دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

دوران عاشقی

نویسنده:
۹ شهریور ۹۴

131440

چند هفته پیش فیلم دوران عاشقی با بازی لیلا حاتمی ، شهاب حسینی ، فرهاد اصلانی و پرویز پورحسینی را دیدیم. درام عاشقانه ای است در باب موضوع خیانت . چیزی که این روزها عملی یا زیرپوستی در جامعه به شدت رواج یافته است. این فیلم در جشنواره فیلم فجر در ۱۰ بخش نامزد شده بود که در فیلمنامه و فیلمبرداری برنده سیمرغ شده است.

کارگردان فیلم علیرضا رئیسیان ، سازنده فیلمهای چهل سالگی ، پرونده هاونا و … است. فیلم یکدست و خوب پیش میرود و بازیگران به درستی در جای خودشون قرار دارند. از دیدن فیلم لذت بردم. گاهی خطوط قرمز هم رد میشن و در کل فیلم ارزش دیدن رو داشت.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         فیلم و سینما

         , , , , , ,

جانستان کابلستان

نویسنده:
۷ شهریور ۹۴

 

janestan

جانستان کابلستان ، شرح حال سفرنامه رضا امیرخانی ، به افغانستان است. یکی از بهترین سفرنامه هایی که خونده بودم. من تا به روزی که این کتاب رو خوندم ، انگار هیچ از افغانستان میدانستم. این نزدیکترین همسایه ، هم از بعد زبان و هم از بعد مسافت. زبان قاصر است از انچه بر مردم افغان در این ۶۰ سال گذشته است. با خواندن این کتاب ، خیلی چیزها را میفهمیم ، از زندگی و جنگ و فقر در افغانستان تا زیبایی کوهستانهایش . کتابهای آقای امیرخانی ، سبک خاصی دارد و معمولا خواننده تا دستش بیاید که چطوری بقیه کتاب را بخواند ، اندکی طول میکشد و کم کم عادت میکند . برای من نیز اینچنین بود و تجریه قیدار و کتابهای دیگر را چون داشتم راحت تر بودم.

ماجرای سفر رفتن نویسنده از آنجا آغاز می شود که او در پاییز ۸۸ و در بحبوحه انتخابات پرحرف و حدیث آن سال ، به نوعی از مهلکه میگریزد و به بهانه سخنرانی در دانشگاهی به مشهد می آید و سپس بدون برنامه قبلی به  افغانستان می رود. به همراه همسر و نوزادش!

نویسنده از خطرات و اتفاقات و رفتار و گفتار مردم افغان به صورت دقیق می نویسد و البته از مرام و مسلک و زندگی روزمره انها ! بخشهای مختلف کتاب بر اساس حالات روحی و البته شهرهای سفر شده ، نوشته شده که یک بخش انتخاباتیات هم دارد که به زیبایی کتاب چیزی اضافه نکرد و البته من هم خوشم نیامد. ناب ترین قسمت کتاب ، فصل آخر آن است که درد آور است و واقعی. ضمنا در این کتاب با انبوهی از کلمات آشنا می شویم. مانند زن = سیاه سر ، قوماندان = فرمانده   ، غلط کردی = اشتباه کردی ، عسکر = سرباز

برای من این قسمت ماجرا جالب بود که در طی روزهایی که این کتاب را میخواندم با سه افغان تصادف هم کردم ! (ماجرای تصادف). شاید جالب باشد ولی من از اصطلاحات کتاب به خوبی در برقراری ارتباط دوستانه با آن افغان ها استفاده کردم و موثر بود. از کلمات خاصی هم که در بالا گفتم به خوبی استفاده کردم!

بخش هایی از کتاب :

آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید و بدانید آنچه از خیال بیرون است عرض ارادتی است شکسته و ناسخته به هم زبانان هم تبار.

حکماً حکایتِ امیر تیمور گورکانی را شنیده‌اید؛ آن‌گاه که از دلیلِ ظفرمندی‌ِ آن خون‌ریز پرسیدند، جواب داد:
– وقتی از دشمن فرار کرده بودم، به ویرانه‌ای پناه بردم و ناامید در عاقبت کار خویش اندیشه کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه‌ا‌ی غله، بزرگ‌تر از خود را برداشته از دیوار بالا می‌برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم، دیدم آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدارِ این کردارِ مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ‌گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم ای تیمور! تو از مور کم‌تر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش. سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم…
در این روزها البته میانِ نوشته‌جاتِ اهلِ سیاست مرسوم است که در هم‌چه حکایتی، خود را امیرتیمور بدانند و جناحِ روبه‌رو را کم از مور! برای همین بایستی به جِدّ متذکر شد که در حکایتِ مذکور، من، امیر تیمور نیستم… من همان مورم!

هیچ اهلِ مجامله و مداهنه هم نیستم. از این تواضعات کشکی هم که هزار برابرِ تکبراتِ بسته‌بندی‌شده، پروتئین دارند، بیزارم. من به جدّ همان مورم!

