دست نوشته های خودم

همه درددلها ، حرفها و یادداشتهای خودم …

قصه های بابام

نویسنده:
۱۳ اسفند ۹۵

قصه های بابام، کتابی از ارسکین کالدول است که احمد شاملو آن را ترجمه کرده است. کتاب از ۱۴ داستان مرتبط و بهم پیوسته تشکیل شده است. راوی پسرک نوچوانی است که ماجرای رفتار عجیب و طنز گونه پدر خود را بیان میکند. پدر وی فردی بی ملاحظه و سهل انگار و در یک کلام بی مسوولیت است که امور زندگی عملا به دست مادر خانه (مارتا) میگذرد. مارتا زن سخت کوش و دائم العصبانی ! است که با رختشویی درآمدی کسب میکند و از دست کارهای پدر و پسر و کارگر (کاکا) همیشه خشمگین است !

بعضی از قسمتهای کتاب بسیار خنده دار و برخی دیگر کاملا کسل کننده بود.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

شما که غریبه نیستید

نویسنده:
۱۸ بهمن ۹۵

یک کتاب طنز که مروری بر خاطرات کودکی نویسنده ، هوشنگ مرادی کرمانی است. خاطراتی که گاهی از خواندنش قهقهه و گاهی گریان می شوید. نویسنده در کنار بیان زندگی سخت و پر از مشکلاتش و البته مجموعه افرادی که از دست داده است، سعی میکند تا تصاویری از شیطنتهای خود و دوران کودکیش را نیز برای خواننده ارائه کند. البته برای من بیشتر غم انگیز بود و وقتی یاد بعضی از جملات و پاراگراف ها میفتم، خیلی خیلی متاسف و متاثر میشم.

خطر لوث شدن داستان :

هوشنگ پسربجه ۶ ساله ای که مادرش را از دست داده و با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی میکند. پدرش ژاندارم است ولی مشکل روحی و روانی دارد. غمناک ترین قسمت داستان ترحم کردن بقیه به کودک است. هوشنگ در روستا با دوستان خود بسیار شیطنت میکند. تنبیه می شود و روزی مادربزرگش را دست میدهد. قسمتهای از دست دادن مادربزرگش و سرزدن عمه اش به وی، هنوز توی ذهن من مانده است. هوشنگ به کرمان مهاجرت میکند. در مدرسه شبانه روزی میرود … زندگی سختی دارد و …

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , ,

تولد سپهر

نویسنده:
۱۵ آبان ۹۵

دیروز (۱۴ آبان ۱۳۹۵) بعد از نزدیک به ۹ ماه انتطار؛ سپهر به دنیا اومد. شاید این بزرگترین و بهترین اتفاق زندگی من و مهری بوده و هست. خیلی هیجان دارم همراه با کلی نگرانی. امیدوارم بتونیم پدر و مادر خوبی براش باشیم  و عشق ورزیدن، دوست داشتن و سالم بودن رو بهش یاد بدیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته , سپهر , عکس

         , , ,

۱۱ دقیقه

نویسنده:
۲۰ مهر ۹۵

این کتاب در ایران منتشر و بلافاصله از انتشار آن جلوگیری شد. پائولو کوییلیو در این کتاب ماجرای دخنر نوجوان برزیلی را شرح میدهد که چگونه سعی دارد تا زندگی ایده آلی برای خود داشته باشد. پس از مدتی و کار کردن در لباس فروشی (که صاحب مغازه عاشق وی شده است) با فردی سوئیسی آشنا می شود و برزیل را برای رسیدن به رویای خود به مقصد ژنو ترک میکند. ماریا در آنجا روسپی می شود و …

جملات جالبی از کتاب :

کسی که عشق میورزد نیازی به انجام دادن عمل جنسی ندارد تا خوشحال شود

تنها باید بدانی آنچه موجب انگیزه در دنیا می شود جستجوی لذت نیست بلکه صرف نظر کردن از چیزهایی است که در ظاهر بسیار مهم به نظر می رسند.مثالا سرباز برای کشتن دشمن به جبهه نمی رود بلکه برای کشته شدن به خاطر وطنش می جنگد

برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، ۳۵۰ فرانک سوییس می‌گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی جنسی.
یازده دقیقه! دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد. به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز ۲۴ ساعته (با این فرض که همه‌ی زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند،‌ خانواده تشکیل می‌دهند، گریه‌ی بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه‌ی ژنو بزنند، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست. 
همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم‌ آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزنشی، پورنوگرافی، قدرت را می‌گرداند. و وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، ‌برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند.
یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد …

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , , ,

پیرمرد و دریا

نویسنده:
۱۱ شهریور ۹۵

پیرمرد و دریا، داستان کوتاهی است از ارنست همینگوی، ماجرای داستان تلاش پیرمردی مقاوم و سخت کوش و با تجریه است که ۸۴ روزه نتوانسته هیچ صیدی داشته باشد. روز ۸۵ ام به دریا می رود و درگیر شکار یک نیزه ماهی بزرگ در میان اقیانوس می شود. این درگیری ۳ روز به طول می انجامد و سرانجام پیرمرد بزرگترین ماهی عمرش را میگیرد.

