دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

بحث سیاسی و برداشت من !

نویسنده:
۲۵ آذر ۸۸

چند روز پیش ، دوست عزیز از تهران یک ایمیل فرستاد که حاوی محتویات تصویری و متنی سیاسی بود که طبق معمول خبرهایی که ماها نداریم و فکر میکنیم در چه کشور توپی داریم زندگی می کنیم رو بهش اشاره کرده بود. ! بحثی بین گیرندگان نامه شروع شد و نامه مرتبا رد و بدل شد ! دوستان جدیدی بهش اضافه شدند و بحث بالا گرفته بود ! البته یک نفر با هر حرفی که بقیه میزدن بدون هیچ کوتاه اومدن مخالفت میکرد و من رو هم از همه بیشتر در نظر گرفته بود !!!

در بین گیرندگان این نامه ، یک دوستی داریم ، که بسیار انسان باهوش ، نخبه و نابغه ای هست ، که در انگلستان و شهر منچستر درس میخونه و دانشجوی دکترا هم هست. (اینجا و اینجا ) از زمانی که ۱۷ ۱۸ سالم بود باهاش آشنا شدم و چند سالی هم با هم همکار بودیم. البته باید بگم دوستای اون زمان ، بهترین همکاران و بهترین کسایی بودن که همیشه من رو مثل برادر کوچکتر راهنمایی می کردند. ایشون هم یکی از اون بهترین ها بود واقعا. توی شرکتی همکار بودیم که برای خارج از کشور کار میکرد و خیلی هم معروف بود و بسیار کارش ( واسه من حداقل) سنگین بود. در اونجا با دات نت در سال ۸۰ (یا همون حدودا) آشنا شدم و این وقتی بود که هیچ کس توی ایران اصلا نمی دونست دات نت چی هست ! و از خارج سی دی هاشو برامون فرستاده بودن ! و یادمه که دات نت ۱ رو با چه مکافاتی نصب میکردیم ! ولی در حین کار یکهو بسته میشد !

خلاصه مشکلاتی بود و هیچ منبعی هم نداشتیم و با شکنجه روحی !! کار می کردیم. همون زمان با این دوست عزیز که صحبتش رو در بالا کردم ، و خیلی چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم ، زمانهایی رو برای بحث های اجتماعی صرف میکردیم و بعضی از وقتها به اتفاق سایر همکاران با هم تا نیمه های شب توی شرکت بودیم و کار میکردیم! و البته گاهی بازی معروف رد آلرت هم بازی میکردیم !!! ۸ نفره ! و دو تا تیم ۴ نفره میشدیم !

بعدا فیفا هم اضافه شد و شبکه بازی میکردیم ! دوست معروف ، که اسمش آرمین هست ، در همه بازی ها همیشه منطق خاصی برای دفاع یا حمله داشت ! البته شکست هم میخورد ( در فیفا ) اما از رو نمی رفت و همیشه دلیلی منطقی برای شکستش داشت ! دروغگو هم نبود ! یعنی سعی میکرد که کاملا منطقی برخورد کنه. این سیستم فکریش برای من همیشه جذاب بوده و هست. این که در تفکراتش محکمه و همیشه منطق خوبی داره .

اما دوست ما تفکرات سیاسی خاصی داشت و این مساله گاهی موجب بحثایی بین ما میشد ولی مهم نبود ، چون انسان منطقی بود . اما الان کاملا به یک سیستم خاصی گرایش پیدا کرده، سیستم حکومتی فعلی کشور و مسوولین الان رو با صلاحیت ترین میدونه ! و همه دنیا دشمن جمهوری اسلامی که رئیس جمهور فعلی میخاد جلوشون رو بگیره ! و آدم نمیدونه با این مساله که چطور بعضی از مغزها و نخبه های شماره یک کشور دچار اشتباهاتی اینچنینی میشن چه جوری برخورد کنه ! و باید غصه از دست رفتن این ها رو هم مثل خیلی از چیزهایی که از کشور از دست میرن هم بخوره ! ):

همه اینا رو گفتم ، تا بگم در این بحث ها چیزی که من از این نوع تفکر زیاد دیدم و میبینم ( تقریبا اکثریتشون) عصبانی شدن و بی احترامی به طرف مقابله ! حالا با فحش ، با تهمت ، با دروغگو شناختن و خیلی چیزهای دیگه! این دقیقا همون چیزیه با بهتره بگیم همون مشکلیه ، که رئیس جمهور فعلی ما (؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!) دچارش هست ! یعنی اینکه فکر میکنه همه دنیا علیهش هستند ! میخان کشورشو نابود کنن ! همه حامی دشمن هستند ! هر کی انتقاد بکنه باید بهش توهین کنه ! باید همه مخالفاش رو بزنه !