هر بار وقتی از سفری به ایران باز می گردم،دوست دارم سر فروبیاافکنم و برخاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم.این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم،برعکس پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی ،خطوط بی راه و بی روح مرزی…خطوط”مید این بریطانیای کبیر”پاره ای از نگاه من،مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه…بلاکش هندوکش…

 

پی نوشت : معرفی قیدار اثر دیگر نویسنده

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

مارک دو پلو

نویسنده:
۲ شهریور ۹۴

mark2polo

مارک دو پلو ، نام کتابی است از منصور ظابطیان که در واقع ادامه سفرنامه او به کشورهای مختلف هست. داستانهای کتاب به سادگی و شیوایی کتاب قبلی (حتی بهتر) بیان شده است والبته مثل کتاب قبلی عکس کم داره. ظابطیان در این کتاب ، به سفرهایش به کشورهایی از جمله آلمان، بلژیک، هلند، پرتغال، عراق، کنیا، یونان و برزیل می پردازد.

جذابترین بخش کتاب ، داستان سفر به کشور کنیا بود که خیلی مردم جالبی داشت و البته اینکه فهمیدم پارکهای حیات وحش خیلی بزرگ و ناب مخصوص همه حیوانات از جمله فیلها در اون کشور وجود داره. اعتراف میکنم این کتاب به نسبت کتاب قبلی جذاب تر و گیرا تر بود. مثلا نویسنده به خوبی و کاملا آشکار و ساده ، به نوع غذاهای سرو شده در هر کشور ، علاقه نویسنده به خوردن ، رفتار عجیب و غریب مردم و خیلی چیزهای دیگر اشاره میکنه. گاهی روایت ها کاملا طنز می شود و حسابی شما را سر وجد میاورد و گاهی هم ، حسرت و تاسف. که باید کتاب رو نصفه میبستی و به خیلی چیزها فکر میکردی.

خواندن جلد اول و دوم کتاب توصیه موکد می شود.

پی نوشت : معرفی  کتاب در خبرآنلاین

معرفی مارک و پلو (کتاب قبلی)

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , ,

اختلاف ساعت مهم نیست …

نویسنده:
۳۱ مرداد ۹۴

IMG_0101

بعضی وقتها ، یک چیز کوچیک کافیه تا تو رو ببره به یک دنیای دیگه. یک جمله ، یک اسم ، یک خاطره ، یک عکس ، یک شمه از بو و …
امروز کامنتی از دوست قدیمی رسید برام که منو برد به خاطرات سالهای نوچوانی و دبیرستان. سالهای ۷۵ تا ۷۸ شمسی.

چه روزهای خوبی بود. برعکس دوره راهنمایی که یکی از بدترین دوران تحصیل من بود و فقط نکات منفی برای من داشت ، دوره دبیرستان ، یکی از بهترین دوره های زندگیم بود. مخصوصا سال سوم و سال دوم.
اونجا با حمید و مهرداد اکیپ پر شر و شوری رو درست کرده بودیم که البته مثبتشون من بودم. و طول کشید که تا یاد گرفتم چطوری یک سری از کارها رو بکنم.
مثلا یک بار از مدرسه فرار کردیم و رفتیم سینما ! اونم برای فیلم آژانس شیشه ای . (البته فیلمهای عاشقانه و مرد عوضی و … رو هم بعدا رفتیم دیدیم) یک ساندویچی کوچیک و دنج پیدا کرده بودیم که نزدیک دبیرستان بود و دیگه با صاحبش خیلی راحت بودیم و گاهی از روی راحتی مزاحم. البته هنوز هم اون ساندویچی هست ولی خوب دیگه ما رفقا پیش هم نیستیم … یادمه مهرداد تلاش میکرد که تعدادی نی رو توی هم فرو کنه و اینطوری یک لوله درست میکرد تا ثابت کنه که میتونه نوشابه رو از چند نی عبور داده و از شیشه به دهانش منتقل کنه !!!

یا مثلا خریدن مجله خوبی به اسم مهر ، که در واقع موسسه سوره منتشر میکرد. یکی از بهترین نشریاتی بود که توی اون دوران منتشر میشد. بعدها ایران جوان هم میومد که خیلی خوب بود و واقعا خط قرمزها رو میشکست. نشریه ای که از احزاب و شکل گیری اونها و افراد مهم و تاثیر گزارش تا زندگینامه کامل مایکل جکسون رو برای من ترسیم کرد. نشریه که خاطرات ترمه رو بدون هیچ سانسوری منتشر میکرد و غم زندگی سخت ترمه رو تونستم حس کنم. از بچه پولدارهای واقعی تهران میگفت و از ماشین های گرون قیمتشون و از آروزهای زندگیشون که بعضی وقتها حس میکردم من به همه آروزهای اونها رسیدم!
حمید توی شناخت مجله ، تبحر داشت و تقریبا هر نشریه ای که انتخاب میکرد خوب بود و البته به من معرفی میکرد و واقعا وابسته میشدیم بهش. برای کتاب هم همین حالت بود. کل کتابهای شرلوک هلمز رو به سفارش حمید خوندم. توی چند روز. انتشارات امام هم که قبلا گفتم در موردش ، خیلی به دبیرستان ما نزدیک بود و به نوعی پاتق. واقعا بوی کتاب ، بوی زندگی بود.
یک عادتی هم داشتیم که خیلی خوب بود ، پیاده روی های طولانی. اینکه میگم طولانی معمولا ۴ ۵ تا ۱۰ کیلومتر میشد ! و اینقدر حرف داشتیم بزنیم که تموم نمیشد …
یک عادت بدی هم که حمید داشت دیر سر قرار میومد و معمولا مهمترین قرار ما ، تقی آباد ، زیر ماشین بود ! (اشاره به پیکان نویی که در میدان تقی آباد ، جلوی هنرستان شهید بهشتی ، بر روی یک سکوی بلند برای تبلیغات قرار داشت)

