دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

۱ ساعت در برج مراقبت مشهد

نویسنده:
۲ آبان ۹۰

چندی پیش فرصتی شد تا با حمید عزیز به برج مراقبت فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بریم.  دوست مشترکی که در برج مشغول به کار هستند ، با سختی فراوان این شرایط رو فراهم کرد و ما رو شرمنده لطف و محبت خودش کرد.
حدود ۱ ساعت توی برج بودیم و از نزدیک عملکرد برج رو دیدیم. واحدهای Ground و Tower و Approach رو تونستیم ببینیم و عزیزانی که در اونجا مشغول به کار بودند.
واحد Approach از همه واحدها پرکارتر به نظر میومد و دوستی که اونجا بود به سختی تونست با ما احوالپرسی کنه.
اونجا تونستیم AREA های مختلفی که قبلا آشنا شده بودیم رو ، به صورت واقعی روی مانیتورهای Tower Mans ببینیم. همینطور اشیایی مثل Light Gun رو هم همینطور که خیلی جذاب بود. رادارها و عملکرد هر کدوم هم جذابیت خاص خودش رو داشت.

یکی از بینظیر ترین موارد خوش آیند برج مراقبت ، دیدی هست که وجود داره ! یک دید فوق العاده خاص ، باز و جذاب که میتونید جزئیات کامل Landing و Take off های هواپیماها رو ببینید.

روز بسیار خوبی بود.
متاسفانه محدودیت عکاسی باعث شد که فقط همین یک عکس رو بگیریم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         پرواز , خاطره

         , ,

معشوقه ای که یتیم شد !

نویسنده:
۲۹ مهر ۹۰

واسه ما برنامه نویسها ، زبان سی ، معشوقه ای عزیز هست. و اینکه این معشوقه چند روز پیش یتیم شد !

با ریچی بیشتر آشنا شوید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , کامپیوتر

         ,

دیدار با معلم عشق ، بعد از ۲۲ سال

نویسنده:
۱۵ مهر ۹۰

چند هفته پیش ، فرصتی دست داد ، تا سفر کوتاهی به یزد داشته باشم. شهری که در آن متولد شدم و دوره تحصیلات ابتدایی هم در آنجا بودم. مدتی قبل تر از این سفر ، ۲ تا از همکلاسی های خودم رو با کمک فیس بوک پیدا کردم. محمد و حمید ، هر دو از دانش آموزان نخبه کشور هستند و الان هم در جایگاه خوب و موفقی هستند. (آرزو میکنم روزهای بهتری پیش رو داشته باشند)

از حمید ، آدرس چند سال پیش آقای بهاریه ، معلم کلاس اول خودم رو گرفته بودم. با خودم فکر میکردم میشه  ایشون رو راحت پیدا کرد . بعد از اینکه به یزد رسیدیم ، برنامه ریزی کردیم و یک روز رو رفتیم به دنبال ایشون. پدر هم همراهی میکردند من رو. سوغات ناچیزی هم با خودمون برده بودیم که صرفا دست خالی نباشیم. حدود ۴ ۵ ساعتی طول کشید ، خیابان های یزد رو طی کردیم ، کلی مدرسه و اداره آموزش پرورش رو گشتیم و سرانجام ایشون رو پیدا کردیم ! جالب این بود که من صدای ایشون رو از تو راهرو شنیدم و مطمین شدم که استاد رو یافته ایم !

طفلک استاد بعد از دیدن ما ، ما رو نشناختند ، و پدرم هم کمی سربه سرشون گذاشتند ، اما بعد از شنیدن اسم من ، بلافاصله من رو شناختند !! و گفتند آقای محمدرضا فلاح !! ردیف دوم ، سمت راست !!!!!!!!  گویی همین دیروز بوده است ! متعجب گفتم بله استاد !  و دست استاد رو بوسیدم و ایشون هم سعی کرد نزاره و بعدش هم چند ثانیه ای نگاه کردند و خلاصه وضعیتی بود !! یکی از همکاران استاد هم اشکشون دراومده بود و احساساتی شده بود شدید !!! در حدی که گفت: ای کاش دوربین ها اینجا بودند !! ( نردیک بود بزنم زیر خنده از حرف این بنده خدا !! )