این تفکریه که ریشه کشور و مردم رو داره میسوزونه ! و حالا میبینیم که در بین اقشار تحصیل کرده جامعه ، ولو بسیار قلیل جریان داره !!

خدا به داد ما برسه !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , , , , , , , ,

غم انگیز ترین لحظه زندگی !

نویسنده:
۲۳ آذر ۸۸

توی زندگی هر کسی لحظاتی هست که غم انگیز ترین نامیده میشه. (قبلا مطلبی کاملا سیاسی راجع به این نوشتم در اینجا)

دیدن این عکس غم انگیز ترین لحظه زندگی من در این هفته بود !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , عکس

         , ,

جشن تولد از نوعی دیگر !

نویسنده:
۲۲ آذر ۸۸

دیشب یعنی شنبه شب رحمان قرار بود بیاد. حدود ساعت ۸:۳۰ شب یک جلسه داشتیم و حمید هم که بود توی شرکت. خیلی حالم گرفته بود و داشتم فکر میکردم و کارام رو انجام میدادم . از ۸:۳۰ گذشته بود که داشت حوصلم سر میرفت که دیدم در میزنن ، به حمید گفتم میرم درو باز میکنم. کار دیگه ای هم دارم.

پشت در صدا زدم کیه ؟!

دیدم صدای آشنایی میاد ! اما اصلا نتونستم درک کنم که ممکنه ساعت ۸:۳۰ شب یک آشنا بیاد تو شرکت ! درو باز کردم دیدم به به

مهدی فدوی و امید میلانی فرد ! دوستان قدیمی به همراه کادو وارد شدند ! البته مهدی نازنین عزیزشم آورده بود.

با دهانی باز و لبی خندان داشتم نگاهشون میکردم و تازه فهمیدم که داستان قرار ساعت ۸:۳۰ شب توهمی بیشتر نبود. خلاصه چند دقیقه بعد رحمان هم با کادو و کیک وارد شد و چند دقیقه بعد هم امیر وثوق با این جمله که کجایی مایک بابا !!! اومد توی شرکت و …

مهمانی کوچک و صمیمی برگزار شد و رحمان و حمید هم خیلی زحمت کشیدند و خیلی خوش گذشت. کادوها همه تحریر جات بود و بسیار نفیس و باحال ! جالبه ! کتاب ها همه اونایی بود که همش میخواستم بخرم و فرصت نشده بود. واقعا کتاب هدیه فوق العاده جذابیه واسه من.

امسال تازه فهمیدم که پارسال چه بلایی سر فواد آوردم و چه استرسی بهش وارد شده وقتی اومد تو خونشون و دید ۲۰ نفر از افراد غریبه و آشنا دارن دست میزنن واسش ! ها ها ها !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره

         ,

عکس هفته

نویسنده:
۲۱ آذر ۸۸

از این هفته میخام ، در انتهای هفته ، یک عکس رو به عنوان عکس هفته اینجا بزارم ! ( چقد هفته هفته شد)

این اولین عکس هفته هست

برای دیدن تصویر در سایز واقعی روی آن کلیک کنید

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         عکس

         , ,

۲۷ سالگی تموم شد !

نویسنده:
۲۰ آذر ۸۸

خوب ۲۷ سال پیش در چنین روزی ( البته ۵ روز قبل ولی چون شناسنامه ام ۲۰ آذر ثبت شده من همیشه این تاریخ رو میگیرم) یک کودک بدون دست نوشته به دنیا اومد ! جهان شاد و خندان شده بود و همه مسرور !!!!! ( اعتماد به نفس رو)

بیمارستان دکتر مجیبیان ، یزد !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         عکس

         ,

وقتی توییتر منفجر میشه !

نویسنده:
۱۹ آذر ۸۸

اعتیاد به توییتر خیلی شیرینه ! جدی میگم ! اصلا نمیشه ولش کرد ! افسوس از سافت هایی که روی موبایل براش نصب کرده بودم.