اختلاف بین ما ادمها اصلا مهم نیست … تا شقایق هست زندگی باید کرد …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         ,

در دنیای تو …

نویسنده:
۱ تیر ۹۴

438535_893

چند شب پیش ، به اتقاق مهری ، فیلم در دنیای تو ساعت چند است ؟ را دیدیم. یک فیلم رمانتیک خوب که به نظر من ارزش دیدن رو داشت. واقعا تماشای این فیلم رو دوست داشتم و دوست داشتم طولانی تر میبود.بازیگران اصلی فیلم لیلا حاتمی و علی مصفا هستند. علی مصفا(فرهاد) نقش جوان عاشق لیلا حاتمی (گلی) را بازی میکند. البته مصفا تهیه کننده این فیلم هم هست.

خلاصه داستان فیلم :

گلی بعد از بیست سال زندگی در فرانسه یک‌باره تصمیم می‌گیرد به ایران و به زادگاهش، شهر رشت سفری کند. فرهاد در رشت به استقبالش می‌رود و می‌گوید که آشنایی قدیمی است، اما گلی اصلاً او را به یاد نمی‌آورد.

عجیب ترین نکته فیلم عدم به یادآوردن فرهاد توسط گلی است …

کارگردان فیلم صفی یزدانیان می باشد و این اولین ساخته بلند او است. این فیلم دستمایه طنز دارد و بعضی از قسمتهای فیلم لبخند را به لبان شما می آورد و البته در بعضی از سکانس ها نیز اشک بر چشمانتان جاری.

پی نوشت : وقت داشتید این رو هم بخونید (اینجا)

پی نوشت : تصویر زیر که پوستر فیلم هم هست ، یکی از خنده دار ترین صحنه های فیلم رو نشون میده.

movie-img.php

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         فیلم و سینما

         , , ,

جستجو در مجموعه با متد find_in_set در MySql

نویسنده:
۲۶ خرداد ۹۴

index

گاهی وقتها لازم می شود که مقداری را درون یک فیلد که مجموعه ای (SET) از مقادیر را دارد ، جستجو کنیم. برای مثال شما میخواهید یک مقدار عددی را در فیلدی که از نوع مجموعه (یا خاصیت مجموعه را دارد) است جستجو کنید. خروجی این متد ، ایندکس آرایه پیدا شده می باشد که قطعا بیشتر از ۰ می باشد.دقت کنید در صورتی که مقدار ۰ برگردانده شود یعنی چیزی یافت نشده است.

برای مثال

select * from table where find_in_set(76,ShareWith) > 0 

در مثال بالا ، فیلد ShareWith مقداری اینچنین را دارد : ۲۵,۵۶,۷۶,۴۲ ، یا ۷۶,۹۲ یا ۹۲ . در این متد کلیه ردیف هایی که مقدار ۷۶ در فیلد ShareWith آنها قرار دارد در خروجی قرار میگیرند.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         برنامه نویسی

         , , ,

عدم لود (نمایش) آیکنهای SVN

نویسنده:
۲۴ خرداد ۹۴

subversion_logo-384x332

یکی از اصول اصلی مدیریت پروژه های بزرگ و تیمی ، داشتن ابزاری برای کنترل سورس ها بر روی سروری مطمین است. در صورتیکه تیم برنامه نویسی بیشتر از دو نفر را دارید و از این ابزار استفاده نمیکنید ، قطعا دچار مشکلات بزرگی خواهید شد. دلایل اهمیت این موضوع زیاد است ولی مهمترین دلایل به نظر من، مشکل عدم سینک شدن کدهای برنامه نویسهای شما  و همچنین ، اهمیت ثبت تاریخچه های تغییرات و … هستند.

برخی از ابزارهای معروف کنترل سورس ، عبارتند از GIT ، SVN ، TFS و …

چند وقت پیش ، با یک مشکلی برخورد کردیم توی شرکت که مربوط به کنترل سورس SVN بود. مشکل این است که بعد از اینکه SVN Client  رو نصب میکنید ، و استوریج خودتون رو مشخص میکنید ، در صورتی که فایل جدیدی ریخته باشید و Check-In نکرده باشید ، آیکن فولدرهای ویندوز شما باید تغییر کنه . در حالت بروز بودن سورس ها هم ، آیکن های ویندوز شما باید یک تیک در کنارشون داشته باشند. اما این اتفاق نیفتاده بود و آیکنها درست نمایش داده نشده بودند. ظاهرا این مشکل ، یک مساله رایج هست.