یک ساعتی رو در خدمت استاد بودیم ، استاد یکی دوباری از من پرسیدند ، خیلی پیر شدم نه ؟ عرض کردم خیر ، فقط رنگش سفید شده … از خاطرات بسیاری استاد گفتند و منم یکی دو تایی رو گفتم از دوره تحصیل با ایشون و البته گفتم که روز اول هم شعری برامون خوندید و ما رو بردید سر کلاس به همراه کمی حرکات موزون که در همین لحظه استاد بلافاصله شعر رو با صدای بلند خوندند.

حس خوبی بود ، دیدن استادی بعد از سالها ، موهای سپید استاد ، و خنده از ته دل او، خیلی لذت بخش بود.

تو این سفر حمید رو فرصت نشد ببینم ، اما یک بعدازظهر به یاد ماندنی با محمد داشتم که با هم به مدرسه دوران دبستانمون رفتیم و بعدش هم به کافی شاپ باغ دولت آباد یزد رفتیم ( که انصافا خیلی هم بهش رسیدن)، که یک مکان بسیار زیبا و تاریخی هست رفتیم. دست محمد عزیز درد نکنه 🙂

چند تا عکس گذاشتم تو فیس بوک برای این دیدار 🙂 ( اینجا )

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , عکس

         , , , , ,

شازده کوچولو

نویسنده:
۲ تیر ۹۰

چند روز پیش فرصت شد تا کتابی که شاید میتونستم ۱۰ سال پیش بخونمش رو به دست بیارم و بخونم.
شازده کوچولو کتابی است که نثر فوق العاده زیبایی داره، نقاشی هایش ساده ، متونش ساده و پیوسته و فصولش کوچک و مناسب است. اضافه گویی نداره و فلسفه خودشو سعی میکنه به ساده ترین شیوه ممکن بیان کنه. همه اینها باعث میشه که لذت خوندن چند برابر بشه.
پیشنهاد میکنم اگر نخوندید این کتاب کوچک و جذاب رو ، تهیه کنید و به نوجوانهای دور و برتون هم برسونید که اونها هم مطالعه کنن.

شازده کوچولو ، نوشته آنتوان دو سن اگزوپری است.

ویکی پدیا فارسی اینطوری تعریف میکنه از این کتاب :

این داستان از معروف‌ترین داستان‌های کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهانو همچنین یکی از پرفروش ترین کتاب های تمام دوران ها است. در این داستان اگزوپری به شیوه‌ای سورئالیستی و به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سوالات بسیاری را از آدم‌ها وکارهای آن‌ها مطرح می‌کند. این اثر به بیش از ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شده‌است. مجموع فروش این کتاب به زبان‌های مختلف از دویست میلیون نسخه گذشته‌است.
شازده کوچولو ترجمه‌های متعددی به زبان فارسی دارد که در این میان ترجمه‌های احمد شاملو (که وی نام مسافر کوچولو را برای ترجمه خود برگزید)، محمد قاضی و ابوالحسن نجفی معروف‌ترند.

من خودم ترجمه قاضی رو خوندم و خیلی خوب و مرتب بود.

چند متن زیبا از این کتاب :

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد…»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش… عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.

جغرافی‌دان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.

روباه گفت: -خدانگه‌دار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

پی نوشت : برای مطالعه کتاب به صورت آنلاین ، میتوانید متن فارسی این کتاب را به ترجمه احمد شاملو اینجا بخوانید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

۳ تفنگ دار !

نویسنده:
۲۷ خرداد ۹۰

سه تفنگدار رمانی است از الکساندر دوما فرانسوی.یک رمان خواندنی زیبا که با اینکه قدیمی است ، اما واقعا دوست ندارید که دست از خوندن بردارید.

ماجرا از آنجا شروع می شود که جوانی دلیر به نام دارتنیان بنا به وصیت پدرش به شهر می آید و با سه تن از تفنگداران لویی سیزدهم به نامهای آتوس، پورتوس، آرامیس آشنا می شود. این ۴ تن با هم پیمان دوستی بستند و در همه مهالک و مخاطرات با یکدیگر بودند.