زمانی که داستان رو میخوندم دلم برای پیرمرد سوخت و واقعا میخواستم که پیرمرد بتونه موفق بشه. صبر و تحمل پیرمرد عجیب هست. در حالی که زندگی شخصیش بسیار سخت و تنها و دردناک هست ولی شاید برای اثبات کردن دوباره خودش همه این سختی ها رو تحمل میکنه.

از ویکی پدیا :

پس از سال ۱۹۴۰ زمانی که ارنست همینگوی به همراه همسر سومش مارتا گلهورن (Martha Gellhorn) در کوبا زندگی می‌کرد، قایق رانی و ماهی گیری تفریحات اصلی او به حساب می‌آمدند. زندگی‌نامه‌نویسانی که درمورد زندگی و آثار همینگوی مقاله و کتاب نوشته‌اند همگی همداستان‌اند شخصیت «پیرمرد» در داستان پیرمرد و دریا دست کم در برخی موارد برگرفته از شخصیت واقعی یک ماهی گیر کوبایی به نام گرگوریو فوئنتس (Gregorio Fuentes) بوده‌است. همینگوی در سال‌های ۱۹۳۰۰ گرگوریو را برای نگهداری و محافظت از قایق خود، «پیلار»، استخدام کرده بود و بعدها وقتی در کوبا اقامت گزید بین او و آن پیرمرد ماهی گیر پیوندهای دوستی محکمی ریشه گرفت. فوئنتس تقریباً ۳۰۰ سال، حتی وقتی که همینگوی در کوبا زندگی نمی‌کرد، ناخدایی «پیلار» را به عهده داشت. فوئنتس در سال ۲۰۰۲ بر اثر ابتلا به سرطان در ۱۰۴ سالگی درگذشت. وی پیش از مرگ «پیلار» را به دولت کوبا هدیه کرد. با توجه به بی‌سوادی فوئنتس، او هرگز نتوانست پیرمرد و دریا را بخواند.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

ته خیار

نویسنده:
۸ تیر ۹۵

ته خیار کتابی از انتشارات چشمه و به نویسندگی هوشنگ مرادی کرمانی هست که جزو ۱۰ کتاب پرفروش اردیبهشت ۹۴ بود. به همین خاطر ما یعنی من و مهری این کتاب رو خریدیم. کتاب از ۳۰ داستان کوتاه تشکیل شده که همگی در مورد مرگ و بیماری ولی به زبان طنز است. از اونجایی که خاطره چندان خوبی از این موضوع ندارم، این کتاب قطعا جزو کتابهای چندان خوش آیندم نبود.

«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.»

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , , , ,

عطر سنبل عطر کاج

نویسنده:
۲۸ خرداد ۹۵

بالاخره این کتاب هم به دستم رسید و خوندم. کتاب دیگری خانم خانم فیروزه جزایری دوما ،که موضوع کتاب و نحوه بیان روایت ها مشابه کتاب بدون لهجه خندیدن است. در واقع کتاب بخش از سرگذشت زندگی واقعی خود نویسنده است که شخصیتها همه واقعی هستند ولی ماجراها و خصوصیات این شخصیت ها به صورت طنز بیان شده است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         

۱۰۰ جنگ بزرگ تاریخ

نویسنده:
۱۸ اردیبهشت ۹۵

این کتاب به صورت دیجیتال، از یکی از دوستان رسید بهم. اکثر جنگهای بزرگ تاریخ توی این کتاب هست و به نوعی از ابتدای تمدن بشریت تا جنگ خلیج، همه جنگهای بزرگ تاریخ رو با ماجراها و حواشی توضیح میده. کتاب خوب و روونی بود و خوشم اومد. توصیه میکنم اگر از تاریخ خوشتون میاد بخونید. نویسنده کتاب هم آقای علی غفوری هستند.

کتاب با جمله معروف زیر شروع می شود :

«! جنگ را هیچ کس دوست ندارد. در جنگ، پدران پسران را به خاک مى سپارند حال آن که در صلح، پسران پدران را

 

پی نوشت : اگر کسی امکان دریافت یا خرید کتاب رو نداشت بگه تا برسونم بهش

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

طاعون

نویسنده:
۱۳ فروردین ۹۵

طاعون، کتابی بود که خیلی وقت پیش خونده بودم. ولی تصمیم گرفتم دوباره بخونم و مطمئن هستم الان خیلی بیشتر از اون موقع درک کردم کتاب رو.ماجرای مردمی که به خوبی و خوشی در حال زندگی هستند و طاعون به شهر حمله میکنه و به سرعت همه شهر درگیر این موضوع میشن. ماجرا از زبان راوی (دکتر ریو) بیان می شود. در زمانی که طاعون شهر رو گرفته، مردم به یاد صحنه های خوب شهر میفتن و … . خیلی زود همه به طاعون عادت میکنن و گویی که جزوی از شهر هست. قطع شدن طاعون باعث از بین رفتن بعضی از فرصتها برای برخی از مردم میشه.  در قسمتهایی از کتاب به این موضوع اشاره میشه که زندگی میتونه چقدر پوچ باشه. اگر کتاب کوری رو خوندید، توصیه میکنم طاعون رو از دست ندید.