شبکه اجتماعی واقعی واقعی !

دیروز وصل شدم به توییتر عزیزم ! اما یکهو دیدم عکس بالا ظاهر شده ! کلی حالم گرفته شد

Over Capicity

راستی چرا در چنین سطح گسترده جهانی همچین مساله ای پیش میاد واسه سرور ؟

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , ,

حس تنهایی از نوع جدید !

نویسنده:
۱۸ آذر ۸۸

دیدن یک دوست قدیمی ، بعد از مدتها ، خیلی لذتبخشه ! مخصوصا وقتی که آدم بدونه دوستش ، مشکلاتی داره و میتونه کمکی بکنه.
دیروز علی اللهیاری دوست دوران دانشگاه ، زنگ زد بهم ! از اونجایی که گوشی عزیزم سرقت شده بود نشناختمش ولی بعد از چند کلمه صحبت های خاص سریعا شناختمش ! امروز میخواست برگرده سبزوار و مثل همیشه لطف داشت و توی هوای برفی میخواست دیداری بکنیم. بعد از گرفتن آدرس اومد پیشم و مفصل صحبت کردیم با هم. خیلی وقت بود ندیده بودمش و به محض دیدن لباس مشکی به تنش ،  یاد فوت پدرش افتادم ! تقریبا ۱ ماهی میگذره .

راجع به همه چیز ، از سربازی و کار تا خونه دانشجویی و … صحبت کردیم. وقتی صحبت به پدرش رسید ، آهی کشید و شروع کرد به گفتن اونچه تو این یک سال و اندی کشیده بود و بعد هم از حس تنهایی جدیدی که داشت گفت. و تونست به من اون حس رو نشون بده که چقدر گاهی آدم احساس بی کسی میکنه و چی میشه که بغض میکنی از دیدن نبودن کسی ! تازه فهمیدم که اون کسی که خودش هم این حس رو داره ، چقدر سعی میکنه سریع به دوستای دیگش کمک کنه تا این حس دیرتر به سراغشون بیاد. تازه میفهمه آدم که چرا بعضیا روی نامه هایی که مربوط به روابط خانواده هست تاکید میکنند. تازه آدم میفهمه که چقدر بعضی از روابط و برخوردهای آدم قدرنشناسانه هست !

کاش قدر بدونیم ! هم زمانی که داره از دست میره و هم آدمهایی که با ما هستند و بعدا دیگه نیستند ! اینجوری باعث میشه که بدترین جمله یک عمر رو نگیم !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , , , ,

از زورگیری تا ردیابی !

نویسنده:
۱۶ آذر ۸۸

۵ شنبه شب ، حدودای ساعت ۱۱ بود که با حمید از شرکت خارج شدیم که بیایم خونه. مثل همیشه حمید میخواست من رو برسونه که سرکوچه که رسید یادمون اومد یک کاری نکردیم و به حمید گفتم که شما برو و نمیخاد تو کوچه بری و من خودم میرم.
بعد از خداحافظی در حال رفتن به سمت خونه بودم که یک موتور سیکلت جلوم رو گرفت و یک نفر پیاده شد و چاقوی بزرگی ( که بعدا فهمیدم بهش میگن قمه) رو گذاشت روی دلم و گفت گوشی ! در این لحظه من تقریبا هیچ کدوم از حواسم کار نمی کرد ! چه برسه به اینکه بخام عکس العملی نشون بدم ! لذا گوشی رو در کسری از ثانیه تقدیم جوانک کردم. جوانک سپس گفت چی توی جیبات داری؟  محتویات جیب ها رو دید ! اندکی شرمسار شد !!! و گفت نمیخاد و رفت ! این اتفاقات در کمتر از ۱۰ ثانیه انجام شد و من دوان دوان به سمت خونه رفتم و اطلاع رسانی خلاصه ای کردم خدمت خانواده محترم ! مادر همیشه مهربان سریعا آب قندی تهیه کردند و پدر عزیز نیز فرمودند : از بس ضعیف هستی ! و خواهرم با تعجب گفتند : لپ تاپ رو نبردن ؟! تازه فهمیدم که رسما جزو خوشبخت ترین انسانهای روی زمین هستم ( شاید هم دزدان احمق ترین دزدان بودند) چون که کیف بزرگ من رو اصلا توجهی بهش نکرده بودند.