الکسندر دوما در این رمان تلاش میکند تا اشخاص، زندگی و ماجراهای قسمتی کوچکی از تاریخ فرانسه را با مهارتی خاص به خوانندگان نشان دهد.

این کتاب رو از جمعه بازار کتاب مشهد گرفتم، و توصیه میکنم این رمان رو به صورت کتاب کاغذی بخونید تا لذت ببرید ازش ولی اگر خواستید هم میتونید از اینجا یا اینجا دانلود کنید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         ,

یک روز در السیت

نویسنده:
۲۰ خرداد ۹۰

چند روز پیش ، با حمید و امید و مهدی و البته نازنین خانم ، رفتیم نمایشگاه السیت. السیت یا شهر الکترونیک ، یکی از نمایشگاه های تر و تمیزی هست که در مشهد هر سال برپا میشه و عموما شرکتهایی که به نحوی در این راستا ، فعالیت می کنند غرفه میگیرند.
بعد از مدتها میتونم بگم نمایشگاهی رفتم که خیلی بهم خوش گذشت، به چند علت
۱ – خیلی شلوغ نبود و فضای حرکت مناسب بود
۲ – موزیک دوب دیس دوب دیس !! اصلا وجود نداشت !!!! این بهترین مزیت این نمایشگاه بود !
۳ – غرفه ها شیک و مرتب بودند

تقریبا از هر چند غرفه ای که عبور میکردیم ، دوستان عزیز و قدیمی خودم رو میدیدم که خیلی باعث خوشحالیم شد.
از اتفاقات جالب این بود که به صورت عملی wii رو تجربه کردم. wii یک ابزار بازی خیلی باحال هست که معمولا به صورت خانوادگی، میشه بازی کرد. مثلا میشه ۲ نفر با هم تنیس یا بولینگ بازی کنن ! البته قبل از اینکه به نمایشگاه بریم، مهدی wii رو بهم معرفی کرده بود و تونسته بودم ویدیوهایی رو ازش ببینم.
دیروز چند تا wii توی نمایشگاه بود و صرفا برای سرگرمی بچه ها گذاشته بودند، البته این کار زیبا با همت شهرداری مشهد انجام شده بود. دوست عزیز مهندس منصوری هم که توی همین غرفه فعالیت میکردند ، لطف کردند و فرصتی رو در اختیار قرار دادند برای اینکه من و حمید بتونیم بازی کنیم ! تنیس ! و اینطوری شد که من و حمید با هم تنیس بازی کردیم و البته من برنده شدم !! 😀

توی یکی دیگه از غرفه ها هم فوتبال دستی های جدید و شیکی بود که بازم بازی کردیم و البته تیم حریف که ۲ نفر انسان فوق حرفه ای و غریبه بودند ، ما رو له کردند ! البته ما ۲ گل هم زدیم که ۲۰ گل دریافت کردیم !!!! 😀

تعداد زیادی کاتالوگ و بروشور هم گرفتیم که قرار شد با مهدی بشینیم بررسی کنیم و ببینیم کدوما بیشتر به کارامون کمک میکنه.

پی نوشت : حمید آلبوم تصاویر این بازدید رو توی پیج خودش توی فیس بوک به اشتراک گذاشته

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , کامپیوتر

         ,

دوسش داشتم

نویسنده:
۱۶ خرداد ۹۰

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , عکس

         ,

آن خلبان ایرانی مَرد !

نویسنده:
۱۵ خرداد ۹۰

چند روز پیش مامانم ، با یک دختر عرب ، اهل سوریه آشنا شدند و هنوز ۲ هفته ای نگذشته بود که این خانم با خانواده ما صمیمی شد. طفلک غربت اذیتش کرده بوده احتمالا. خلاصه بعد از کمی گپ زدن (که خانم ها عاشق این کار هستند) ،متوجه شدیم که ایشون ساکن تهران هست و بعضی از پروازهایی که شوهرش به مشهد داره،باعث میشه تا چند روزی ایشون رو به مشهد بیاره و در هتل پردیسان ساکنش کنه. و سپس در بازگشت، باز به تهران برن با هم. ظاهرا این تیپ سفرهای هوایی برای این خلبان زیاد هست. الله اعلم !