بعد از بررسی متوجه شدم که علت این مساله وجود نرم افزارهای دیگه ای هستند که قبلا نصب شده و آیکنهای ویندوز رو تغییر دادند براتون مثل SkyDrive ، یا DropBox یا …

برای رفع مشکل باید برید به رجیستری ویندوز و تغییراتی بدین. برای اینکار منوی Run رو باز کنید (کلید ویندوز + R). بعد تایپ کنید RegEdit و اینتر رو بزنید. رجیستری ویندوز براتون باز خواهد شد و سپس به بخش زیر بروید :

HKLM\SOFTWARE\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Explorer\ShellIconOverlayIdentifiers

حالا باید تصویری مشابه تصویر زیر داشته باشید که احتمالا ندارید.

8s2Ul

پس مجبورید که اضافی ها رو پاک کنید تا این قسمت رجیستری شما مشابه تصویر بالا بشه. برای حذف مشابه تصویر پایین عمل کنید.

196-tortoisesvn-icons-reg

حالا در نهایت در اکسپلورر باید آیکنهای مربوط به اس وی ان اینطوری باشه :

196-tortoisesvn-icons-files

 

 

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         برنامه نویسی , کامپیوتر

         , , , ,

قیدار

نویسنده:
۲۲ خرداد ۹۴

gheydar

قیدار ، نام رمانی است که توسط رضا امیر خانی نوشته شده و نشر افق آن را منتشر کرده است. یکی از کتابهای خوب امیرخانی که مانند بقیه کتابها، صفحات ابتدایی را باید سخت خواند تا در صفحات بعدی لذت برد. تقریبا همه داستانهای امیرخانی همین منوال و شکل هستند و باید زمانی رو صرف درک اصطلاحات و … بکنید. در کل کتاب بسیار خواندنی و جذابی بود. من بی وقفه و در طی ۴ روز خوندمش و به شما هم توصیه میکنم. البته کتاب رو خیلی وقت پیش از حمید گرفتم و سال ۹۳ هم خوندمش.

در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و طالح آمده است… صلحا عاشق حضرت باری هستند… اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین…
می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعیء…. اسم‌ش چیست؟ نمی دانیم… رجل است…معشوق حضرت حق است… اسم معشوق را که جار نمی‌زند… حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می‌کند…

ماجرا مربوط به مرد بامعرفت و جوانمردی است که گاراژ بسیار بزرگی دارد ولی بیشتر از شهرت ثروت ، شهرت اخلاق و معرفت دارد. ماجرا از ازدواج او شروع می شود که خود درش نشانه های عمیقی از معرفت است. نکات عجیب و غریبی در کتاب در نشان دادن معرفت قیدار دیده می شود.

درِ خانه اش به قاعده‌ی رد شدن یک آدم مظلوم همیشه باز است

با اندکی تامل مشخص می شود که قیدار یک شخصیت آرمانی پهلوانی است که به عنوان نماد و الگویی مناسب برای جامعه معرفی می شود. قیدار شخصیت دوست داشتی است که هر چقدر که از داستان پیش میرویم ، بیشتر به او علاقه مند می شویم. قیدار خاصیت جاذبه و دافعه هم دارد و جاذبه و دافعه او شاکله داستان را شکل می دهد. اگر چه داستان هر چه رو به آخر میرود ، تم سیاسی اش بیشتر می شود ولی چیزی از علاقه من به او کم نشد …

گُنده نامی قدم اول است…از گُنده نامی به گَنده نامی رسیدن ، قدم بعدی …قدمِ آخر ، گُم نامی است!

در آخر با خودم گفتم : ای کاش در جامعه مان قیدار هایی داشتیم … شاید هم داریم و همچو قیدار خودمان ،  آشکار نیستند …. توصیه من این است که هر وقت از بی معرفتی ها و نامردیهای این روزهای روزگار ما خسته شدید ، سری به این کتاب بزنید…سخت نگیرید … فقط لذت ببرید …

پی نوشت : تعریف امیر خانی از قیدار به زبان خودش

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , ,

آن تصادف معروف …

نویسنده:
۱۸ خرداد ۹۴

1

اواخر شهریور پارسال ، حوالی ساعت ۷ شب بود که در حال رانندگی در بزرگراه میثاق بودم که قصد گردش به بلوار اندیشه رو داشتم. در کنار من یک موتورسیکلت همراه با سه سرنشین نیز حرکت میکردند. از نوع رانندگی مردک اینگونه به نظر میومد که میخاد به سمت بلوار اندیشه بره. تقریبا پیچیده بودم و وارد بلوار شده بودم که یکهو یک صدایی شنیدم و بعد از اون هم صدای آخ چند انسان !
بله من تصادف کرده بودم و البته این اولین تصادف من با یک موتورسیکلت سه نفره بود. قبلا پیش اومده بود که همراه با ماشین با ماشین دیگه ای تصادف کوچکی کرده باشم ولی تا اونروز همچین تصادفی پیش نیومده بود. بلافاصله ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم تا ببینم چی شده.(اشتباه اول) واقعیت این هست که به شدت ترسیده بودم و البته ترس از مردن اونها. دیدم راننده موتور که یک پیرمرد مسن لاغر اندامی بود دوان دوان به سمت من اومد و فریاد زد که : چچچه کاااررر میکونیییی ؟ ما را کشته کردی … فهمیدم که مورد تصادف،  تبعه افغانستان هستند و البته دو نوجوان دیگر هم از موتور افتاده بودند که پسران آن فرد بودند …. . یک جورایی شانس اورده بودم که همشون زنده بودند. هیچ وقت از دیدن یک تبعه افغان که حمله ور به من بود اینقدر خوشحال نشده بودم …

