی) برای مدتی داشتم و حقیقتا از سفرنامه بدم اومد ! چون اصلا هیچی نفهمیدم ! اما این کتاب با یک سفرنامه عادی فرق داشت ! احساس میکردم امیر فهمیده یا افشین یا حتی امین(تنی از دوستان شادان خودم) دارن برام تعریف میکنن از جاهایی که رفتن ! این شد که کتاب به صورت یک نفس و بدون معطلی در زمان تقریبا ۳ ساعت کتاب رو خوندم و حض بالایی بردم. (البته از قسمت آمریکا زیاد حال نکردم ، انگار از فضا کمی جدا شده بود ، اما از فصل فرانسه به شدت لذت بردم)

برای شناخت بیشتر آقای ضابطیان اینجا رو سر بزنید.
عکسهای سفرنامه (و البته کتاب) رو میتونید از اینجا ببینید ، زیبا بود  (احساس میکنم اینا همش نبود !)

اعتراف : از اونجایی که قراره از این کتاب ۲ جلد بخرم ، یکی برای آرشیو خودم و یکی برای یک دوست عزیز ، ترجیح میدادم ۷ یا ۸ هزار تومان میدادم ولی عکسهای کتاب رنگی می بود !

اعتراف : بچه پولدار با این کتاب حال نمیکنه ! چون سفرنامه ساده و خاکی هست و راهنمای خوبی برای اونا نمیتونه باشه !

اعتراف : الان دارم صفحه آقای ضابطیان رو در ویکی پدیا میسازم ! همینجوری ! البته امیدوارم این دفعه پلیس ویکی گیر نده و حذف نکنه صفحه رو !

دویدن در میدان تاریک مین

نوشته شده در قسمت : شخصی, کتاب توسط : خودم

اولین و تنها نمایشنامه مصطفی مستور ، رو دیشب خوندم. نثر خوبی داره و خوندنش خوش آینده. البته باید اعتراف کنم که با پرده چهارم نتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم.

روایت زندگی خاص در یک پادگان هست که کوهی (ظاهرا فرمانده) شرایط سختی برای سربازان ایجاد کرده. یاقوت (یکی از سربازان) بدون مجوز از پادگان خارج شده و عاشق نیز شده است. روایت چنان بیان میشود که گویی یاقوت جرم بزرگی مرتکب شده است و پس از صحبتهایی مشخص میشود که او اولین مرحله عشق که تماس می باشد را طی کرده است.

در ادامه با ماهان سربازی که درگیر افکار خاصی هست و بعضا به جبر و اختیار هم اشاره میکنه آشنا میشیم ! اون برای اینکه کتاب خوندن رو ترک کرده و درگیر افکار جدیدی شده به شدت مجازات می شود !

ظاهرا کتاب تلاش میکنه تا ثابت کنه که در دنیا هیچ نظمی وجود نداره. این تنها چیزیه که من میتونم درک کنم !

قشنگ ترین قسمتهای کتاب از نظر من :

“قربان، ماهان می‌گه اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه‌ی کارتون‌ رو پیش‌بینی کنید. ماهان می‌گه وقتی هیچ‌چیز رو نشه پیش‌بینی کرد، معنی‌اش اینه که وقتی شمار کاری‌ رو انجام می‌دید، نیروهای دیگه‌ای به‌جای شما نتیجه‌ی کارها‌ رو تعیین می‌کنند: و این دقیقا یعنی بی‌نظمی. به تعبیر خودش، یعنی دویدن در میدان مین اون ‌هم در تاریکی محض، به همین خاطره که او به این نتیجه رسید، که اختیار، تابع نظمه و تا نظمی در کار نباشه، اختیار هم معنای روشنی نداره.”

و

“غروب بود من زل زده بودم به پشت دست هاش . هر دو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آن جا ، پشت دست ها . بعد من با انگشت اشاره ، خطی فرضی و مورب  ، درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم عمیقا دوستش دارم . “

قبلا چند تا از کتابهای دیگه مستور رو اینطوری معرفی کردم.