خلاصه ! بعد از رسیدن به منزل و شنیدن جملات مختلف ! با پلیس همیشه در صحنه تماس گرفتیم. ۴ ۵ دقیقه بعد پلیس رسید و بدون سلام علیک و حتی زدن زنگ منزل !!! (از اداره زنگ زدن که چرا نمیرین دم در !!!) سوالاتی از من کردند . و به پدر بنده گفتند که سریعا بروید به کلانتری آبکوه مشهد. لذا با یک آژانس و با رعایت نکات ایمنی راهی آنجا شدیم.  پلیس مودبی در آنجا بود ! البته تنها او مودب بود و بعد از رسیدگی به چند مورد عجیب ! از جرایم در جامعه ، به سراغ ما آمد و مساله رو جویا شد . وثقتی توضیح دادیم ، همکارش گفت : آن موتوری شال سفید داشت ؟!؟! من هم با تعجب گفتم بله ! و او گفت امشب ، این سومین مورد موبایل دزدی و زورگیری در محدوده فرامرز عباسی توسط این موتور سوار و همدستش است !!!

و شما تصور کنید که نقش پلیس چه می تواند باشد ؟!؟!؟!؟! و وقتی گفتیم که گشت بگذارید ! گفتند گشت داریم ولی زورمان نمی رسد ! فرامرز بزرگ است . و دزدهای این منطقه از بیرون و مناطق پایین شهر می آیند. و سریعا به بزرگ راه برگشته و راهی محله خود میشوند ! زورگیری در فرامرز بیشتر از خیلی از مناطق پایین شهر است و علت را پرسیدم و پلیس دلشاد گفتند چون در آنجا همه قمه دارند و … !

سپس پلیس جوان گفت ، من خودم در حین زورگیری کسی رو دستگیر کرده ام ! ولی فردا توسط قاضی آزاد شده ! و فرد مجرم خودم را هم تهدید کرده است !!! و شما تصور کنید نقش قوه قضاییه چه می تواند باشد.!؟؟!؟!؟ در کلانتری شکایت نامه ای تنظیم شد و قرار شد شنبه آن را ببرم اداره آگاهی !

از شانس بد من فردای آنروز جمعه بود و من نتوانستم سیم کارت رو قطع کنم. لذا شنبه به یکی از مراکز خدمات مشترکین همراه رفتم و سیم کارت رو قطع کرده و درخواست سیم کارت جدید دادم. برای اینکار باید سند موبایل ، آخرین فیش پرداختی و کارت شناسایی به همراه کپی این موارد رو خدمت این عزیزان ببرید. در ضمن ۵۰۰۰ تومان به فیش بعدی شما اضافه خواهد شد.

شنبه صبح رفتم اداره آگاهی در ابتدای بلوار پیروزی ، جنب آموزشکده شهید منتظری. در آنجا در بدو ورود تلفن همراه را می گرفتند ( که من نداشتم) و برگ ورود  به افراد داده و سپس شما را هدایت می کردند. سرباز که دم در بود گفت ، شما خط سبز رو بگیر و برو جلو. فهمیدم خط سبز مربوط به دایره سرقت می باشد ! اما وقتی به طبقه مربوطه رسیدم ، دیدم از دایره و بیضی بسیار بزرگ تر است و سرقت ها آنقدر متنوع می باشد که ان عدد اتاق مخصوص وجود دارد. و دریغ از یک تابلو که بگوید کدام نیم دایره باید بروم و لذا از این اتاق به آن اتاق می رفتم ! و در هر اتاق انواع دزدهای خاص با زنجیرهایی بر سر و پا و گردن دیدم ! خلاصه اتاق مورد نظر پیدا شد و رفتم داخل . بعد از سوال گفتند باید در سالن باشید تا همکار ما تشریف بیاورند. نیم ساعتی شد و تشریف آوردند. رفتیم پیش ایشان و ایشان با خونسردی کار مرا انجام میداد. نکته جالب این بود که این افراد بسیار مهربان و ساده بودند و اصلا با تصوراتی که من داشتم مطابقت نداشت. حتی رئیس هایشان هم ساده بودند. یعنی واقعا کارمند بودند و اینکه در نیروی انتظامی هستند خیلی تغییری در حال و احوال آنها نداشت. در بین آنها فردی بسیار پرشور و حرارت بود که ظاهرا رئیس بخش بود. لباس مرتبی داشت و ریش و سبیلش را هم زده بود کامل و تلاش زیادی میکرد که کار ملت را راه بندازد و اذیت نشوند. و بسیار هم به همکارانش کمک می کرد. و آنها هم تشکر میکردند. خلاصه کارمند مورد نظر گفت باید بری پایین ۲ تا پوشه بخری و ثبت در سیستم شود و … . رفتم بیرون پوشه ها رو خریدم و سپس به بخش ثبت رفتم در طبقه همکف ! آنجا کارمند عزیز شکلاتی به مناسبت عید غدیر به من دادند و ثبت کردند. برگشتم. یک چیزهایی ثبت شد در پرونده دیگری و خلاصه من به بخش تمکیل پرونده (این اسم رو خودم روش گذاشتم) رفتم. در آنجا کارمندی بود که شمالی بود ( فکر کنم سروان بود) و گفت صبر کن عزیز جان تا صدایت کنم !!