2

از آنجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم ، بلافاصله تصمیم گرفتم در یک حرکت انقلابی و جوانمردانه ، آنها رو به بیمارستان ببرم. (اشتباه دوم) . لذا به آنها گفتم که شما دو پسرک سوار ماشین من بشوید و پیرمرد هم پشت سر من بیاید (اشتباه سوم) هر دو پسرک کوفتگی داشتند و دلم برایشان به شدت سوخته بود. (اشتباه چهارم) پیرمرد هم اتفاقی برایش نیفتاده بود و سوار موتورش شد و پشت سر ما می آمد. در راه با مهری تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم. گفت کاری نکن و توی درمانگاه باش تا ما برسیم.چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مهری با مسعود و میلاد رسیدند. خلاصه آقای دکتر گفت دو پسرک هیچ مشکلی ندارند. ولی برای اینکه دردسر نشه ، برو درمانگاه دولتی و عکس بگیر که سند بشه. در همین لحظه پیرمرد هم گفت ، من هم درد دارم و منم باید معاینه بشم. منم گفتم بله مشکلی نیست. دکتر اون رو هم معاینه کرد و گفت ایشون هم مشکلی ندارند ولی برای اطمینان عکس بگیرید. در واقع دکتر جاهایی از بدن اینها رو که خودشون اشاره کردند معاینه کرد. هزینه این سه نفر رو آزاد پرداخت کردم. (پیرمرد متوجه نشده بود مشکلاتش را و البته بعدا هر روز که ما رو میدید ، میگفت فلان قسمت بدنم درد میکنه.)

همه چیز داشت ختم به خیر میشد که پسر بزرگ مرد ، از راه رسید و رفتار خوب و معقولی هم نداشت. بلافاصله گفت که اگر خسارت رو میدید ما رضایت میدیم اگر نه که هیچ. ما هم گفتیم ما اگر قصدمون خیر نبود که شما رو نمیرسوندیم تا اینجا و مشکلی هم نیست ولی مطمین نیستیم که کی مقصر هست. اون هم شروع به سر و صدا کرد. یک صجبتی با مسعود و مهری کردیم و مهری اصرار کرد که مساله رو قانونی پیش ببریم (کار صحیح). من تصمیم داشتم که اینکارو نکنم چون میدونستم که تصادفات منجر به جرح ، همراه با نگه داشتن وسایل نقلیه در پارکینگ خواهد بود و دوست نداشتم ماشین به پارکینگ منتقل بشه. ولی چاره ای نبود و پسر بزرگ ول کن ماجرا نبود. علی رغم میل باطنی با پاسگاه تماس گرفتیم. ۱۰ دقیقه ای نشده بود که خودروی پلیس اومد. ماشین ها رو بررسی کرد و وقتی متوجه ماجرا شد با تعجب به من گفت چرا صحنه رو به هم زدی ؟ کارتو خیلی سخت کردی. وسایل نقلیه باید بیاد پاسگاه.

3

وقتی به پاسگاه رسیدیم ، شرح واقعه رو از همه ما خواستند. قابل حدس بود که جوانک افغانی (پسر بزرگ) در حال نوشتن یاوه بود. من به پلیس گفتم که ایشون اصلا در تصادف نبوده !!! افسر پلیس به شدت عصبانی شد و رو کرد به جوانک و توپید به او و از خود پیرمرد خواست که بنویسد. پیرمرد تقریبا صادقانه نوشته بود. قابل حدس بود که پیرمرد هیچ مدرکی برای رانندگی نداشت. نه گواهینامه ، نه کارت خودرو و نه کلاه ایمنی و … . طبق قوانین کشو ما ، این مسایل هیچ وقت منجر به مقصر بودن کسی نمی شود و صرفا جریمه برای فرد خاطی در نظر گرفته می شود !!! آقای پلیس بعد از دیدن و مطالعه اقرار نامه ها ، به افغان ها گفتند که اگر رضایت دارید که اعلام کنید اگر نه که روال قانونی باید طی باشه و برای این قضیه ، شما حداقل ۳۰۰ تومن جریمه میشید و موتورسیکلت رو میبریم پارکینگ . راننده خودرو هم ماشینشو میخوابونیم. طرفین افغانی به هیج وجه کوتاه نیامدند تا اینکه پلیس منطقی توضیح داد برایشان که به علافیتون شاید نیرزه. پسرک بزرگ افغانی قبول کرد که بروند رادیوگرافی و اگر مشکی نداشت رضایت بدن. تصمیم منطقی گرفته بودند و قرار شد همین کار رو بکنیم. ماشین نداشتند و میلاد هم پراید همراهش بود. با پراید به همراه افغان ها رفتیم درمانگاه. البته بماند که در آن وقت شب که حدود ساعت ۱۱ بود ، چندین درمانگاه رفتیم ولی جایی برای رادیوگرافی باز نبود و خیلی سر پیدا کردن یک رادیوگرافی در اون ساعت اذیت شدیم.