افسانه خدایان

نوشته شده در قسمت : شخصی, کتاب توسط : خودم

مطالعه کتابی با سبک  و سیاق جدید برای من بسیار جالب بوده و هست. افسانه خدایان ، کاملا اتفاقی رسید دستم و با خوندن چند صفحه از این کتاب، خیلی خوشم اومد.

کتاب به صورت فصل به فصل توضیحات مختصری در مورد خدایان باستانی همچون زئوس ،هرا ، زهره، آتنا و غیره داده است و داستانهای کوتاهی درباره ی هر کدام نوشته شده. در فصل آخر نیز به نیمه خدایانی همچون آشیل و هرکول پرداخته شده است. (اینجا)

برداشت شخصی من این هست که، یونانیها، از این افسانه ها به عنوان نمادها و مسایل زندگی اجتماعی خودشون استفاده میکردند. و کسی که کتاب رو میخونه باید با دید مثبت و دقیق ، همراه با برداشت منطقی خوندن رو ادامه بده.

نویسنده کتاب آقای شجاع الدین شفا هستند که از نویسنده های بسیار معروف کشور بودند که همچون بسیار دیگری از نویسنده های خوب کشور ، در خارج از ایران زندگی میکردند. در اینجا لیست برخی از کتابهای ایشون رو میبینید.

کسانی که تنوع کتابخوانی رو ترجیح میدهند و کمی حساسیت روی بعضی از مسایل دینی و اعتقادی ندارند ، میتونن با خوندن این کتاب لذت ببرند.

آن چند خیابان و آن چند صد روز !

نوشته شده در قسمت : شخصی توسط : خودم

امشب فرصتی شد تا بروم و از محدوده ۳ راه ادبیات ، نزدیک ۴ راه دکترا ، قدم بزنم مهدی هم در ابتدا همراهم بود و اندکی گپ زدیم.

گذری ، از آن مسیر زیاد رد شده بودم ، اما اینبار ، با آرامش ، پیاده ، کیف در دست. همه چیز سرجایش بود. دبیرستانم که سرجاش بود، فقط آن پنجره ای که من میشناسم تغییر کرده بود. انگار تیره تر شده بود. (تابلویی هم در جلویش !) پیاده رو هم مثل سابق بود ولی درختان پیر تر و رنجورتر شده بودند. دکه روزنامه فروشی که روزگاری مجله بی نظیر مهر (و بعدها ایران جوان هم) را ازش میخریدم هم هست. آن تالار معروف که زمانی هر روز در آن دعوای حزبی بود هم هست ! آخر آن وقت ها سید محمد خاتمی تازه روی کار آمده بود و تالار جایی برای مهمانهای سیاسی !آن ساندویچی مهمان نواز هم سرجایش بود ، همان که مهرداد ، زمانی برای نمره گرفتن ، چند بار خیلی ها را مهمان کرد و آخرش هم برای بار سوم افتاد !

اما انتشارات امام ، خدا را شکر که سرجایش بود. فروشنده هایش همان پدر و پسر دوست داشتنی بودند. وقتی داخل شدم بو کشیدم ! بوی خاطرات چند صد روز دبیرستانم را میداد. بوی کتاب ! بوی خوندنهای کتاب های غیر درسی در شب امتحان ! تا نیمه شب !  و چه لذتی داشت.

۲ تا کتاب خریدم ! همانهایی که باید میخریدم ! استخوانهای خوک و دستهای جذامی!(مستور) و کوری .اولی را قبلا خوانده بودم ، اما خواستم داشته باشم و دوباره بخوانم !

با خودم عهد کردم باز هم بروم و میروم.

پی نوشت : این را هم پیدا کردم ، در مورد انتشارات ذکر شده، حالش را داشتید بخوانید : اینجا فقط یک فروشگاه نیست !

من این سرنوشت را نمی خواهم !

نوشته شده در قسمت : دست نوشته, شخصی, کتاب توسط : خودم

امشب فرصت کردم تا کتابی که حمید چند ماه پیش بهم داده بود رو بخونم ! و تازه متوجه شدم حمید چه لطفی در حقم کرده بود.