بیرون نشسته بودم ، دیدم جوانکی در کنارم نشست ! مادر و خاله هایش هم آمدند و گریه هم میکردند ! البته ریز ! دلم سوخت و از جوانک پرسیدم شما هم منتظر این آقا هستید که صدایتان بزند ؟ گفت بله و لبخندی هم زد !! و گفت سرشون شلوغه دیگه!

بعد از چند دقیقه جوانک  و من با هم صدا زده شدیم ! رفتیم داخل ! پلیس شمالی گفت به جوانک : آقا جان خودت اقرار کن و بنویس اینا رو ! هر غلطی کردی !

و من داشتم شاخ در می آوردم ! مادر پسرک گفت شما ببخشید ! پلیس گفت : مادر این ها ۸ نفر بودند ، عرق خورده بودند ! مست بودند ! توی پارک ملت ، کیف و طلای دختر مردم رو به زور گرفتند ! فراری هم هستند ! حالا پسر شما میخاد اعتراف کنه و همکاری کنه بهش کمک می کنیم !!

من اساسی کف کرده بودم در این لحظه !! و با خودم میگفتم که چند لحظه پیش این پسرک ۱۷ ۱۸ ساله کنار من بوده و الان ….

۵۰ دقیقه ای بازجویی این جوانک طول کشید تا مرد پلیس مرا صدا زد. با مهربانی گفت شرمنده معطل شدید و با عصبانیت گفت : اه عجب شهر مذهبیه !! خیلی مذهبیه ! چند تا پرونده ! ۳۵ تا زورگیر در این چند شب دستگیر شدند ! ( من با خودم گفتم پس چقدر دستگیر نشدند) ، چه کشور عدالت محور و … خلاصه حسابی قاطی کرده بود بنده خدا و دیگه داشت دیوانه میشد که رئیسش اومد کمکش و جوانک رو تا فردا آزاد کردند و البته سند یا جواز کسب هم از او گرفتند موقتا.

پلیس شمالی جوان به من گفت : این پروندتو کامل کردم ، بردار ببر مرکز شهید قدوسی ! اونجا بررسی میشه و بهت حکمی میدن که بری مخابرات تا ردیابی کنند.

رفتم مرکز شهید قدوسی ، واقع در خیابان کوثر ۱ و وکیل آباد ۸٫ در بدو ورود موبایل ها گرفته می شد و سپس راهنمایی انجام میشد. در این محل مدارک رو بردم بخش ارجاع و ۲۰ دقیقه ای معطل شدم تا گفتند برو شعبه ۴۸۶ ( یا همچین عددی) و برو پیش قاضی ( برای دادرسی و … . البته نمی دونم قاضی بود واقعا یا نه) . رفتم پیش ایشون و کارهای بنده رو انجام دادند . ۵۰ دقیقه ای معطل شدم تا صدا زدند رفتم تو و سوالاتی پرسیده شد. دوباره شرح ماوقع رو توی یک کاغذ جدید نوشتم و امضا کردم.