بالاخره درمانگاه شبانه روزی رو یافتیم ولی درمانگاه مورد نظر ، بسیار شلوغ بود ، و تقریبا یک ساعتی طول کشید تا نوبت ما شد. عکسها گرفته شد و نتیجه رو به دکتر نشون دادیم. مشخص شد که پسرک هیچ مشکلی نداره و کمی کوفتگی داشت فقط (البته شاید باورتون نشه ولی در پاسگاه در حد معلول کامل قطع نخاعی خودش رو کج کرده بود و به در و دیوار میزد ولی در جاهایی که پلیس و دکتر نبودند به راحتی روی پاش لم میداد راه میرفت و … !! ) ولی پیرمرد از ناحیه استخوان ترقوه دچار مشکل بود و باید کمرش و دنده هاش بسته میشد. خانم دکتر نسخه رو تجویز کرد و ما رفتیم دنبال داروها. یک داروی ساده هزارتومنی رو هیج داروخونه ای نداشت !!! خیلی جالب بود که هیچ کس این دارو رو نداشت ! تا اینکه یک داروخونه خیلی دور از درمانگاه در بلوار فردوسی داشت. ساعت نزدیک به یک بود ، مهری و بابای من هم رسیده بودن درمانگاه. خلاصه بعد از همه این ها و درمان و … پسر بزرگ مرد افغانی با پدرش صحبت کرد و گفتند که ما رضایت نمیدیم !!! و گفتند میخان از ما (در واقع بیمه ما) خسارت بگیرند. قاعدتا باید ۱۳۰ هزار تومنی که بابت درمان داده بودیم رو به ما میدادند و ما هم خواستیم ازشون و قول شرف !! دادند که میدن و قبول دارند که وقتی از بیمه خسارت میگیرند ، پول ما رو پس میدن که … البته هرگز ندادن (اشتباه پنجم) بحث دین و اسلام و مسلمونی هم مطرح شد  ولی عملی در کار نبود … پس طبق قانون جلو برید …

4

القصه ، بعد از عدم رضایت ، برگشتیم پاسگاه ، و قرار شد صبح بریم خدمت افسر برای کروکی کشیدن. میلاد هم با من اومد و کار خوبی هم کرد چون پسر بزرگه رسما میخواست ما رو بزنه و حتی چاقو چاقو کنه که میلاد نشون داد که از پسش بر میاد!کروکی بعد از کلی سوال و جواب و البته حضور در محل تصادف ، کشیده شد . سپس پرونده رفت به شورای حل اختلاف ، بعد از ساعتها علافی و اینور اونور رفتن ، آقای رئیس شورا گفت که پلیس ۵۰ ۵۰ تشخیص دادن تصادف رو  . همه قبول کردند و مدارک به شعبه تحویل داده شد. قرار شد کوپن بیمه من داده بشه به اونها برای خسارت جانی که دیده بودند. همینطور هم شد. برای این قضیه ، من مجبور شدم برم دفتر خسارت بیمه ملت که دقیقا اونطرف شهر بود. (خیابان نخریسی) متاسفانه خانم منشی شورا ، مدارک پرونده رو برابر اصل نکرده بود ! وقتی آقای بیمه مدارک رو دید ، اعلام کرد بهم و من مجددا مجبور شدم برگردم بلوار وکیل آباد و وقتی هم که بهش گفتم با خونسردی یک مهر کمرنگ و الکی زد روی برگه هام!! و من دوباره برگشتم به دفتر بیمه و اینبار قبول کردند مدارک رو و قرار شد خسارت داده بشه به مجروحین.

از نظر من همه چیز تموم شده بود ! اما وقتی پس فردا رفتم به شورای حل اختلاف تا مدارک بیمه رو ارایه بدم ، آقای رئیس شورا گفت این افغانها تصمیم گرفتند به کروکی اعتراض کنن ! و جالبه که برای دوباره کروکی کشیدن نیاز به ۳۰۰ هزارتومن پول داشتند که بتونن بریزن به حساب دولت و قرض کرده بودند (به گفته خودشون) و اعتراض کرده بودند !!!!!!!!! خلاصه پرونده دوباره برگشت برای کشیدن کروکی مجدد. مقرر شد چند روز بعد بریم محل حادثه. اینبار مسعود اومد باهام و کروکی کشیده شد. پیرمرد افغانی این بار با همسرش اومده بود و به آقای پلیش گفت (در حالی که قسم میخورد ) : اینها (یعنی من و مسعود) میخواستند ما رو بزنن !!!! واقعا جالب بود برام که ما فقط بهشون اعتراض کردیم که این همه وقت ما رو علاف کردید و ماشین رو توی پارکینگ نگه داشتید و … ولی اون به آقای پلیس اینطوری گفت !!!