بدون شک کتاب من این سرنوشت را نمی خواهم یکی از موثرترین کتابهایی هست که در مورد مهارت های زندگی نوشته شده. مولف کتاب آقای دکتر سرگلزایی هستند که در واقع این اثر یکی از چند کتابی هست که ایشون در این زمینه تالیف کرده.

بخش هایی از این کتاب رو براتون اینجا گذاشتم که بخونید و لذت ببرید :

گاهی ما این قدر تعریف خودمان رو از دوستی سخت می کنیم که دیگر هیچ کس در آن نمی گنجد !

این هنر شماست که دوستت دارم را به شیوه های مختلف بشنوید ! و از آن لذت ببرید !

دوستان مثل ستاره هستند ، همیشه آنها را نمیبینی ! اما میدانی که آنها همیشه آنجا هستند !

ما راننده اتوبوس احساسات خودمان هستیم ! و گاهی هم باید مواظب باشیم که چه کسی را راننده این اتوبوس میگذاریم[ هر چند که نمیشود حرکت ناگهانی راننده بی دقتی روبرویی رو هم پیش بینی کرد ]

تاریخ ترسناک

نوشته شده در قسمت : شخصی, کتاب توسط : خودم

بالاخره دیشب کتاب تاریخ ترسناک ، جلد ۱، با عنوان انقلاب های پرهیاهو رو تموم کردم. این کتاب ها چندین جلد هستند که ۴ جلدش تا الان ترجمه شدند.انقلاب های پرهیاهو ، کتاب خیلی باحالی بود. در این کتاب ، نویسنده سعی داره تاریخ رو به نحو دیگه ای برای خواننده ها بیان کنه. نثر روان و شاد همراه با جملات خنده دار عامیانه ، کتاب بسیار جالب و جذابی رو حاضر کرده که نخوندنش اشتباه بزرگیه. البته کاریکاتورها و نقاشی های کتاب هم در بیان مفاهیم و شخصیتهای کتاب خیلی موثره.

نویسنده کتاب تری دیری هست. او فردی بسیار خلاق و هنرمند در زمینه نوشتن کتابهای تاریخی هست و شیوه جدید رو در نوشتن و بازگو کردن تاریخ بر عهده گرفته و به نظر میرسه بسیار موفق هم بوده.

این کتاب رو از دوست کتاب خوان خودم ، امید قرض گرفته بودم و قراره بعد از تحویل دادن ، جلد دومش رو بگیرم ازش.

صفحه ای از کتاب :

معلم تاریختان را با طرح این پرسش زجرآور امتحان کنید:

- اون چیه که آلمان، اتریش، مجارستان، یونان، روسیه، چین و ایران در ابتدای قرن بیستم داشتند، ولی حالا دیگه ندارند؟

- یگان سواره نظام؟

اگر نتوانستند جواب بدهند، به آن‌ها یکی دو راهنمایی بکنید.

- بریتانیا، نروژ، سوئد، دانمارک و بلژیک هنوز هم از اونا دارند.

- اِممم… مقررات راهنمایی و رانندگی؟

و اگر باز هم متوجه نشدند، آخرین راهنمایی را پیش پایشان بگذارید…

- اسپانیا مال خودش رو در ۱۹۳۱ از دست داد، ولی اونو در سال ۱۹۷۵ پس گرفت.

- آها! فهمیدم! مقام اول مسابقه‌ی سراسری آواز پاپ اروپا!

وقتی بالاخره از پاسخ عاجر ماندند، سرتان را تکان بدهید، نُچ نُچ کنید و با لحن سرزنش‌آمیزی بگویید: «فکر می‌کردم شما که بیش‌تر از من در قرن بیستم زندگی کردین باید جواب این سوال رو بلد باشین!» (این طعنه همیشه حرص معلم‌ها را در می‌آورد.) بعد، بگویید که پاسخ صحیح را هفته‌ی آینده به آن‌ها خواهید گفت و بعد، به خانه بروید. (با این کار خیلی بیش‌تر حرص می‌خورند!) وقتی عاقبت هفته‌ی بعد جواب را به آن‌ها بگویید، آه بلندی می‌کشند و با قیافه‌ی حق به جانب می‌گویند: «خودم از اول بلد بودم!» (معلم‌ها این کار را خیلی خوب بلدند.)