ماجرایی که میخام بگم مربوط میشه به یک مشکل بسیار جالب از زندگی این زوج. ماجرا از این قرار بود که این خانم عرب سوری ، که شوهر ایرانی دارد ، مدتی در کویت زندگی میکرده و در آنجا با مرد ایرانی که خلبان بوده است آشنا شده و ازدواج میکنند. چند سالی از ازدواجشون میگذره، که آقای کاپیتان از هواپیمایی کویت اخراج میشه ! وقتی میاد خونه واسه خانمش تعریف میکنه وخانمش هم ناراحت میشه. خلبان تعریف میکنه که به این خاطر اخراج شدم که تو پروازهام همیشه گفتم ، بر فراز آبهای خلیج فارس یا خلیج همیشه فارس در حال پرواز هستیم (از این صحبتهایی که خلبان ها میکنند در طی پرواز). هواپیمایی چند بار تذکر میده که شما باید بگی خلیج ع_ر_ب_ی ! یا این رو قبول کن یا اخراج ! اونم میگه اخراج !

خانمش میگه ، خوب اشتباه کردی ! این خلیج همیشه ع_ر_ب_ی بوده ! ببین چقدر کشور عربی این دور و بر هستند ! آقای کاپیتان هم عصبانی میشه و بحث بالا میگیره !! خلاصه بعد از بحث طولانی کار به طلاق میرسه !!!!! و مرده از حرفش کوتاه نمی اومده ! در همین کش و قوس ، خانمه که شوکه بوده ، سعی میکنه تا به شوهرش بگه اصلا چه فرقی میکنه ؟ بگیم خلیج !! خیال راحت ! اما کاپیتان کوتاه نمیاد و میگه یا میگی خلیج فارس یا طلاق !!!!

القصه ، خانم مورد نظر میگن که بیا بریم سفر و این بحث رو تمومش کنیم ! خلبان میگه میریم فرانسه و موزه ها رو میبینیم !! و بعد از رفتن به موزه ، نقشه های بسیار بسیار قدیمی رو به همسرش نشون میده که روش نوشته شده : خلیج فارس !! اونجاست که اون خانم قانع میشه و داستان ختم به خیر میشه !!

به این میگن خلبان مَرد !!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         پرواز , خاطره , دست نوشته

         ,

مارک و پلو ایرانی !

نویسنده:
۳۱ اردیبهشت ۹۰

جمعه ظهر ،کتاب مارک وپلو ، اثری از منصور ضابطیان رو از رحمان (که قبلا بهم پیشنهاد داده بود) گرفتم ! و از مقدمه کتاب فهمیدم کار جالبی باید باشه.
اول دوست دارم از منصور ضابطیان بگم، متاسفانه چهره رو بیشتر از اسمش میشناختم و اون هم به علت دیدن انبوهی از برنامه های نابی بود که تو تلویزیون وطنی دست و پا کرده بود.
مثل نقره که خیلی دوستش داشتم. خلاصه اینکه کمی بعد متوجه شدم که توی چلچراغ هم ید طولایی داشته. بعد از کمی تحقیق و مطالعه و مراجعه و مکاشفه ! فهمیدم که دارم بهش حسودی میکنم !! خلاصه کلام این که کاراکتر دوست داشتنی  هستند.