آقای قاضی گفتند سریال گوشی رو هم بنویس. سریال رو نگاه کردم به جعبه و دیدم ۲ تا سریال داره !!!!! قاضی عزیز هم نوشت در یک نامه ای به مخابرات که شماره من رو ردیابی کنند که روز قبل از سرقت روی چه گوشی با چه سریالی بوده ! ( یعنی از هر دو طرف میشه فهمید که سیم کارت روی چه گوشی با چه سریالی بوده و یا اینکه چه سیم کارتی روی گوشی با سریال مشخص بوده)

نامه رو برداشتم و بردم شرکت ارتباطات سیار ، جنب بلوار جانباز ۲ ، روبروی هتل هایت شماره ۲ ! در آنجا نامه را بردم دبیرخانه و دختر خانم که مسوول بودند ، گفتند صبر کنید تا از همکارم بپرسم ! پرسیدند و گفتند مشکلی نیست ! شماره ای به من دادند و گفتند ۳ ماه دیگه از دادگاه پیگیری کنید.

این بود ماجرای گوشی نوکیا n78 که کمتر از یک ماه پیش بود خریده بودم !

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , , , , , , ,

شخص سال

نویسنده:
۱۲ آذر ۸۸

تایم ، یک هفته نامه آمریکایی معتبر و معروف هست که از سال ۱۹۲۳ منتشر میشه. این هفته نامه یکی از خبرسازترین و جالبترین هفته نامه های جهان است. سایت این هفته نامه ، همیشه خواندنی است و معمولا اگر فرصتی داشته باشم به آن سر میزنم. توصیه میکنم این کارو بکنید چون میتوانید اخبار جالبی رو توی اون پیدا کنید. من از مدتها پیش کاورها و روجلدهای این نشریه رو دیده بودم و برای عنوان که  Man of The Year همیشه برای خودم ایده هایی داشتم تا اینکه موقع انتخابات اخیر ( خرداد ۸۸ ) ، تصاویر فوق العاده جذاب و دیدنی رو از توی این سایت دیدم و بسیار لذت بردم. کافیه برین توی این سایت و عبارت Iran Disputes رو جستجو کنین. البته من خودم این کارو کردم ! ( اینجا و اینجا ) . همینطور انتخاب ۱۰ تصویر به عنوان نماد اعتراض در جهان، که تصویر اول اون مربوط به لحظه کشته شدن ندا آقا سلطان با چشمان باز بود. (اینجا)

Man Of The Year ، انتخابی هست که در پایان هر سال برای یک نفر به عنوان فرد خبرساز سال ( دقت کنید صرفا خبر ساز ، نه مثبت یا منفی ) انجام میشه. البته این عنوان از سال ۱۹۸۹ به عنوان شخص سال تغییر کرد. در اینجا میتونین لیست همه کسانی که تا به امروز برای این عنوان انتخاب شدند رو ببینید. امسال هم چندین نفر برای این عنوان مد نظر هستند . از جمله دزدان دریایی سومالی !! بله ! چون اونها امسال به بیشتر از ۳۰۰ کشتی حمله کردند ! و در نتیجه افراد خبرسازی بودند. البته چیزی که از اون مهمتر هست ، انتخاب جنبش سبز ایران به عنوان نامزد دیگر شخص سال ۲۰۰۹ هست.

برای رای دادن به اینجا برید و رای خودتون رو بدین

تا الان ۲ نفر از ایران برای این عنوان انتخاب شدند که به ترتیب دکتر مصدق ، در سال ۱۹۵۱(ملی شدن صنعت نفت) و امام خمینی در سال  ۱۹۷۹ ( انقلاب ایران) به این عنوان رسیدند. این عنوان در سال گذشته به باراک اوباما رسید. البته هفته نامه تایم ،  آلبرت انیشتن رو هم به عنوان مرد قرن انتخاب کرد.

در انتهای مطلب عکسهایی از جلدهای تایم که شخصیتهای ایرانی رو داشت قرار دادم. البته یادم نیست چه جوری پیدا شد اما لینکش از این اینجا هست.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته , عکس

         , , , , , , ,

داستان آن دانشجو و استاد !

نویسنده:
۱۱ آذر ۸۸

نمی دونم واقعا این داستان واقعیت داره یا نه ! تحقیقی هم نکردم راجع بهش ، اما جدا از این بحث ، مطلب جالبیه. این مطلب رو توی وبلاگ موزیک خوندم و برداشتم.

یا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند…

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: “بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

استاد پاسخ داد: “البته”

شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ ”

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.”

شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”

شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا, شیطان وجود دارد؟”

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”

و آن شاگرد پاسخ داد: ” شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         دست نوشته

         , , ,

< << 1 10 20 21 22 23 24 25 26 27 28 >> >