خلاصه، باید فقط با تاسف ساختگی و با حالتی فاضلانه سر تکان بدهید. شما که پاسخ را می‌دانید، مگر نه؟ البته که می‌دانید! پاسخ چیزی نیست جز:

پادشاه!

[انقلاب‌های پرهیاهو / صفحهٔ ۱۳۳]

نیمه تاریک وجود !

نوشته شده در قسمت : شخصی, کتاب توسط : خودم

دیشب چند تا اتفاق افتاد که ضدحال شده بود و ذهنم رو به خودش درگیر کرده بود. یکشنبه خوبی نبود در کل ، در حالی که میبایست خیلی خوب میشد.آخر شب رسیدم خونه و با حالی گرفته به پناهگاه مخدر خودم ، رجوع کردم و کتاب نیمه تمام رنگ درمانی ! که ار فواد قرض گرفته بودم رو بعد از مدتها تموم کردم . خیلی زود تموم شد و نکاتش رو نوشتم و علی رغم اینکه میخواستم دوباره هم بخونم ، گذاشتمش دم دست که برسونم بهش.

علی رغم خستگی ، بی خوابی مذخرفی داشتم و در نتیجه رفتم سراغ کتاب بعدی ، که ۲ ماه پیش امید بهم داده بود. به اسم نیمه تاریک وجود ! این کتاب اونقدر جالب و جذاب بیان شده که تصورش رو نمیتونید بکنید ! اینکه سالها از چیزهایی فرار میکنید و حالا باید دنبال همون چیزا برید موضوع ساده ای نیست. توصیه میکنم به همه کسانی که احساس میکنن در زندگی بخش های تاریکی تو زندگیشون بوده یا هست ، این کتاب رو حتما بخونن. من هنوز کامل نخوندم ولی مطمینا این کتاب تا مدتها موثر خواهد بود ! و شاید همیشه .

از دست ندید !

اینم چند تا لینک واسه آشنایی بیشتر ( اینجا و اینجا و اینجا )

بوف کور !

نوشته شده در قسمت : شخصی, کتاب توسط : خودم

چند روزی به لطف دوستان مسقر در اداره مخابرات از نعمت اینترنت محروم بودم ولی خوب سرانجام متصل شدم وتونستم این مطلب رو بزارم.

مدتها پیش وقتی نوجوان بودم ، بوف کور رو به عنوان آخرین کتاب از مجموعه کتابهای صادق هدایت خوندم. اصلا چیزی نفهمیدم و باز خوندم و این داستان چند بار تکرار شد. تا بالاخره از اون سردرآوردم. تا اینکه چند روز پیش در حال گشت و گذار در ویکی عزیز بودم که مطلبی در مورد بوف کور دیدم. و میتونم بگم بهترین خلاصه داستانی بود که میشد در مورد این اثر بی نظیر گفت.

نظر خودم : این بهترین و جذاب ترین کتابی بود که خوندم. حتی میتونم بگم از خیلی از لحاظ از اثر افسانه آفرینش (یکی از داستانهای کوتاه و فوق االعاده هدایت) هم جذاب تر بود. زیباترین جمله این کتاب ، در واقع اولین جمله هست که من این جمله رو حفظ هستم و بارها و بارها برای خودم تکرارش میکنم :

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد

خلاصه از ویکی پدیا :

تمامی رمان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود و از دو بخش نسبتاً مستقل تشکیل شده‌است. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیف‌ها و اشاره‌ها به هم مربوط می‌شوند.