باورتون نمیشه ! اما کروکی این بار ۱۰۰% مقصر من رو شناخت ! البته به حال من تاثیری نداشت. از نظر من ماجرا تموم شده بود و فقط دو بار دیگه مجبور شدم برم شورای حل اختلاف برای تکمیل پرونده و  یک بار هم پاسگاه و بعد هم پارکینگ و ماشین رو بعد از ۱۰ روز درآوردیم ! البته تهدید های پسر بزرگ افغانی از طریق پیامک ادامه داشت … تصمیم گرفتیم کلا باهاشون رابطه رو کات کنیم !!!!

11 m

قضیه تمام شده بود که اواخر اسفند ماه ، یعنی ۶ ماه بعد  افغانی ها تماس گرفتند که باید بیاین بیمه ملت و مدارکی رو بیارید… واقعا واضح نبود که چی میگن . منم  مشخص بود که نمیتونستم اعتماد کنم و برم. پس گفتم نمیام. اونها هم تهدید که باید بیاین و منم مصرتر که نمیام. به اصرار مهری زنگ زدم به اداره بیمه و گفتم به من چه نیازی هست ؟ آقای بیمه گفت ، اینها چون تبعه هستند ما پول خسارت رو میریزیم به حساب دادگستری ، مدارک رو هم میدیم به شما که ببرید شورای حل اختلاف، بعد هم افغانی ها از دولت میرن پول رو میگیرن. قانونهای عجیب کشور ما ! واقعا اگر من لج میکردم و نمیرفتم چطوری میشد ؟!؟!؟!

این بار با بابا رفتیم و مدارک رو ارایه دادیم. نکته جالب این بود که شورای حل اختلاف اصلا و ابدا نمیدونست موضوع چیه و من براشون توضیح دادم که قانون چی هست و چرا پول خسارت رو بهشون نمیدن !! میدونم باورتون نمیشه ، ولی این عین واقعیت بود. ضمنا این رو هم بهتون بگم که پیرمرد ۹ میلیون و اندی ، و پسرک ۲ میلیون تومان خسارت از بیمه گرفتند ! و اینطوری بیش از ۱۱ میلیون تومن دریافت کردند.

 

نکات این ماجرا :

اشتباه اول : بنا به گفته افسران پلیس به من ، هیچ وقت در محل های خلوت ، یا وقتی که تصادفاتی این مدلی دارید که چند نفر در مقابل شما هستند ، از خودرو پیاده نشوید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید. علت این ماجرا این است که ممکن است این تصادف ساختگی باشد و خودروی شما سرقت برود. یا اینکه ممکن است منجر به درگیری بشود و … . در صورتی که محل شلوغ است با احتیاط پیاده شدن و بررسی کردن مشکلی نخواهد داشت البته تماس با پلیس در اولین لحظه ضروری است.

اشتباه دوم : برای بیماران منجر به جرح در تصادفات ، باید با اورژانس تماس بگیرید. اورژانس رایگان بیمار را منتقل میکند. اینطوری حتی اگر خدا نکرده تصادفی ، در حین مسیر فوت شود ، طرف مقابل نمیتواند ادعایی کند که به عمد کشته شده است. همچنین احتمال زنده ماندن در آمبولانس بیشتر از صندلی جلو سمند است

اشتباه سوم : هیچ وقت در تصادفات منجر به جرح ، صحنه را به هم نزنید. اگر هم باعث ترافیک میشوید ، فقط وسایل رو به کناری ببرید و بلافاصله با پلیس تماس بگیرید.

اشتباه چهارم : هیچ وقت دلتان نسوزد. شاید سنگدلانه یا احمقانه به نظر بیاید ، ولی واقعیت این است.

اشتباه پنجم : وقتی قراره بیمه خودرو ، هزینه رو بده ، اصلا و ابدا لازم نیست شما هزینه ای بکنید ، حتی اگر نیتتون هم خیر هست ، میتونید پول رو به خیریه بدید و هیچ وقت نیاز نیست که هزینه ای بکنید چون در اکثر مواقع (تقریبا همه مواقع) کسی دیگه به شما پول رو برنمیگردونه ! مخصوصا اگر تبعه هم باشند !

نکته : توی دادگاه کت و شلوار ست نپوشید ! فکر میکنن شما وکیل هستید و سوالات بیهوده میپرسن مداوم ازتون ! وقتی هم جواب نمیدید فکر میکنن میخاین پول بگیرید تا جواب بدید !

نکته : به حرفهای رئیس پاسگاه دقت کنید. حرفهاشون روی حساب هست معمولا و اگر ادم حسابی باشن ، واقعا آدم های شریفی هستند. مثل سروان زارع در پاسگاه قاسم آباد که خیلی کمک کرد به من.