قسمتی از داستان (از ویکی پدیا)

وقایع رمان در شهری از الجزایر به نام اُران یا وهران رخ می‌دهد و از زبان راوی که بعدها خود را دکتر ریو معرفی می‌کند نقل می‌شود. کتاب با توضیحی از مردم و شهر آغاز می‌شود و سپس به زیاد شدن تعداد موش‌ها در شهر و مرگ آن‌ها اشاره می‌کند. آقای میشل، سرایدار منزل دکتر ریو بر اثر بیماری‌ای با بروز تاول‌ها و خیارک‌ها می‌میرد و مرگ چند نفر دیگر با همین علائم باعث می‌شود دکتر ریو علت مرگ را بیماری احتمالاً مسری بداند و کمی بعد دکتر کاستل این بیماری را طاعون تشخیص می‌دهد. با سستی مسئولین برای واکنش، بعد از مدتی در شهر طاعون و وضع قرنطینه اعلام می‌شود.

 

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         کتاب

         , ,

پلیس بی مسوولیت

نویسنده:
۱۱ دی ۹۴

IMG10394243

شاید باورتون نشه اما اینقدر این ماجرا برای من عجیب و اعصاب خورد کن بود که گفتم حتما بنویسم. امشب به اتفاق مهری عزیز، در یکی از مناطق شلوغ شهر کاری داشتیم. مهری پیاده شد تا کارش رو انجام بده و منم به دنبال جای پارک بودم. بالاخره یک جای پارک مناسب بدون از بین بردن حقوق دیگران، پیدا کردم. بعد از پارک ماشین قرار شد مقداری صبر کنم تا مهری هم بیاد و با هم برگردیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یک ۲۰۶ صندوق دار به صورت دوبل در جلوی ماشین پارک کرد طوری که من عملا دیگه نمیتونستم از پارک بیام بیرون. ۳ تا خانم هم از ماشین پیاده شدند و رفتند!!!!

چند دقیقه ای نگذشته بود که مهری هم اومد و خواستیم بریم، اما به علت جای بدی که اونماشین پارک کرده بود نتونستیم بریم. هر چقدر صبر کردیم فایده نداشت، سراغ مغازه ها و پاساژ های اطراف رفتم اما خبری از اونها نبود. حدود ۴۰ دقیقه ای گذشت و کسی نیومد. اینطوری شد که مجبور شدیم زنگ بزنیم ۱۱۰ و موضوع رو بگیم. پلیس محترم گفتند که با صاحب خودرو تماس میگیرند. ۱۰ دقیقه گذشت و خبری نشد. دوباره زنگ زدم به پلیس و گفتند صاحب خودرو جواب ندادند و گشت رو میفرستم براتون. در همین حین، دقیقا مشابه فیلمهای تلویزیون چند تا جوون بامرام قصد داشتند کمک کنند تا من از اون وضعیت خلاص بشم. لذا تنها کار این بود که ماشین پشت سر رو با کمک قدرت بدنیشون ! جابجا کنند که اتفاقا کمک بزرگی شد.

۱۰ ذقیقه گذشت و جوانها مشغول و سرانجام گشت محترم رسیدند یعنی دقیقا من یک ساعت بود که منتظر رسیدن سرنشینهای ماشین مورد نظر بودم. موضوع رو برای آقای پلیس توضیح دادم و هنوز توضیحاتم تمام نشده بود که یک خانم و آقای جوان آمدند و سوار ماشین شدند. بر سر آنها فریاد زدم که کجایی این همه وقت ؟! و جوانک در اوج خونسردی فقط صرفا عذرخواهی کرد و وقتی عصبانیت منو دید گفت: عذرخواهی کردم که ! من به آقای پلیس معترض شدم و آقای پلیس بدون هیچ تذکر یا … صرفا گفتند که : عذرخواهی کرد دیگه آقا و آقایان پلیس رفتند ! جوانک ها هم سریع در رفتند. من هم به بازرسی اداره پلیس زنگ زدم و پیام صوتی از اتفاقاتی که افتاده گذاشتم.

مشخصا جوانک ها هرگز متنبه نشدند و پلیس بی مسوولیت وطنم ! هم به راحتی به حیات خود ادامه خواهد داد!

پی نوشت : راه حل : الف ) شیشه های ماشین مورد نظر را بشکنید.    ب ) خودروی کم فهم را خلاص کرده     ج) خودرو به سمتی هل بدهید     د) خودروی خود را با آرامش از پارک بیرون اورده و به مسیر خود ادامه بدهید !!!!

پی نوشت : پلیس محترم را به دردسر نیندازید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedinmail

         خاطره , دست نوشته

         , ,

< << 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 20 29 >> >