کتاب مارکوپلو ماجرای سفر این نویسنده ( به قلم خودش ) به چندین کشور از جمله : فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، ارمنستان، کره جنوبی و ایالات متحده آمریکا می باشد ! کتاب برای هر کدوم از این کشورها به صورت فصلی مجزا ، سفرنامه شیک و تمیزی رو بیان میکنه و البته عکسهای خوبی هم داره (کاش و کاش سیاه و سفید نبود)
البته سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی را سالها پیش (توسط دوست عزیزی) برای مدتی داشتم و حقیقتا از سفرنامه بدم اومد ! چون اصلا هیچی نفهمیدم ! اما این کتاب با یک سفرنامه عادی فرق داشت ! احساس میکردم امیر فهمیده یا افشین یا حتی امین(تنی از دوستان شادان خودم) دارن برام تعریف میکنن از جاهایی که رفتن ! این شد که کتاب به صورت یک نفس و بدون معطلی در زمان تقریبا ۳ ساعت کتاب رو خوندم و حض بالایی بردم. (البته از قسمت آمریکا زیاد حال نکردم ، انگار از فضا کمی جدا شده بود ، اما از فصل فرانسه به شدت لذت بردم)

برای شناخت بیشتر آقای ضابطیان اینجا رو سر بزنید.
عکسهای سفرنامه (و البته کتاب) رو میتونید از اینجا ببینید ، زیبا بود  (احساس میکنم اینا همش نبود !)

اعتراف : از اونجایی که قراره از این کتاب ۲ جلد بخرم ، یکی برای آرشیو خودم و یکی برای یک دوست عزیز ، ترجیح میدادم ۷ یا ۸ هزار تومان میدادم ولی عکسهای کتاب رنگی می بود !

اعتراف : بچه پولدار با این کتاب حال نمیکنه ! چون سفرنامه ساده و خاکی هست و راهنمای خوبی برای اونا نمیتونه باشه !

اعتراف : الان دارم صفحه آقای ضابطیان رو در ویکی پدیا میسازم ! همینجوری ! البته امیدوارم این دفعه پلیس ویکی گیر نده و حذف نکنه صفحه رو !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , , , ,

دویدن در میدان تاریک مین

نویسنده:
۳۰ اردیبهشت ۹۰

اولین و تنها نمایشنامه مصطفی مستور ، رو دیشب خوندم. نثر خوبی داره و خوندنش خوش آینده. البته باید اعتراف کنم که با پرده چهارم نتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم.

روایت زندگی خاص در یک پادگان هست که کوهی (ظاهرا فرمانده) شرایط سختی برای سربازان ایجاد کرده. یاقوت (یکی از سربازان) بدون مجوز از پادگان خارج شده و عاشق نیز شده است. روایت چنان بیان میشود که گویی یاقوت جرم بزرگی مرتکب شده است و پس از صحبتهایی مشخص میشود که او اولین مرحله عشق که تماس می باشد را طی کرده است.

در ادامه با ماهان سربازی که درگیر افکار خاصی هست و بعضا به جبر و اختیار هم اشاره میکنه آشنا میشیم ! اون برای اینکه کتاب خوندن رو ترک کرده و درگیر افکار جدیدی شده به شدت مجازات می شود !

ظاهرا کتاب تلاش میکنه تا ثابت کنه که در دنیا هیچ نظمی وجود نداره. این تنها چیزیه که من میتونم درک کنم !

قشنگ ترین قسمتهای کتاب از نظر من :

“قربان، ماهان می‌گه اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه‌ی کارتون‌ رو پیش‌بینی کنید. ماهان می‌گه وقتی هیچ‌چیز رو نشه پیش‌بینی کرد، معنی‌اش اینه که وقتی شمار کاری‌ رو انجام می‌دید، نیروهای دیگه‌ای به‌جای شما نتیجه‌ی کارها‌ رو تعیین می‌کنند: و این دقیقا یعنی بی‌نظمی. به تعبیر خودش، یعنی دویدن در میدان مین اون ‌هم در تاریکی محض، به همین خاطره که او به این نتیجه رسید، که اختیار، تابع نظمه و تا نظمی در کار نباشه، اختیار هم معنای روشنی نداره.”

و

“غروب بود من زل زده بودم به پشت دست هاش . هر دو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آن جا ، پشت دست ها . بعد من با انگشت اشاره ، خطی فرضی و مورب  ، درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم عمیقا دوستش دارم . “

قبلا چند تا از کتابهای دیگه مستور رو اینطوری معرفی کردم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , , ,

< << 1 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 27 >> >