نکته : افرادی که در شورای حل اختلاف هستند ، اطلاعات زیادی در مورد قوانین ندارند و سعی کنید خودتون بفهمید قانون چطوری است

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره

         , , , , ,

خاطرات تلخ ما از کار با ادارات

نویسنده:
۱۱ اسفند ۹۳

6601_612

متاسفانه کار نرم افزاری انجام دادن با ادارات دولتی کار بسیار سختی است. کارمندانی که رغبت رشد کردن ندارند ، مسوولینی که تنبل هستند و دنبال رانت و پارتی بازی هستند. در طی این سالها ، تجربیاتی رو به دست آوردم که اینجا مینویسم ، شما هم در کامنتها تکمیلش کنید. البته باید اعتراف کنم این اتفاقات در دولت آقای احمدی نژاد خیلی شدت پیدا کرد و این خاطرات به جز مورد آخر ، مربوط به دوره ایشون هست.

۱ – مقرر شده بود تا در سامانه بزرگ MIS ، کاربران با ساب سیستمهای تولید شده ، کار کنند تا با سیستم بیشتر خو بگیرند و نیازهای تکمیلی خودشون رو هم اعلام کنند. بعد از گذشت چند روز ، و با مراجعه به اون اداره محترم ، متوجه شدیم که هیچ کارمندی کار نکرده و این مساله بسیار هم عادی و طبیعی بود. بعد از پرس و جو از مسوولین آی تی اداره بزرگ مورد نظر ، مسوول محترم فرمودند که باید برای کار به کارمندان پاداش داده بشه ، گفتیم خوب در نظر بگیرید ، با خنده ملیح فرمودند ، خوب پاداش رو شما باید بدید ! چون شما میخاین یا سیستم کار کنند. البته اگر هم کار نکنن ، معنیش اینه که شما نتونستید سیستمون رو نصب کنید و کارمندان راضی نیستند و ما یک مناقصه دیگه برگزار میکنیم ! ضمنا ما هم برای این هماهنگی ها خیلی سختمونه و فشار رومون میاد و خوبه که پاداشی برای واحد آی تی هم در نظر گرفته بشه !

۲ – مقرر شده بود تا در سامانه بزرگ MIS در بزرگترین اداره مشهد ، سیستم های نصب شده رو تحویل بدیم. کار خیلی سختی بود در اون اداره کار کردن. در یکی از واحدها مشکلات اساسی داشتیم چون کارمندان بسیار تنبلی داشتند. کارمند ارشد واحد مذکور کلی خواسته های عجیب و غریب داشت که انجام شده بود و بعد از اتمام، وقتی همکارنمون میرفتند سراغش ، فرار میکرد و به دستشویی پناه میبرد. ۳۰ دقیقه ای معطلشون میکرد ، بقیه همکارانش هم طبیعی میکردند ، گویی اتفاقی نیفتاده. به خاطر همین مساله ،  یک بار تعقیبش کردم و دیدم رفت باز همونجا ، وایسادم نیم ساعتی پشت در تا بیرون اومد. بلافاصله گفتم، چرا کار نمیکنید با سیستم و چرا فرار میکنید ؟ گفت سختمه که با سیستم کار کنم !! و دیگه نمیخام کار کنم ! ما هیچ مدیر ارشدی رو نتونستیم مجاب کنیم تا ایشون رو بدون پول راضی کنه. البته ما هم پول ندادیم و اون واحد هیچ وقت مکانیزه نشد !

۳ – سامانه MIS برای یکی از شهرداری ها ، تقریبا همه سیستم ها نصب شده بود و کار میکردیم و مشکلی هم نداشتیم به جز مواردی که در طی پشتیبانی رفع و رجوع میشد. کارمند یکی از ادارات ، بیش از یک سال و نیم بود که مدام خواسته های جدید و عجیبی میخواست و تقریبا هیچ وقت راضی نبود و سیستم رو هم زیر بار نمیبرد. مجبور شدیم که به صورت ویژه باهاش همکاری کنیم. بعد از ۱۰ روز ، یک دفتر چهل برگ آورد و گفت که مشکلات من اینه که تقریبا معنیش این بود که هیچ وقت نمیخاد با برنامه ما کار کنه. مدیرش هم نتونست مجبورش کنه چون تنها کسی که میتونست و میدونست سیستم کاری اون واحد چطوریه ، همون بود. به معنای واقعی مدیرش میترسید ازش !

۴ – و از همه جالبتر ، سیستمی رو تونسته بودیم در یکی از ادارات نصب کنیم. بیش از دو سال از زمان نصب نرم افزار میگذشت  و سیستم در حال کار کردن به درستی و با سرعت مناسبی هم بود. بیش از ۱۱۰ هزار تا کاربر فعال داشتند. اما چون مدیران اون اداره ، از سطح دانش بسیار اندکی برخوردار بودند و مدام خواسته های غیر معقول داشتند ، و وقتی جواب خواسته های اشتباهشون رو میدادیم ، میگفتند شما دانش ما رو به حساب نمیارید ! و با مدیریت شرکت هم نتونستند کنار بیان و به نوعی میخواستند به هر قیمتی شده سیستم مورد نظر رو حذف کنند ، لذا تصمیم گرفتند که سیستم رو عوض کنند ! و پول هنگفتی رو به یک شرکت دیگه ای دادند تا نرم افزار دیگه ای رو براشون بیارن!  به همین راحتی   و البته کاربران بیچاره ای که ساعتها دچار قطعی و مشکلات بودند …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , ,

< << 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 20 28 >> >