خلاصهٔ بخش نخست

کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید». در این بخش (که ساکن خانه‌ای در بیرون خندق شهر ری است) به شرح یکی از این دردهای خوره‌وار می‌پردازد که برای خودش اتفاق افتاده. وی که حرفهٔ نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده‌است به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان می‌کشد که عبارتست از دختری در لباس سیاه که شاخه‌ای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشسته‌است هدیه می‌دهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد.

ماجرا از اینجا آغاز می‌شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه‌اش (که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته‌است) منظره‌ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌است می‌بیند و مفتون نگاه دختر (اثیری) می‌شود و زندگی‌اش به طرز وحشتناکی دگرگون می‌گردد تا اینکه مغرب‌هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه‌اش می‌یابد. دختر چندهنگامی بعد در رخت‌خواب راوی به طرز اسرارآمیزی جان می‌دهد. راوی طی قضیه‌ای موفق می‌شود که چشم‌های دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان می‌برد. گورکنی که مغاک دختر را حفر می‌کند طی حفاری، گلدانی می‌یابد که بعدا به راوی به رسم یادگاری داده می‌شود. راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمی‌یابد که برروی گلدان (=گلدان راغه) یک جفت چشم درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیده‌بود، کشیده شده‌است.

پس راوی تصمیم می‌گیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود گذاشته و تریاک بکشد. راوی بر اثر استعمال تریاک، به حالت خلسه می‌رود و در عالم رویا به سده‌های قبل باز می‌گردد و خود را در محیطی جدید می‌یابد که علی‌رغم جدید بودن برایش کاملاً آشنا است.

خلاصهٔ بخش دوم

بخش دوم، ماجرای راوی در این دنیای تازه (در چندین سده قبل) است. از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه‌اش می‌شود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمامتر هرآنچه را که راوی می‌نویسد می‌بلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوریست که زنش (که راوی او را به نام اصلی نمی‌خواند بلکه از وی تحت عنوان لکاته یاد می‌کند) از وی تمکین نمی‌کند و حاضر به همبستری با شوهرش نیست ولی ده‌ها فاسق دارد. خصوصیات ظاهری «لکاته» درست همانند خصوصیات ظاهری «دختر اثیری» در بخش نخست رمان است. راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدر و مادرش (که یک رقاصهٔ هندی‌ بوده‌است) اشاره می‌کند و اینکه از کودکی نزد عمه‌اش (مادر «لکاته») بزرگ شده‌است.

او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّاله‌ها اشاره می‌کند و از ایشان ابراز تنفر می‌کند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجاله‌هاست. رجّاله‌ها از نظر او «هر یک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده‌است و به آلت تناسلیشان ختم می‌شود و دائم دنبال پول و شهوت می‌دوند».

پرستار راوی دایه‌ٔ پیر اوست که دایهٔ «لکاته‌» هم بوده‌است و به طرز احمقانهٔ خویش (از دید راوی) به تسکین آلام راوی می‌پردازد و برایش حکیم می‌آورد و فالگوش می‌ایستد و معجون‌های گونه‌گون به وی می‌خوراند.

در مقابل خانهٔ راوی پیرمرد مرموزی(= پیرمرد خنزرپنزری) همواره بساط خود را پهن کرده‌است. این پیرمرد از نظر راوی یکی از فاسق‌های لکاته‌است و خود راوی اعتراف می‌کند که جای دندان‌های پیرمرد را بر گونهٔ «لکاته» دیده‌است. به علاوه راوی معتقد است که پیرمرد با دیگران فرق دارد و می‌توان گفت که یک نیمچه خدا محسوب می‌شود و بساطی که جلوی او پهن است چون بساط آفرینش است.

سرانجام راوی تصمیم به قتل «لکاته» می‌گیرد. در هیاتی شبیه پیرمرد خنزرپنزری وارد اتاق لکاته می‌گردد و گزلیک استخوانیی را که از پیرمرد خریداری کرده‌است در چشم لکاته فرو کرده و او را می‌کشد. چون از اتاق بیرون می‌آید و به تصویر خود در آیینه می‌نگرد می‌بیند که موهایش سفید گشته و قیافه‌اش درست مانند پیرمرد خنزرپنزری شده‌است.